top header

بسمه تعالی/ عمر بن سعد، پسر ابی وقاص بود. پدر عمر، از مشاهیر اصحاب پیامبر اسلام(ص)،[1] و از سرداران صدر اسلام و امرای عرب بود.[2] او جزو اولین افرادی بود که اسلام آورد و در زمان پیامبر(ص) در جنگ‌های زیادی شرکت کرد. سعد بن ابی وقاص از طایفه بنی زهره و قریش بود و با مادر پیامبر اکرم(ص) خویشاوندی قبیله‌ای داشت. مدت سه سال حاکم کوفه شد. و از اعضای شورای شش نفره‌ای بود که برای تعیین خلیفه از جانب عمر انتخاب شده بودند.[3]
مورخان سال تولد عمر بن سعد را سال مرگ عمر بن خطاب[4] و یا در دوران پیامبراکرم(ص) دانسته‌اند.[5] عمر بن سعد بعد از کشته شدن عثمان، پدرش را تشویق کرد تا ادعای خلافت کند، اما پدرش این پیشنهاد را رد کرد.[6] او از جمله اشراف کوفه بود که علیه حجر بن عدی گواهی داد. و این گواهی زمینه‌ساز شهادت حجر به ‌دست معاویه شد.[7]
عمر بن سعد مقيم كوفه بود، عبيد الله بن زياد او را به حكومت همدان و رى منصوب كرده و گروهى را همراه او ساخته بود كه بروند. در اين ميان حسين بن علی(ع) به عراق آمد. عبيد الله بن زياد به عمر بن سعد فرمان داد به مقابله امام حسين(ع) برود و چهار هزار تن از سپاهيان خود را همراه او كرد و به عمر گفت: اگر حسين(ع) پيش من آيد و بپذيرد كه دست‏ در دست من نهد چنان رفتار كن و گر نه با او بجنگ. عمر بن سعد نپذيرفت. ابن زياد گفت: اگر نپذيرى تو را از حكومت عزل و خانه‌ات را خراب خواهم كرد. عمر بن سعد تسليم شد و به مقابله حسين(ع) رفت و با او جنگ كرد تا این‌که امام حسين(ع) به شهادت رسید. [8]
عمر بن سعد به دستور ابن زیاد، در کربلا آب را به روی امام حسین(ع) و یارانش بست.[9] همچنین پس از شهادت امام حسین(ع)، دستور داد که سپاهیانش بر بدن آن‌حضرت با اسب بتازند.[10]
وقتی عمر بن سعد پس از شهادت امام حسین(ع) پیش عبید الله بن زیاد رفت، ابن زياد به عمر سعد گفت: آن نامه كه درباره كشتن حسين به تو دادم به من بازگردان. عمر گفت: چرا؟ فرمانى دادى و من به انجام رسانيدم و آن نامه هم گم شده است. ابن زیاد گفت: بايد بياورى؛ عمر سعد همان جواب را دوباره تکرار کرد. ابن زياد اصرار كرد تا این‌که عمر گفت: نامه را گذاشتم كه چون پير زنان قريش در مدينه بر من اعتراض كنند آن نامه عذر من باشد. من تو را پند دادم و نصيحت كردم درباره حسين كه اگر پدرم را چنان نصيحت كرده بودم حق او را ادا كرده بودم... .[11]
عمر سعد از کارش بسيار پشيمان و اندوهگين شد؛ زيرا او نسبت به منصب‌هاى وعده داده شده توسط ابن زياد، نوميد گشت. او از مجلس ابن زياد برخاست و به سمت خانه رفت و در راه می‌گفت: هيچ‏كس به منزل خويش بازنگشت آن‌طور كه من بازگشتم؛ عبيد الله پسر زياد فاسق فرزند فاجر را اطاعت كردم و خداوند حاكم عادل را نافرمانى نمودم و پيوند خويشاوندی را بريدم. [12] عمر بن سعد بر هر گروهى از مردم که می‌گذشت روى از او بر می‌گردانيدند و چون به مسجد می‌آمد مردم بيرون می‌رفتند، هركس او را می‏ديد دشنامش می‌داد.[13] و سر انجام در زمان حکومت مختار به انتقام شهدای کربلا کشته شد.[14]

[1]. ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی، الاصابة فی تمییز الصحابة، تحقیق: عبد الموجود، عادل احمد، معوض، علی محمد، ج 3، ص 63، دار الکتب العلمیة، بیروت، چاپ اول، 1415ق.
[2]. ابن کثیر دمشقی‏، البدایة و النهایة، ج 8، ص 72، دار الفکر، بیروت، بی‌تا.
[3]. همان.
[4]. الاصابة فی تمییز الصحابة، ج 5، ص 219.
[5]. به نقل از: المزی، جمال الدین ابی الحجاج یوسف، تهذیب الکمال فی اسماء الرجال، ج 21، ص 360، مؤسسة الرسالة، بیروت، چاپ چهارم، 1406ق.
[6]. ابن عبدالبر، یوسف بن عبد الله‏، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، تحقیق: البجاوی، علی محمد، ج 2، ص 609، دار الجیل، بیروت، چاپ اول، 1412ق.
[7]. طبری، أبو جعفر محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک(تاریخ طبری)، تحقیق: ابراهیم، محمد أبو الفضل، ج 5، ص 269، دار التراث، بیروت، چاپ دوم، 1387ق؛ بلاذری، احمد بن یحیی، أنساب الأشراف، تحقیق: زکار، سهیل، زرکلی، ریاض، ج 5، ص 254، دار الفکر، بیروت، چاپ اول، 1417ق.
[8]. کاتب واقدی، محمد بن سعد بن منیع‏، الطبقات الکبری‏، ج 5، ص 128، دار الکتب العلمیة، بیروت، چاپ دوم، 1418ق.
[9]. شیخ مفید، الارشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج 2، ص 86، کنگره شیخ مفید، قم، چاپ اول، 1413ق.
[10]. سبط بن جوزى‏، تذكرة الخواص من الأمة فى ذكر خصائص الأئمة، ص 228، منشورات الشريف الرضى‏، قم، چاپ اول، 1418ق؛ الارشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج 2، ص 88.
[11]. ابن اثیر، علی بن محمد، الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 93 – 94، دار صادر، بیروت، 1385ق.
[12]. بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، تحقیق: زکار، سهیل، زرکلی، ریاض، ج 3، ص 211، دار الفکر، بیروت، چاپ اول، 1417ق؛ تذكرة الخواص من الأمة فى ذكر خصائص الأئمة، ص 233.
[13]. تذكرة الخواص من الأمة فى ذكر خصائص الأئمة، ص 233.
[14]. ذهبی، محمد بن احمد، تاریخ الاسلام، ج 5، ص 196، دار الکتاب العربی، بیروت، چاپ دوم، 1409ق؛ طبری، أبو جعفر محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک(تاریخ طبری)، تحقیق: ابراهیم، محمد أبو الفضل، ج 6، ص 62، دار التراث، بیروت، چاپ دوم، 1387ق.

پاسخ : اين جمله (۱)، دو گونه تفسير مي شود

۱ ـ راه رفتن آنها متواضعانه است، از ميان همه مسائل، مشي و راه رفتن را مطرح فرمود، چرا ؟ جواب اين سؤال نياز به تمهيد ومقدمه دارد.

اعمال انسان انعكاس و بازتابي از صفات و حالات دروني او است . در بيماريهاي جسمي اين مسئله روشن است، اگر در سطح پوست دانه هاي چركين پديدار شوند، نشانگر عدم صحت فعل و انفعال كبد است، و اگر چشم انسان زرد شود، آئينه وجود بيماري در كيسه صفرا است، همچنانكه سياهي و كبودي لبها نشانگر اختلال در كار دريچه هاي قلب، و در نتيجه عدم تصفيه صحيح خون است .و بالاخره اندكي اختلاف و عدم تعادل در ظاهر، حكايت از اختلال در باطن مي كند، اين مسئله عيناً در بيماريهاي روحي هم نمايانگر است، سينه را جلو دادن و سر به آسمان بلند كردن و پاشنه پاها را بر زمين كوبيدن نشانه مرض روحي است، راه رفتن معقولانه و غير معقولانه به عنوان يك پديده و نشانه اي از سرِّ درون، گوياي روح تواضع يا تكبر است، انسان متكبر در راه رفتن او تكبر و تبخر جلوه گر است .

۲ ـ تفسير دوم اين فراز از خطبه، به اين شرح است كه «مشي» به معني راه رفتن نيست كه آينه درون باشد، بلكه معناي اعمي دارد كه همان خط مشي و روش و سيره است، يعني برنامه و خط و مشي زندگي پرهيزكاران در تمام ابعاد، تواضع و فروتني است، درس خواندن، گفتن، شنيدن، قلم بدست گرفتن، امر به معروف و نهي از منكر كردن، معاشرت و كسب و كار و همه و همه اعمال و رفتار او آميخته با تواضع است.

پاسخ :  

واژة عشق در معارف اسلامي با همين لفظ و حروف (ع. ش. ق) کاربرد زيادي ندارد و ما به بيش از سه مورد دست نيافتيم.

يک مورد براي عبادت به کار رفته است. مرحوم کليني (ره) در اصول کافي از امام صادق (ع) نقل مي‌کند: «أفضل الناس من عشق العبادة و عانقها؛ برترين مردم کسي است که به عبادت عشق بورزد و ملازم آن باشد».

مورد ديگر براي جناب سلمان فارسي (ره) مشاهده مي‌شودکه پيامبر اکرم(ص) فرمود: «بهشت بيشتر به سلمان عشق مي‌ورزد تا سلمان به بهشت».

مورد سوم حديثي است از اميرالمؤمنين (ع) به نقل از امام باقر(ع) در مورد اباعبدالله الحسين (ع) و شهداي کربلا. روايت چنين است: «علي(ع) بامردم کوفه عازم صفين بودند، نزديک کربلا که رسيدند، حضرت از ياران خودش جلو افتاد. وقتي به مکاني به نام «مقدخان» رسيدند، چند بار آن جا را دور زد و طواف کرد و فرمود: اين جا مکاني است که دويست پيامبر خدا(ص) و دويست نفر از اولاد پيامبران را به ناحق کشته‌اند که همة آنان جزو شهدا هستند، سپس به واقعة عاشورا اشاره کرد و فرمود: اينجا، استراحتگاه اسب‌ها و مرکب‌هاي شهيدان عاشقي است که به خاک و خون کشيده مي‌شوند [و عشق آنان به عالي‌ترين درجة ممکن رسيده است، به گونه‌اي که] نه احدي از پيشينيان بر آنان سبقيت جسته، و نه کسي از آيندگان به گرد آنان مي‌رسد».

در منابع شيعي شايد نتوان مورد ديگري پيدا کرد که اين واژه به کار رفته باشد.

اما بحث بر سر لفظ عشق نيست، بلکه مفهوم و معناي حقيقي عشق مورد نظر است که اين مفهوم با عبارات مختلف و الفاظي مانند حبّ و محبّت بيان شده است، مثلاً جمله‌اي که حضرت سيدالشهدا و سالار عشاق در دعاي عرفه بيان مي‌دارد و به معشوق خويش چنين مي‌گويد: «خدايا! همين افتخار مرا بس است که بندة کوي تو باشم».

بنابراين تا انسان از خودپرستي، نفس‌پرستي و بت‌پرستي کهن و مدرن رها نشود و در منزل «عبوديت و بندگي» سکني نگزيند، عشق را نمي‌فهمد و عاشق نگشته است.

چگونه مي‌توان عاشق خدا شد؟

1- بندگي:

امام سجاد (ع) مي‌فرمايد: «العبودية جوهرة کنهها ربوبية؛بندگي گوهري است که باطنش خدايي و خداوندگاري است».

چرا در تشهد نماز ابتدا شهادت به عبوديت خاتم الانبيا مي‌دهيم، سپس رسالت او را گواهي مي‌کنيم؟ چون شرف آن نبي مکرّم، در بندگي او بود نه در رسالت او.

آيا نخوانده‌اي آيه قرآن را که شيطان در مقابل بندة خدا اظهار عجز و ناتواني مي‌کند؟

دشمن قسم خوردة انسان گفت: «به عزّتت سوگند! که تمام انسان‌ها را گمراه خواهم کرد، مگر بندگان مخلصت»؛ آناني که دل از غير بريدند و براي تو خالص شدند. مخلص آن بندة عاشقي است که هر دو عالم را يک باره از دل برون کرده تا غير او را نبيند و محبت هيچ چيزي حتي بهشت در دل او نباشد.

کسي که عبد خدا گشت و مشمول خطاب يا عبادي قرار گرفت، بندة شيطان و انسان يا هواي نفس نمي‌شود. پس جادة عشاقي، جادة عبوديت و بندگي است. راه و رسم بندگي آموز تا عاشق شوي. سير و حرکت زماني ميسّر است که در اثر معرفت و آگاهي بيداري دل حاصل گردد و چراغ ايمان در دل روشن شود. روغن چراغ ايمان، عمل صالح و ترک گناه است.

2- پيروي از پيامبر:

ايمان به خدا، و تنفر و بيزاري از فسق و کفر و گناه در نهاد هر انساني بالفطره وجود دارد. وقتي از درون سر برآورد و در عرصة عمل صالح تجلّي پيدا کرد، گل عشق که علامت کمال و رشد يافتگي است، شکوفه مي‌زند.عاشق مهجور، چشم به راه پيام معشوق است و به هر چيزي که به معشوق تعلق دارد يا نماينده و پيام رسان او است، عشق مي‌ورزد. قرآن کريم مي‌فرمايد:

«اي پيامبر! به مردم بگو: اگر خدا را دوست مي‌داريد(و به او عشق مي‌ورزيد)، از من پيروي کنيد، تا خدا هم شما را دوست داشته باشد و لغزش‌هاي گذشتة شما را ببخشد که خداوند آمرزنده و مهربان است».

آري عشاق خدا، مطيع رهبران الهي هستند. عاشق خدا نبايد انتظار داشته باشد که رهبر الهي از آنان اطاعت کند و دستور بگيرد و يا با تحميل افکار خود براي رسيدن به مقاصد و اهداف مادي به او فشار بياورد که اين کار به زيان مردم است، چنان که مي‌فرمايد: «بدانيد رسول خدا ميان شما است. هر گاه در بسياري از امور از شما پيروي کند، به مشقت خواهيد افتاد، ولي خداوند ايمان را محبوب شما قرار داده و آن را در دل‌هايتان زينت بخشيده و کفر و فسق و گناه را منفور شما قرار داده است. رشد يافته و هدايت شده کساني هستند که واجد اين صفات باشند».

انسان هنگامي مي‌تواند به اوج ايمان برسد که نيرومند‌ترين علاقة او يعني عشق به خويشتن را تحت الشعاع عشق به ذات خدا و نمايندگان او قرار دهد. پيامبر اکرم(ص) مي‌فرمايد: «سوگند به کسي که جانم در دست او است! هيچ يک از شما به حقيقت ايمان نمي‌رسد مگر زماني که من نزد او محبوب‌تر از خودش و مالش و فرزندش و تمام مردم باشم».

نکتة ظريفي در آية مذکور که شايسته است در آن دقت شود، اين است که همة جمله‌هاي قبل به صورت خطاب است اما جملة پاياني آيه (اولئک هم الراشدون) به صورت غايب است. تفاوت تعبير ظاهراً براي اين است که نشان دهد: حکم «عاشق خدا، مطيع رهبر است» اختصاص به ياران پيامبر(ص) ندارد، بلکه يک قانون عمومي است.

يکي ازعلايم رشد يافتگي در هر زماني اين است که صفاتي فطرت خويش را با عشق به ايمان، تنفر از کفر و فسق و عصيان و اطاعت و پيروي کامل از رهبري حفظ کند.

3- تهجد:

عشق وصال بي سحرخيزي نمي‌شود.

عشق وصال‌داري و شب تا صبح سر بر بستر ناز خوابت آيد؟ زهي خيال باطل! نشنيده‌اي که با کليمش موسي (ع) فرمود: «دروغ مي‌گويد کسي که گمان برد خدا را دوست دارد، ولي چون تاريکي شب در آيد، خواب را بر حضورم ترجيح دهد».

4-خود شناسي:

عشق يک ميل دروني است که براي ظهور و فعليت يافتن، مانند همة اميال دروني نيازمند فضايي مناسب است تا پرورش يابد و شکوفه و گل دهد.

اگر چه عشق ريشه در آفرينش انسان دارد ليکن تجلي و ظهور آن وابسته به ميزان شناختي است که عاشق از کمال معشوق دارد. پس شدت عشق و زياد و کم شدن شعلة آتش درون سوز عشاق به دو عامل بستگي دارد:

1‌‌- ميزان کمال که در معشوق نهفته است و جلوه‌هايي که از آن بروز مي‌کند.

2‌‌- ظرفيت فکري عاشق و ميزان شناختي که از معشوق و تجليات او دارد.

بنابراين نخستين گام در شعله‌ور شدن، آتش عشق، داشتن شناخت درست از کمال و جلوه‌هاي معشوق است. تحصيل شناخت خدا، براي اکثر افراد بدون خودشناسي و شناخت تجليات خدا ميسر نيست.

از اين رو خودآگاهي و خودشناسي برترين شناخت‌ها دانسته شده است.

علي(ع) مي‌فرمايد: «افضل المعرفة، معرفة الانسان نفسه؛ برترين آگاهي ومعرفت آن است که انسان نفس خود را بشناسد». علامت اين که انسان خودآگاه گشته و خود را شناخته است، خداشناسي او است که پيامبر اکرم(ص) فرمود: «اعرفکم بنفسه، اعرفکم بربّه؛ داناترين شما در خودشناسي، خداشناس‌ترين شما است».

تو که از نفس خود زبون باشي عارف کردگار چون باشي؟!

اي شده در نهاد خود عاجز کي شناسي خداي را؟ هرگز!

5- ترک گناه:

انساني که مي‏خواهد عاشق خدا شود، بايد براي خود بنايي محکم بسازد و اين بنا از اجزايي تشکيل مي‏شود که عبارت است از: خودشناسي، تحکيم مباني اعتقادي، مطالعه در مبدأ و معاد، پرهيز کامل از گناهان، توبه بعد از هر گناه، اطاعت از باري تعالي، انجام واجب و ترک محرم مانند:غيبت، دروغ، تهمت، بدزباني، کينه و ديگر گناهان کبيره. اينها مصالحي هستند که اگر در کنار يکديگر قرار گيرند، به دژ محکمي تبديل مي‏شوند که جز عشق نامي ندارد و صاحبش ميزبان معشوقي به نام خدا که خالق هستي است، خواهد شد. امام صادق (ع) فرمود: «قلب حرم خدا است. در حرم خدا غير خدا را ساکن نکنيد».

پس قلب مأمن و مأواي عشق است که نبايد در آن حرامي وارد شود. حرامي در اين تفسير گناه است، آن هم نه گناه عبوري که انسان به دليل نسيان وجايز الخطا بودن، آن را انجام مي‏دهد، بلکه گناهي که براي سکونت آمده است.

پس عشق خيال نيست، آتشي است که در دل شعله‌ور مي‏گردد، تا چيزي محبوب و معشوق انسان شود. وقتي چيزي محبوب مي‏شود که از تمام حصارهاي غير پرستي (دنيا و متعلقات آن) بيرون آيد تا جمال محبوبش مکشوف شود. دل جاي دو محبوب نيست، نمي‏توان هم خدا را دوست داشت و هم خرما را !

انسان وقتي مي‏تواند عاشق خدا شود که از حصار خودپرستي و دنياپرستي بيرون آيد، جاذبه‏هاي دنيا آن قدر زياد است که گاهي از حد شمارش خارج مي‏شود، ولي همة آنها به يک حصار بسته است و آن چيزي جز تعلق نيست و اگر اين جذبه فروکش کرد، جذبه اصلي نمايان مي‏شود.

 

 
 
 
 
 
 
 
 

 

سوال :  دختری 39 ساله هستم که ازدواج نکرده ام. خانمی با باز کردن قرآن به من گفت چله افتاده یعنی برای کسی دیگر کاری کرده اند و چله بر تو افتاده باید دعا بگیری می خواستم بدانم آیا این مسئله واقعیت دارد یا خرافات است، اگر واقعیت دارد چه سوره یا دعایی را جهت ابطال آن باید بخوانم یا چه عملی باید انجام بدهم؟

پاسخ : یکی از بزرگ ترین آفات هر دینی گرایش مردم به خرافات است. بحث چله بریدن در زنان برای حامله شدن یا برای تسریع در امر ازدواج و یا برای رشد استخوان های بچه، همه از خرافاتی است که هیچ اثر و نشانه ای از آن در متون روایی یافت نشد. همان طور که فهمیدن این طور مطالب از قرآن بیشتر شبیه به دروغ و کذب است. بسیاری با همین شگردها مردم را به دور خود جمع می کنند و از آنان سوء استفاده های مادی و یا احیانا غیر مادی می کنند. بهتر است انسان به جای مراجعه به این امور به خداوند توکل کند و از او کمک بطلبد و مطمئن باشد که خداوند خیر و مصلحت او را می خواهد.

پاسخ :شما اگر همان آدم هایی را می گویید هیچ دینی ندارند و موفق هستند -که من بعضی از آن ها را از نزدیک با آن ها برخورد داشتم - نگاه کنید می ببینید که در ظاهر زندگی می کنند فعال هستند به ظاهر خوشحال هستند، ولی در آن باطن دلشان در لحظه های تنهایی -آن موقع که خودشان هستند و خودشان-، یک گمشده جدّی دارند که بالاخره چی این همه مثلاً ما شهرت داریم و این همه ما ثروت داریم که چی، آخرش می میریم و تمام می شود و حالا بقیه از ما تعریف کنند یا مثلاً پول ما خیلی زیاد باشد دیگران استفاده کنند این چه فایده ای برای ما دارد و این چی می شود؟

 یک نکته بسیار مهم این که ما وقتی آمار رفاه را می بینیم، می بینیم مثلاً سوئیس که حالا کشوری -که من سال 1990 میلادی؛ یعنی بیست سال پیش آن جا انجمن اهل بیت را در ژنو راه اندازی کردم که الحمد الله هنوز هم برپا است- بسیار مرفه است شاخص های رفاه در ژنو و در سوئیس بالاترین شاخص ها بوده است و البته در دوره های مختلف نوسان داشته است، ولی معمولاً جزو 4-5 کشور اول دنیا و در بسیار زمان ها کشور اول است و در کنار این می بینید شاخص خودکشی در سوئیس از همه جا بالاتر است چرا؟ مردم در اوج رفاه خودکشی می کنند، مردمی که به ظاهر هیچ مشکل مادی ندارند بهترین زندگی و آرامش و همه آن چیزی که شما فکر می کنید یک زندگی خوب است این ها دارند، فکر می کنید چرا این ها خودکشی می کنند؛ چون وقتی به قله رفاه می رسند تازه به پوچی می رسند، آن که گرسنه است در فکر این است که سیر شود، آن که جا ندارد در فکر این است یک جا پیدا کند و یک سر پناهی پیدا کند و آن که یک کمی سیر شده است یک کمی جا پیدا کرده است فکر این است که تفریح بکند و وقتی سیر شده است و جایش هم مناسب است و تفریحات همه چیزی که توقع دنیایش است بعدش این است که خب چی، بعدش چی؟ حالا هر روز صبح بیدار می شوم کار می کنم پول در می آورم می خورم و می خوابم که چی این جا است که سوئیسی می رسد به پوچی و اینجا است که می رسد به خودکشی و این جا است که شما می بینید یکی از سینماگر های ایرانی می گفت آمدند به من گفتند که شما بیا در سوئیس برای ما یک فیلم درست کن، می گفت من گفتم حالا چرا من این همه سینما گر در دنیا هست حالا چرا دنبال من آمدید گفتند آمار خودکشی در سوئیس به صورت جدّی بالا رفته است و ما گرفتار یک بحران هستیم و ما آثار تو را دیدیم در آثار تو رگه هایی از معنویت هست که ما احساس می کنیم با این می شود جلوی خودکشی در سوئیس را گرفت و ما آمدیم دنبال تو. من این را به عنوان یک بحث عینی، ذکر کردم.

 بحث تحلیلی این است که انسان را وقتی شما تحلیل کنید یک بُعد انسان خاکی است با نیازهای مادی و خاکی به ظاهر تامین می شود و یک بُعد انسان الهی است آن بُعد اگر تامین نشد انسان اغنا نمی شود بُعد اصلی انسان آن است و اگر همه نیازهای مادی اش تأمین شود، ولی آن بُعد معنوی هم چنان تأمین نشود این در واقع نسبت به آن جا احساس فقر شدید می کند و همین است که اگر برگردیم به تاریخ بشر می بینیم بشر در قرن 19 که شیفته دانش خود شد و یک دفعه فکر کرد که همه چیز عالم را کشف کرده است یک دفعه این جنبش آغاز شد که ما به دین نیاز نداریم و ما همه آن چه را که باید، کشف کردیم و تمام شد این جنبش ادامه دارد در قرن بیستم دارد صعود می کند یک دفعه می بینید در میانه قرن بیستم منحنی شروع می شود؛ یعنی یک دفعه یک بحران پیدا می شود؛ مثل این که نمی شود دین را کنار گذاشت و می آیند به دو دهه قرن بیستم، یعنی زمان انقلاب اسلامی که می رسیم می بینیم این جا یک دفعه مسیر بشریت گویا می خواهد تغییر کند که هانتیگتن در سال 2000 در زوریخ این را گفت که در دو دهه قرن بیستم میلادی که مسیر بشر که پشت به دین کرده بود به سوی دین برگشت و بعد او سال 2000 اعلام کرده من هزاره سوم بشر را هزاره نوزایی ادیان اعلام می کنم و این اتفاق افتاد چرا؟ چون بشر به این نتیجه رسید که آن دانشی که فکر می کرد پیدا کرده است و همه چیز را با آن حل می کند یک بُعد او را تأمین می کند.

پاسخ:كمتر صفتي از صفات رذيله است که به اندازه غضب ویراني به بار مي آورد و اگر فهرستي از آثار سوء غضب نوشته شود، معلوم مي گردد که اثرات سوء آن از بسیاري از اخلاق رذیله بیشتر است، و از جمله مي توان امور زیر را برشمرد:

1ـ قبل از هر چیز باید به این نکته توجه داشت که خشم و غضب دشمن آدمي است و به هنگام هیجان غضب، عقل به کلي از کار مي افتد، و انسان دیوانهوار حرکاتي را انجام مي دهد که نه تنها مایه تعجب همه اطرافیانش مي گردد، بلکه خود او نیز بعد از فرو نشستن آتش غضب، از کارهایي که در آن حال انجام داده است در تعجب و وحشت فرو مي رود، در آن حال گاهي دیوانهوار به هر کس حتي نزدیکترین دوستان خود حمله مي کند، دست او تا مرفق در خون بي گناهان فرو مي رود، مي زند، درهم مي شکند، مي کوبد و ویران مي کند، درست همانند یک دیوانه خطرناک.

لذا امیرمؤمنان علي(علیه السلام) در حدیثي مي فرماید: «اَلْغَضَبُ یُفْسِدُ الاَْلْبابَ وَ یُبْعِدُ مِنَ الصَّوابِ; غضب عقل آدمي را فاسد مي کند، و انسان را از کار صحیح دور مي سازد».(1)

و نیز به همین دلیل در روایات اسلامي آمده است که اگر بخواهید میزان عقل انسان ها را به دست آورید، به مقدار مالکیت آنها بر نفس و اعصابشان به هنگام غضب نگاه کنید، در حدیثي از امیرمؤمنان علي(علیه السلام) آمده است: «لایُعْرَفُ الرَّأي عِنْدَ الْغَضَبِ; فقط در موقع غضب مي توان عقل و رأي افراد را سنجید».(2)

2ـ غضب موجب تباهي ایمان است، زیرا افراد عصباني نه تنها مرتکب گناهان کبیره مي شوند که با ایمان صحیح سازگار نیست، بلکه گاهي به ساحت مقدس پروردگار نیز ـ نعوذ باللّه ـ جسارت مي کنند، و یا بر حکمت و قسمت و تدبیر او خرده مي گیرند که این مرحله اي است بسیار خطرناک.

در احادیث گذشته خواندیم که پیامبر اکرم(صلي الله علیه وآله) فرمود: غضب ایمان را فاسد مي کند، همان گونه که صبر (دارویي است بسیار تلخ) عسل را فاسد مي کند.

3ـ غضب منطق انسان را خراب مي کند، و به گزافه گویي و باطل گویي وامي دارد، و اگر شخص غضبناک در مقام قضاوت باشد به یقین داوري صحیح نخواهد کرد. به همین دلیل در حدیثي از امیرمؤمنان علي(علیه السلام) مي خوانیم: «شِدَّةُ الْغَضَبِ تُغَیِّرُ الْمَنْطِقَ وَ تَقْطَعُ مادَّةَ الْحُجَّةِ، وَ تُفَرِّقُ الْفَهْمَ; شدت غضب منطق انسان را دگرگون مي سازد، و ریشه دلیل را قطع مي کند، و فهم و شعور را پراکنده مي سازد».(3)

در آداب القضاء در کتاب قضاوت از کتب فقهیه نیز تصریح شده است که قاضي به هنگام غضب بر کرسي قضاوت ننشیند.

در حدیثي از پیامبر اکرم(صلي الله علیه وآله) مي خوانیم: «مَنِ ابْتُلِي بِالْقَضاءِ فَلا یَقْضِي وَ هُوَ غَضْبانٌ; کسي که گرفتار امر قضاوت مي شود، در حال غضب قضاوت نکند».

4ـ دیگر از پیامدهاي سوء خشم و غضب، آشکار شدن عیوب پنهاني انسان است زیرا در حال عادي، هر کس خود را کنترل مي کند، تا عیوب و نقطه ضعف هاي خویش را پنهان دارد، و آبرویش را در برابر این عیوب که تقریباً همه کم و بیش دارند حفظ نمایند، اما هنگامي که آتش خشم و غضب شعلهور مي شود، پرده ها کنار مي رود، و کنترل عقل برداشته مي شود، و عیوب مخفي انسان آشکار مي گردد، و آبروها بر باد مي رود.

در غررالحکم از امیرمؤمنان علي(علیه السلام) چنین نقل شده است: «بِئْسَ الْقرِیْنُ اَلْغَضَبُ یُبْدِي الْمَعایِبَ، وَ یُدْنِي الشَّرَّ وَ یُباعِدُ الْخَیْرَ; غضب همنشین بدي است، عیوب نهاني را آشکار مي سازد، شر و بدي را نزدیک و خیر و نیکي را دور مي سازد».(4)

5ـ خشم و غضب راه شیطان را به سوي انسان باز، و به او نزدیک مي سازد، زیرا ایمان و عقل که دو مانع قوي در برابر هجمات شیطانند به هنگام غضب، ضعیف و ناتوان مي شوند، و موانع از سر راه شیطان برداشته مي شود به همین دلیل به آساني در انسان نفوذ مي کند.

در حدیث معروفي مي خوانیم: هنگامي که نوح(علیه السلام) امت خود را (که بعد از ارشاد و تبلیغ طولاني و مستمر پذیرش هدایت نشده بودند) نفرین کرد (و نابود شدند) شیطان نزد نوح(علیه السلام) آمد و گفت: تو حقي بر گردن من داري مي خواهم آن را تلافي کنم.

نوح(علیه السلام) در تعجب فرو رفت، گفت بسیار بر من گران است که حقي بر تو داشته باشم، چه حقي؟

گفت همان نفریني که درباره قومت کردي و آنها را غرق نمودي و احدي باقي نماند که من او را گمراه سازم، و من تا مدتي راحتم، تا زماني که نسل دیگري بپا خیزد و من به گمراه کردن آنها مشغول شوم.

نوح(علیه السلام) (با این که مي دانست نهایت کوشش را براي قوم خود کرده بود در عین حال ناراحت شد و) به شیطان گفت: حالا چه جبراني مي خواهي کني؟

(نوح مي خواست سخنان او را نپذیرد، ولي خطاب از طرف پروردگار آمد که گفتارش را بپذیر در اینجا راست مي گوید).

شیطان گفت: در سه زمان به یاد من باش، که من نزدیکترین فاصله را به مردم در این سه موقع دارم:

1ـ هنگامي که خشم تو را فرا مي گیرد به یاد من باش.

2ـ هنگامي که در میان دو نفر قضاوت مي کني مراقب من باش.

3ـ و هنگامي که با زن بیگانه اي تنها هستي، و هیچ کس در آنجا نیست باز به یاد من باش.(5)

در روایت دیگري مي خوانیم که «ذوالقرنین یکي از فرشتگان را ملاقات کرد و به او گفت: دانشي به من بیاموز که بر ایمان و یقینم بیفزاید. او گفت: خشم و غضب را ترک کن زیرا هنگامي که انسان غضب مي کند، شیطان بیش از هر زمان بر او مسلط است، بنابراین غضب را با وقار خویشتن داري بازگردان، و آتش آن را با آرامش خاموش کن و از عجله بپرهیز که هنگامي که در کارها عجله کني از نصیب خود محروم خواهي شد و در برابر اشخاص دور و نزدیک مهربان باش و سخت گیر و عنود نباش».(6)

بي شک غضب علاوه بر این آثار شوم مادي و اجتماعي و اخلاقي آثار سوء معنوي فراواني نیز دارد به طوري که از روایات مختلف استفاده مي شود کسي که خشم خود را فرو برد، ثواب شهدا را(7) دارد و در قیامت همنشین انبیاء (8) و قلب او از نور ایمان پر مي شود(9)

________________________________________

1.غررالحکم، حدیث 1356.

2.بحارالانوار، جلد 75، صفحه 113.

3.بحارالانوار، جلد 68، صفحه 428.

4.جامع احادیث الشیعه، کتاب الجهاد، جلد 13، صفحه 468.

5.بحارالانوار، جلد 11، صفحه 318.

6.المحجة البیضاء، جلد 5، صفحه 293.

7.جامع احادیث الشیعه، جلد 13، صفحه 479.

8.همان مدرک.

9. همان، صفحه 478.

پاسخ:دوست گرامي. انسان اميزه اي از شناخت،‌ صفات اخلاقي و رفتار است. منظور از اخلاق كه جمع خلق است، صفات خلقي است. صفاتي که در نفس نهادينه شده و شخصيت اخلاقي او را شکل داده است. اخلاق شامل صفات رزيله و حميده است. صفاتي مانند بخل، و حسادت و عجب از صفات بد و صفاتي مانند بخشش و خيرخواهي و تواضع از صفات نهادينه شده نيک اخلاقي است. البته چه بسا كسى در نهاد خود، بخشنده باشد، اما بخشش نداشته باشد؛ زيرا مالي ندارد که ببخشد و چه بسا كسى بخيل باشد، ولى بر خلاف ميل و خلق خود، از روى ريا مالى را ببخشد. موفق باشيد.

پاسخ :در رابطه با نحوه اين ازدواج مبارك و شادي و سرور در آن، آنچه در روايات و تاريخ آمده به اين گونه است: نقل شده كه در شب عروسي حضرت علي و فاطمه عليهماالسلام، وقتي آفتاب غروب كرد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم دستور داد فاطمه عليهاسلام را براي رفتن به خانه شوهر آماده كنند و به زنان مهاجر و انصار و دختران عبدالمطلب فرمود او را همراهي كنند و با خوشحالي شعر بخوانند و تكبير بگويند، ولي چيزي را كه موجب ناخشنودي خداوند است به زبان نياورند.

فاطمه عليهاسلام را سوار ناقه اي كردند و زمام آن را سلمان در دست گرفت.

رسول خدا و حمزه و عقيل و جعفر و افراد ديگري از اهل بيت به دنبال ناقه عروس به راه افتادند. در اين هنگام جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل با جمع زيادي از ملائكه به زمين نازل شدند. جبرئيل تكبيري سر داد. ميكائيل و اسرافيل، و سپس همه ملائكه تكبير گفتند. رسول خدا هم تكبير گفت و سلمان هم پس از او تكبير گفت، و به اين ترتيب، تكبير گفتن در شب عروسي « سنت » شد. وقتي به خانه علي عليه السلام رسيدند، رسول خدا چادر را از صورت زيباي زهرا عليهاسلام كنار زد و دست او را گرفت و در دست علي عليه السلام گذاشت و فرمود:«خداوند به تو مبارك گرداند. اي علي، فاطمه براي تو همسري خوب است و اي فاطمه، علي هم براي تو خوب شوهري است؛ به خانه خود برويد تا من بيايم.»( بحارالانوار، ج 43، ص 96 و 115 و 141)

وليمه عروسي علي و فاطمه عليهما السلام در ظهر روز قبل از زفاف بوده است. امام علي مي فرمايد:

رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود:« اي علي، براي خانواده ات غذاي بسيار نيكويي تهيه كن. ما گوشت و نان مي دهيم و تو هم خرما و روغن بياور .» من خرما و روغن خريدم و رسول خدا هم گوسفندي فربه سر بريد و نان زيادي تهيه فرمود. سپس به من فرمود:« هر كس را كه مي خواهي دعوت كن.»

من به مسجد رفتم و ديدم مسجد پر از اصحاب مسلمان است. خواستم بعضي را دعوت كنم و بعضي را نكنم، اما خجالت كشيدم. پس صدا زدم:« دعوت به وليمه فاطمه را اجابت كنيد. » مسلمان ها دسته دسته آمدند و من در فكر زيادي جمعيت و كمي غذا بودم. اما رسول خدا ناراحتي مرا حس كرد و فرمود:« من از خداوند درخواست بركت كرده ام .» آن روز بيش از چهار هزار نفر آمدند و غذا خوردند اما غذاي ما كم نيامد. (بحارالانوار، ج 43، ص 95 و ج 103، ص 268، ح 17).

علي(عليه السلام) و پيامبر(صلي الله عليه و آله) براي بهتر شدن عروسي، هرگونه تدبيري را انديشيده بودند. جابر مي گويد: ما در عروسي علي(عليه السلام) و فاطمه حاضر بوديم و هيچ مجلس عروسي را بهتر از آن نديديم(فاطمة الزهرا سلام الله عليها من المهد الي اللحد: ص 193)

پيامبر(صلي الله عليه و آله) به زنان خود دستور داد تا حضرت زهرا را بيارايند. آنان، فاطمه(سلام الله عليها) را با بوهاي خوش عطر آگين ساختند و در حالي كه شعر مي خواندند،( همان: ص 195) لباسي را كه از بهشت آمده بود، بر تنش پوشاندند.

داستان لباس بهشتي اين گونه است(همان: ص 190) كه پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) براي عروسي دخترشان لباسي زيبا خريد. پس از مدتي، فقيري به در خانه نبي آمد و گفت: لباسي كهنه مي خواهم. با اين حال، حضرت زهرا، لباس نو و تازه خود را به او بخشيد. آن گاه جبرئيل نازل شد و گفت: اي محمد! خداوند بر تو سلام مي رساند و دستور داد بر فاطمه درود بفرستم و براي او، پيراهن بهشتي از سندس سبز فرستاده است. لباس بهشتي را بر تن عروس بهشتي كردند تا اين كه غروب شد.

سپس پيامبر (ص) او را در آغوش گرفت و بر استري و به روايتي بر شهبا سوار كرد(بحارالانوار: ج 43، ص 115) رسول خدا(صلي الله عليه و آله) پيشاپيش جمعيت گام مي سپرد و مردان بني هاشم نيز پشت مركب فاطمه راه مي رفتند. در روايت است كه جبرئيل در سمت راست، ميكائيل در سمت چپ و 7000 ملك در پست سر حضرت فاطمه بودند كه تا طلوع فجر، خداوند را تسبيح و تقديس مي كردند(كشف الغمه: ص 353)

دختران عبدالمطلب و بني هاشم و زنان مهاجر و انصار و در پيشاپيش آنان، زنان پيامبر(صلي الله عليه و آله) عروس نور را در اين راه همراهي مي كردند.

اين بود شمه اي از نحوه عروسي اين دو بزرگوار كه با دقت در آن به اين نتيجه مي رسيم كه اين ازدواج به دور از هرگونه افراطگري و هوا و هوسها برگزار شد و اين مي تواند بهترين الگو براي تمامي ما شيعيان و ارادتمندان آن خاندان باشد.

پاسخ:از ديدگاه برخي شادى كردن و شاد بودن، تنها به وسيله كارهايى محقق مى شود كه از نظر اسلام حرام و ممنوع است؛ كارهايى از قبيل، موسيقى مبتذل، رقص مختلط، استفاده از نوشيدنى هاى حرام كه گاهى بعضى افراد ناآگاه آنها را انجام مى دهند.اما اگر ما براى شاد بودن و شادمانى، معناى وسيع ترى در نظر بگيريم و در به كار بردن روش هاى شادى بخش، به جاى راه هاى ممنوع، از راه هاى مجاز استفاده كنيم، نه تنها شادمانى عميق تر خواهد بود، بلكه از دوام بيشترى هم برخوردار مى شود.

ارمغان دين براى بشر، شادى، بهجت و سرور به معناى واقعى و عميق آن مى باشد. دين اسلام هم بشر را با شادى واقعى آشنا كرده و هم راه رسيدن به آن و بهره مندى كامل از آن را پيش روى او نهاده است.

در دين اسلام، دستورهاى فراوانى براى ايجاد شادى و سرور، وارد شده است. در روايت در اين باره، چنين آمده است: «با رويى گشاده، با برادران ملاقات كن».( رى شهرى، ميزان الحكمة ج 1، ص 418). و يا در حديث ديگري آمده: هر مسلمانى كه مسلمانى را ببيند و او را مسرور كند، خداوند را شاد كرده است.( همان، ج 3، ص 439)

در اسلام، آراستگى ظاهرى، امتيازى براى فرد و يكى از نشانه هاى ايمان شمرده شده است. هر مسلمان مؤمنى از كودكى با حديث «النظافة من الايمان»، آشناست. نقش آراستگى ظاهر، در آرامش و نشاط روحى و ايجاد شادى و انبساط فردى و اجتماعى، انكارناپذير است.

بنابراين، لذت و خوشى، تنها با عوامل مادى به دست نمى آيد و عوامل معنوى نيز در ايجاد شادى مؤثرند. گاهى انجام كارهايى كه عادتاً بايد لذت بخش باشند، نه تنها لذتى به انسان نمى بخشد، بلكه عذاب وجدان و تشويش روحى نيز مى آورد؛ زيرا روح و وجدان، آماده لذت بردن نيستند. غذاى لذيذ، رابطه جنسى و خانه بسيار زيبا، اگر حرام و نامشروع و غير معقول باشند، براى انسان سالم و طبيعى، تلخ و ناگوار مى باشند.

پرهيز از گناه در بيشتر مواقع، پرهيز از لذت هاى مادى سطحى است؛ ولى در عين حال، شادى آور است؛ زيرا روح آدمى به گونه اى است كه گاه از پرهيز و رياضت معقول سرخوش مى شود. ارضاى تمايلات به هر صورت و در هر شرايط، شادى آور نيست و گاهى پرهيز از لذت، لذت بخش تر از نيل به لذت است.

پاسخ:نعمتها و مواهبى كه پروردگار در اختيار انسان ها گذاشته، در بسيارى از موارد، بيش از نياز آنهاست، به گونه اى كه مى توانند ديگران را نيز در آن سهيم كنند، بدون آن كه زيانى به زندگى خودشان برسد; ولى گروهى به خاطر صفت رذيله «بخل» از اين كار امتناع ورزيده و هيچ كس را در اين مواهب خدادادى سهيم نمى كنند. گاه نيز با نمايش ثروت و قدرت به محرومان، نمك بر جراحات قلبشان پاشيده و گويى از اين كار زشت و غير انسانى خويش لذّت هم مى برند.

گاه اين صفت با «انحصارطلبى» و «خود برتر بينى» و «حرص و آز» نيز آميخته شده و زشتى آن را چند برابر مى كند.

اگر نگاهى به جهان آفرينش بيندازيم، همه جا سخاوت و انفاق و بذل و بخشش را مشاهده مى كنيم. خورشيد دائم مى سوزد و بخشى از وجودش را تبديل به نور و حرارت مى كند و آن را به تمام منظومه شمسى مى رساند و با نور و گرماى خود به همه مخلوقات، زندگى مى بخشد.

زمين با انواع مواهبى كه در دل دارد، از مواد غذايى گرفته تا معادن گران بها و آب هاى زيرزمينى، همه را رايگان در اختيار بشر نهاده و سخاوتمندانه انسان را يارى مى دهد. ساير موجودات جهان نيز هر كدام دست هاى سخاوتمند خود را سوى انسان ها گشوده اند تا سخاوت خويش را نشان دهند.

علاوه بر عالم كبير در عالم صغير; يعنى، وجود يك انسان نيز همين مسئله حكم فرماست. قلب، دستگاه تنفس، معده، چشم، گوش، دست و پا هيچ كدام تنها براى خودشان كار نمى كنند و هرگز در خدمت به ساير اجزاء بدن، «بخل» نمىورزند، بلكه آنچه را كه دارند سخاوتمندانه در ميان خود و تمام سلولهاى بدن تقسيم مى كنند.

در جهانى كه همه جا «سخاوت» حكم فرماست، آيا جايى براى انسان بخيل وجود دارد؟ آيا ناهماهنگى با عالم هستى او را به فساد و مرگ نمى كشاند؟

روى اين اصل، نكوهش «بخل» و مدح و ستايش «سخاوت» به طور گسترده در آيات و روايات اسلامى به چشم مى خورد كه در آنها «جود و سخاء» به عنوان يكى از بارزترين صفات فعلى الهى و يكى از ويژگى هاى پيشوايان معصوم(عليه السلام) معرفى شده است.

بخل در قرآن كريم

1 ـ وَ لايَحْسَبَنَّ الَّذينَ يَبْخَلُونَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَيراً لَهُم بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُم سَيُطَوَّقُونَ مَا بَخِلُوا بِهِ يَومَ الْقِيامَةِ وَ لِلّهِ مِيرَاثُ السَّمَاوَاتِ وَ الاَرضِ وَ اللّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبيرٌ (سوره آل عمران،آيه180) كسانى كه بخل مىورزند و آنچه را كه خدا از فضل خويش به آنان داده، انفاق نمى كنند، گمان نكنند اين كار به سود آنهاست; بلكه براى آنها شرّ است، به زودى در روز قيامت آنچه را نسبت به آن «بخل» ورزيدند، همانند طوقى به گردنشان مى افكنند و ميراث آسمانها و زمين، از آن خداست و خداوند، از آنچه انجام مى دهيد آگاه است.

2 ـ اَلَّذينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُروُنَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ وَ يَكْتُمُونَ مَا آتَاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اَعْتَدْنَا لِلْكَافِرينَ عَذاباً مُهِينَاً (سوره نساء،آيه37) آنها كسانى هستند كه «بخل» مىورزند و مردم را به «بخل» دعوت مى كنند و آنچه را كه خداوند از فضل (و رحمت) خود به آنها داده كتمان مى نمايند( اين عمل، در حقيقت از كفرشان سرچشمه گرفته) و ما براى كافران عذاب خواركننده اى آماده كرده ايم.

3 ـ وَ اَمَّا مَنْ بَخِلَ وَ اسْتَغْنى * وَ كَذَّبَ بِالْحُسْنى * فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْعُسْرى (سوره الليل،آيات8تا10) امّا كسى كه «بخل» ورزد و (از اين راه) بى نيازى طلبد; ـ و پاداش نيك الهى را انكار كند ـ به زودى او را در مسير دشوارى قرار مى دهيم.

4 ـ هَا أنْتُم هَؤُلاءِ تُدْعَوْنَ لِتُنْفِقُوا في سَبِيلِ اللّهِ فَمِنْكُمْ مَنْ يَبْخَلُ وَ مَنْ يَبْخَلْ فَاِنَّمَا يَبْخَلُ عَنْ نَفْسِهِ وَ اللّهُ الغَنِىُّ وَ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ وَ اِنْ تَتَوَلَّوا يَسْتَبْدِل قَوْماً غَيْرَكُم ثُمَّ لايَكُونُوا أَمْثَالَكُم (سوره محمد،آيه38) آرى! شما همان گروهى هستيد كه براى انفاق در راه خدا دعوت مى شويد، بعضى از شما (بخل) مىورزيد و هر كس «بخل» ورزد، نسبت به خود «بخل» كرده است و خداوند بى نياز است و شما همه نيازمنديد و هرگاه سرپيچى كنيد; خداوند گروه ديگرى را جاى شما مى آورد; پس آنها مانند شما نخواهند بود (و سخاوتمندان در راه خدا انفاق مى كنند.)

5 ـ...وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَاُولئكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (سوره تغابن،آيه16 و سوره حشر،آيه9) و كسانى كه از «بخل» و حرص خويشتن مصون بمانند، رستگارانند!

بخل در آينه روايات اسلامى: در احاديث اسلامى، روايات تكان دهنده اى درباره «بخل» ديده مى شود، از جمله:

1 ـ رسول خدا (صلى الله عليه وآله) در حديثى مى فرمايند: «اَلْبَخيلُ بَعيدٌ مِنَ اللّهِ بَعيدٌ مِن النّاسِ، قَريبٌ مِنَ النّارِ (1); بخيل از خدا دور است، از مردم نيز دور است و به آتش دوزخ نزديك است». همين مضمون (با مختصر تفاوتى) از امام على بن موسى الرّضا (عليه السلام) نقل شده است.

2 ـ در حديث ديگرى، امام اميرمؤمنان على (عليه السلام) مى فرمايند:«النَّظَرُ اِلَى الْبَخيلِ يُقْسِىِ الْقلْبَ(2); نگاه كردن به بخيل، انسان را سنگدل مى كند». اين تعبير نشان مى دهد كه باطن بخيلان آن قدر تاريك و آلوده است كه بازتاب آن در چهره آنان، سبب سنگدلى نگاه كننده مى شود.

ريشه و نشانه هاى بخل

ريشه اصلى اين رذيله اخلاقى، مانند بسيارى از رذايل ديگر، ضعف مبانى ايمان و «معرفة الله» است. كسى كه خداوند را بر همه چيز قادر مى داند و معتقد است كه ريشه تمام خيرات و بركات، ذات پاك حق تعالى است، بايد به طور قطع به وعده هاى الهى در مورد آثار مادى و معنوى «انفاق» در راه خدا اعتقاد داشته باشد كه با اين اعتقاد، امكان ندارد گرفتار اين خوى زشت گردد.

امام اميرمؤمنان على (عليه السلام) مى فرمايند:«البُخْلُ بِالمَوجُودِ سُوءُ الظَنِّ بِالمَعْبُودِ; بخل ورزيدن نسبت به آنچه انسان دارد، به خاطر سوء ظن به خداست (سوء ظن به وعده هاى او و قدرتش بر همه چيز)». غررالحكم، حديث 1258.

در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام) آمده است «اِن كانَ الخَلَفُ مِنَ اللهِ عزّوجلَّ حَقّاً فَالبُخْلُ لِماذَا; اگر جانشينى از سوى خداوند متعال، حق است; پس بخل براى چيست؟» بحارالانوار، جلد 70، صفحه 300.

در كتاب «فقه الرضا» آمده است: «ايّاكُمْ وَ البُخْلَ فَانَّهَا عَاهَةٌ لاتَكُونُ في حُرٍّ وَ لا مُؤمِن اِنَّها خِلافُ الايمانِ; از بخل بپرهيزيد; زيرا «بخل» آفتى است كه در انسان آزاده و با ايمان هرگز نخواهد بود، «بخل» خلاف ايمان است». بحارالانوار، جلد 75، صفحه 346.

در حديث قدسى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آمده است كه خداوند مى فرمايد: «يَا عَبدِي اَتَبْخَلُني اَم تَتَّهِمُنى اَم تَظُنُّ اَنّي عَاجِزٌ غَيرُ قَادِر عَلَى اِثَابَتِكَ(5); بنده من! آيا نسبت به من «بخل» مىورزى يا مرا متهم مى سازى يا گمان مى كنى كه من عاجزم و توانايى ندارم به تو پاداش دهم». بحار الانوار، جلد 93، صفحه 10

پيشگيرى و درمان بخل:

براى درمان بيماريهاى اخلاقى همانند بيماريهاى جسمانى بايد به سراغ ريشه ها

رفت; زيرا تا ريشه ها نخشكند، بيمارى همچنان وجود دارد، هرچند به صورت موقت آثار آن زايل شود.

از آنجا كه انگيزه هاى «بخل» متعدد است، بايد ريشه يابى نمود; زيرا بعضى به خاطر علاقه زياد به شهوات دنيا، به اموال خود كه وسيله اى براى وصول به شهوات است، عشق مى ورزند; به طورى كه حاضر نيستند كمترين چيزى در اختيار كسى بگذارند. اين افراد بايد به سراغ امورى روند كه اين عشق و علاقه را از ميان مى برد. به عواقب دردناك شهوترانى و سرانجام دنياپرستان شهوتران بينديشند تا از آن باز ايستند و بدانند چه عواقبى دارند.

انگيزه ديگر «بخل» آرزوهاى بلند است كه انسان را به جمع مال و بخل در مصرف دعوت مى كند. اگر آنها به ناپايدارى دنيا و قطع آمال و آرزوها توجه داشته باشند و به كسانى بنگرند كه جان خود را به وسيله حوادث گوناگون و بيماريهاى مرموز و بى مقدمه از دست داده اند; داشتن آرزوهاى بلند را اشتباه دانسته و از «بخل» خويش مى كاهند.

انگيزه ديگر، عشق و علاقه به فرزندان و ثروت اندوزى براى آينده آنهاست; در حالى كه خداوند روزى آنها را نيز تضمين كرده است. اگر آنها از دوستان خدا باشند، خدا آنها را تنها نمى گذارد و اگر از دشمنان خدا باشند، جمع مال براى كسانى كه آن را ابزار گناه قرار مى دهند كار نيكو و عاقلانه نيست; البته گاهى نيز افرادى بدون اين كه ميراثى از پدر دريافت كنند، فقط بر اثر لياقت ذاتى خود، زندگى بسيار بهترى نسبت به كسانى كه ثروت سرشارى از پدر به آنها رسيده، پيدا كرده اند.

عامل ديگرى كه به گفته بعضى از بزرگان «علم اخلاق» شبيه درد بى درمان است، اين است كه بعضى مال را به خاطر خودش دوست داشته و به آن عشق مىورزند و هميشه در جمع آورى آن مى كوشند و از خرج كردن آن وحشت دارند. آنها فراموش كرده اند كه مال وسيله اى است براى رسيدن به اهداف مادى و يا معنوى; اگر از آن استفاده صحيح نشود، با سنگ و چوب و آجر تفاوتى نمى كند.

راه ديگر مبارزه با «بخل» اين است كه شخص «بخيل» دندان روى جگر بگذارد و از اموال خود ببخشد. هرگاه اين كار تكرار شود عشق به مال در وجودش شكسته خواهد شد; همانند افراد ترسو كه اگر در ميدانهاى مختلف زندگى گام نهند، به تدريج ترس و وحشت آنها مى ريزد. افراد كم رو نيز اگر چندين بار در مجالسى كه بزرگان نشسته اند، سخن بگويند، حالت كمرويى آنها از بين مى رود.

انديشيدن درباره تنفر و انزجارى كه مردم از بخيلان دارند و آنها را موجوداتى پست و كثيف مى دانند و احترامى كه براى سخاوتمندان قائلند و آنها را انسان هايى برتر مى شمارند; يكى از راه هاى درمان «بخل» و دورى از اين رذيله زشت اخلاقى است. همچنين انديشيدن در پيامدهاى سوء و آثار مرگبار «بخل» نيز تأثير فراوانى در درمان اين صفت زشت دارد.

در اين رابطه حضرت على (عليه السلام) مى فرمايند:«اَلبَخيلُ يَبْخَلُ عَلَى نَفْسِهِ بِاليَسيرِ مِن دُنياهُ وَ يَسمَحُ لِوُرّاثِهِ بِكُلِّها!; بخيل نسبت به خودش در مورد كمترين چيزى بخل مى كند، ولى همه آن را به آسانى در اختيار وارثانش مى گذارد». غررالحكم، حديث 1884

حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام) نقل شده است: «مَن بَرِءَ مِنَ البُخلِ نالَ الشَّرَفَ; كسى كه از بخل پاك شود، به شرف و افتخار نائل مى شود». بحارالانوار، جلد 7، صفحه 229.

انديشه در اين امور، انسان را از بخل بيزار مى كند; مخصوصاً با توجه به اين كه روايات «بخل» را با ايمان سازگار نمى داند.

 پاسخ:انسان، هرگز بدون ارتباط و تعامل با ديگران زندگى نكرده است و اگر چه سطح و نوع ارتباطها متنوّع بوده؛ ولى هيچ گاه قطع نشده است؛ زيرا ارتباط با همنوع براى آدمى ضرورت دارد. نوع و كيفيت ارتباط، بر اساس اهداف و اغراض اشخاص تعيين مى شود. بدين جهت اين ارتباط گاهى آموزشى است و گاهى اقتصادى، فرهنگى و يا اجتماعى. هر نوع ارتباطى، شرايط خاص خود را دارد كه بايد رعايت گردد تا ارتباط به هدف خود برسد. يك مجموعه، داراى اصول و قواعدى است كه بايد در تمام ارتباطها، رعايت گردد. به عنوان نمونه هرگز ارتباطها، نبايد با همديگر همپوشى و تداخل كند؛ يعنى، در ضمن يك ارتباط، نبايد هدف گم شود. پيام مبادله شده، بايد محدود و منحصر به نوع ارتباط باشد؛ مثلاً در ضمن يك ارتباط اقتصادى، نبايد پيام خانوادگى مبادله شود. اين تداخل، موجب ضرر به هر دو نوع ارتباط شده و طرفين را از اهداف خود دور مى سازد. همان طور كه در ضمن ارتباط آموزشى، اگر حواس متوجه مطالب ديگر شود، موجب افت كيفيت آموزش مى شود. به هر حال بايد به اصول ارتباطهاى انسانى پايبند بود تا بتوان به اهداف ارتباطها دست يافت.

توجه داريد كه علت اصلى حضور شما در دانشگاه - همان گونه كه از نام اين محيط پيدا است - تحصيل دانش و علم است؛ از اين رو، ارتباط اساسى و اصلى شما با تمام افراد در اين محيط، «آموزشى» است و اگر ارتباط دوستى يا اقتصادى و ... برقرار شود، در مسير تكميل آموزش و يا مقدمه اى جهت رسيدن به اهداف آموزشى است. اما هر رفتار و يا ارتباطى كه شما را از اين هدف دور كند، آفت زندگى دانشجويى و انحراف از مسير آموزش تلقى مى شود.

هر ارتباط ديگرى - غير از ارتباط آموزشى - فقط يك عامل مزاحم است و بايد آنها را از مسير زندگى دانشجويى خود حذف كنيد تا بتوانيد به اهداف علمى و معرفتى نايل آييد. از ديدگاه تعليم و تربيت، ارتباط با جنس مخالف، يك عامل مزاحم است و در اولين گام، سطح تمركز شما را كاهش مى دهد. كافى است يك پيام غير آموزشى از جنس مخالف، نظر شما را به خود جلب كند؛ تا ساعت ها فكر و ذهن شما را به خود مشغول سازد!! پس هر عمل و ارتباطى كه آموزش و فعاليت تحصيلى شما را تحت تأثير خود قرار دهد و كميت و كيفيت دانش اندوزى شما را كاهش دهد، بايد از زندگى دانشجويى تان حذف شود.

تأثير مزاحمتى ارتباط با جنس مخالف، نه قابل كتمان است و نه با مزاحمت هاى ديگر (همانند سر و صدا) قابل مقايسه است؛ يعنى، كسى نيست كه بگويد ارتباط با جنس مخالف، همانند خريد لوازم التحرير، مقدمه اى براى تحصيل موفق است؛ زيرا بروز عامل مزاحم، برابر است با افت تحصيلى! افزون بر اين، پژوهش هاى صورت گرفته و تجربيات افراد مبتلا به ارتباط با جنس مخالف، گوياى افت شديد تحصيلى اين گونه افراد است.

موضوع ارتباط با جنس مخالف، تنها نظر انديش ورزان و صاحب نظران تعليم و تربيت را به خود جلب نكرده است؛ بلكه اين مسئله از ديدگاه فقهى، جامعه شناختى، روان شناختى و ... نيز مورد بررسى قرار مى گيرد. اينك از ديدگاه روان شناختى اين مسئله را مورد بررسى كوتاه قرار مى دهيم. در هر ارتباطى پنج مؤلفه نقش آفرين است:

1. پيام دهنده، 2. پيام گيرنده، 3. محتواى پيام، 4. كانال، 5. رسانه.

از بين اين امور، بيشترين تأثير و نقش تعيين كننده از آن مؤلفه سوم (محتواى پيام) است. آنچه يك ارتباط را از ديگر ارتباطها متمايز مى سازد، محتوا و پيام است. حال سخن اين است كه در ارتباط دوستى با جنس مخالف، چه نوع پيامى مبادله مى گردد كه آن را«دوستى با جنس مخالف» مى گويند؟ چرا ارتباط با استاد در كلاس درس يا ارتباط با دفتردار دانشگاه را «ارتباط دوستى» نمى گويند؟ آيا چيزى جز محتوا و پيام مبادله شده، مى تواند نقش مؤثر و تعيين كننده اى داشته باشد؟ بايد مشخص شود در ارتباط دوستى با جنس مخالف، محتوا و پيام مبادله شده چيست كه آن را از ديگر ارتباطها - همانند ارتباطات اقتصادى، سياسى، اجتماعى و ... - متمايز مى سازد؟

آنچه در ارتباط با جنس مخالف مبادله مى شود، محبت و عشق ويژه اى است؛ محبتى كه يك همجنس از ارائه آن ناتوان است. از اين رو به سراغ جنس مخالف مى رود! پس محبت از نوع جنسيتى است و اگر پيام آرامش، سكون و ... نيز مبادله مى گردد، رنگ جنسيتى - نه جنسى - مى پذيرد. در اين نوع ارتباط، چون قواعد، شرايط و تعهّدات طرفين تعريف نشده، با پيامد منفى فراوانى همراه است. براى مثال چون سطح دوستى تعريف نشده، دوستان در برابر همديگر احساس تعهد نمى كنند كه معمولاً با خيانت، بى وفايى، شكست و ... همراه است.

گاهى اوقات به واسطه اينكه سطح دوستى و ارتباط تعريف نشده است، اندك اندك از ارتباط دوستى فراتر رفته، همسان با ارتباط خانوادگى و كاركردهايى از آن دست مى شود و چون شرايط آن با توافق طرفين قرين نشده، به هتك حيثيت اجتماعى و چه بسا خسارت هاى جبران ناپذير - به ويژه از طرف دختر - همراه مى شود! هرگز كسى در ابتدا پيش بينى نمى كند كه اين دوستى، به اين نقطه ختم شود؛ ولى كم كم به جايى مى رسد كه نتيجه اى جز پشيمانى به بار نمى آورد!

بنابراين چون در فرهنگ دينى و عرف ايران اسلامى، اين نوع ارتباط تعريف نشده است، نبايد به سراغ آن برويم؛ چون هر ارتباطى كه از شرايط، آداب و تعهد لازم فارغ باشد، نه تنها به هدف خود نمى رسد، بلكه جز خسارت نتيجه اى ندارد. اگر ارتباط اقتصادى با آداب، شرايط و تعهدهاى بيگانه باشد، نه تنها سود نمى دهد؛ بلكه خسارت اقتصادى تنها نتيجه آن خواهد بود. در اين نوع ارتباط هم، وضعيت به همين منوال است.

در ارتباط دوستى با جنس مخالف، آنچه در معرض خسارت و ضرر (و يا بهتر بگوييم تهديد) قرار مى گيرد، مال، سرمايه و تحصيل دانش نيست؛ بلكه آبرو و پاكى است كه اگر از كف رود، هرگز جبران نمى شود. آيا انسان عاقل حاضر است در يك ارتباط دوستى فاقد تعهّد لازم، حيثيت خود را در معرض آسيب و خطر قرار دهد! اگر اين ضرر رخ داد، چه كسى آن را جبران مى كند و آيا آبروى بر باد رفته، قابل برگشت است! چه بسيار افرادى كه هرگز گمان نمى كردند به بى آبرويى و از دست دادن آبرو و ... مبتلا شوند؛ ولى مبتلا شدند! بنابراين، از ديدگاه روان شناختى، چون ارتباط دوستى با جنس مخالف فاقد شرايط يك ارتباط سالم است و ويژگى هاى لازم در مؤلفه هاى آن رعايت نشده، يك ارتباط شكست خورده و مقرون به آسيب است و تا زمانى كه به يك تعهد طرفينى همراه با رعايت آداب و شرايط منتهى نشود، بايد از آن سخت پرهيز كرد.

حال كه ارتباط با جنس مخالف در فضاى آموزشى و غير آموزشى ممنوع است، پس شكل رفتار ما با جنس مخالف چگونه بايد باشد؟

به طور كلى در جامعه ما چند شيوه برخورد وجود دارد كه يك شيوه آن درست و شيوه هاى ديگر غلط است. برخورد مبتنى بر شناخت و احترام متقابل، مواجهه صحيح با جنس مخالف است. در اين شيوه، دختران و پسران به محض ديدن يكديگر، خود را نمى بازند و هيجان زده نمى شوند. اينان يك نگاه و يك كلام از جنس مخالف را به عشق تعبير نمى كنند، آن را در ذهن خود و در رؤياهاى خويش نمى پرورانند؛ بلكه در برخوردها در مجامع فاميلى، تحصيلى و ... بسيار با وقار و سنگين برخورد مى كنند و در عين پرس و جو از احوال يكديگر و پاسخ گويى به پرسش هاى آنان، دچار افراط در خنده و شوخى نمى شوند. آنان جنس مخالف را افرادى چون پدر، مادر، برادر و خواهر خود نمى دانند و آدابى را كه از لحاظ شرعى و اجتماعى در برخورد با ديگران لازم است، رعايت مى كنند. آنان بر اثر تربيت خانوادگى، برقرارى رابطه پنهان با جنس مخالف را بى معنا مى دانند و درباره روحيات جنس مخالف، به حد كافى آگاهند و براى برقرارى روابط نزديك و صميمى با جنس مخالف، برنامه دارند و آن را از طريق ازدواج و فراهم آوردن شرايط مقبول اجتماعى، به تحقّق مى رسانند.

شيوه هاى نادرست ارتباط

1. برخورد احساسى و هيجان زده؛ اين رفتار بر اثر عدم شناخت صحيح از جنس مخالف است. آنان يك ابراز محبت ساده را نشانه عشقى عميق مى دانند و هيجان زده مى شوند كه معمولاً در دختران چنين واكنشى بيش از پسران به چشم مى خورد!

2. برخورد خشك و محدود؛ عده اى از جوانان، بر اساس تربيت هاى غلط، گاهى در ميان خويشان و آشنايان از افراد هم جنس نيز اجتناب مى كنند و رفتارى سرد و يا خشن دارند. البته خشك نبودن، هرگز به معناى رعايت نكردن حدود شرعى نيست؛ ولى رعايت موازين شرعى هم لزوماً به معناى بد اخلاقى و سرد بودن نيست.

3. داشتن روابط پنهانى؛ داشتن روابطى مثل نامه نگارى، تماس هاى تلفنى و مخفيانه و... عواقب روانى و اجتماعى بسيار خطرناكى در پى دارد كه متأسفانه بيشترين آسيب، نصيب دختران مى شود.

4. افراط در معاشرت؛ بعضى از خانواده ها، به بهانه اجتماعى كردن فرزندان خود، سعى در ايجاد روابط افراط گونه بين پسر و دختر مى كنند كه نوعى تبعيت كوركورانه از فرهنگ غربى است! بنابراين به نظر مى رسد شيوه صحيح در رابطه با جنس مخالف، تابع اصولى است كه به بعضى از آنها اشاره مى شود:

1. برخورد با جنس مخالف، بر اصل «تكبّر ورزى» استوار شده است. رفتار صميمانه و چهره گشاده و لب خندان داشتن، براى مواجهه با هم جنس و محارم است؛ نه براى نامحرم و جنس مخالف. راه حفظ حريم و مصونيت و حرمت نهادن براى خود، «تكبرورزى» است تا ناشناسان و نامحرمان، به حريم شما بار نيابند.

2. نبايد به بعضى از تأثيرات مثبت و اندك اين ارتباط دل خوش كرد. بايد بدانيم انسان هاى پشيمان، اندك اندك به خط قرمز رسيده، از آن عبور كرده اند! اگر شما يك قدم جلو بگذاريد، بايد ده قدم از ارزش هاى خود عقب نشينى كنيد! جاذبه طبيعى و زيستى دختر و پسر - به ويژه در سنين جوانى - زمينه انحراف در ارتباطهاى انسانى را فراهم مى سازد. در محيط آموزشى هم نبايد از آفاتى كه در جاذبه هاى زيستى ريشه دارد، غفلت كنيد؛ زيرا روابط انسانى از اين ناحيه، بسيار آسيب پذير بوده و به انحراف مى گرايد. بر همين اساس شارع مقدس به ما هشدار مى دهد كه هرگاه دو غير هم جنس، در قالب هر ارتباطى و در مكانى خلوت و دور از ديد ديگران قرار گيرند؛ شيطان آنها را به سمت روابط تهديدآميز مى كشاند و بايد از آن محيط و ارتباط بگريزند.

نكته ديگرى كه به اين حساسيت مى افزايد، تهديد مستمر و لحظه به لحظه اين خطر است؛ يعنى، در حالى كه ديگر عوامل تهديد كننده، نيازمند زمان و مكان خاصى است تا آدمى را در معرض تهديد قرار دهد و در رفتار وى نفوذ كند؛ اين عامل هميشه نقش تهديد كننده دارد و انسان هوشيار، نبايد يك لحظه خود را از اين تهديد در امان ببيند.

3. محيط آموزشى، بدون ارتباط آموزشى نيست و طرف دوم اين ارتباط، هميشه از جنس شما نيست. شايد شما در بعضى اوقات، مجبور به برقرارى ارتباط با جنس مخالف شويد؛ در اين صورت، نبايد از محدوده پيام آموزشى تجاوز كنيد و فقط به مبادله همين نوع پيام - در صورت مستقيم يا غير مستقيم - اكتفا نماييد. براى اينكه يقين كنيد مخاطب شما پيام ديگرى دريافت نكرده است و پيام ديگرى مبادله نكرده ايد، به نكات زير بسيار پايبند باشيد.

الف. به محض احساس دريافت پيامى غيرآموزشى، به سرعت رابطه را در همان لحظه قطع كنيد.

ب. در فضاى آموزشى مختلط، مواظب نگاه خود باشيد و به پيام هاى شفاهى و كتبى افراد مزاحم توجه نكنيد و حتى اگر به داد و فرياد متوسّل شدند، ناشنيده گرفته، از موقعيت دور شويد.

ج. در جمع دوستانى كه به اين نوع روابط دل خوش كرده اند، شركت نكنيد و از آنها كناره بگيريد.

د. توجه داشته باشيد هيچ انسان مبتلا به انحراف رفتار، با قصد و غرض قبلى به اين وادى وارد نشده؛ بلكه دست هاى ناپيدايى او را در اين گرداب مبتلا ساخته است. شما نيز از حيله اين دست ها، خود را در امان نپنداريد؛ زيرا هميشه آنها با شما و در كمين شما هستند؛ (گرچه شما از آنها غافل هستيد)! براى مطالعه بيشتر ر.ك: تحليلى تربيتى به روابط دختر و پسر، على اصغر احمدى (انتشارات سازمان انجمن اولياء و مربيان)، 1375. به همين جهت در قرآن مجيد به انسان هاى پاك و وارسته سفارش شده كه از دوست گيرى پنهانى خوددارى كنند و اين توصيه هم به دختران شده و هم به پسران. «... وَ لا مُتَّخِذاتِ أَخْدانٍ » ؛ نساء (4)، آيه 25.؛ «[ زنان ]دوست گيران پنهانى نباشند». «... وَ لا مُتَّخِذِي أَخْدانٍ »؛مائده (5)، آيه 5.؛ «[ مردان ] زنان را در پنهانى دوست خود نگيرند».

 پاسخ:با سلام و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما و سپاس از ارتباط تان با مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینی

آدمي هميشه به دنبال اين است كه با تكيه بر جايگاه معنوي آرامشي به خود ببخشد. خداي متعال بهترين مونسي است كه مي توان با او درد و دل و راز و نياز كرد.

به نظر مي رسد علت اصلي كه شما را به اين شبهه وا داشته است، در اين باشد كه معناي دقيقِ گرفتار شدن به مشكلات تبيين نشده است كه احساس مي كنيم گفتن اين موارد ناسپاسي باشد.

- چرا خدا بلاهايي به سر ما مي آورد كه به ناشكري و ناسپاسي مي افتيم؟

** اولا: ايمان به خداي متعال بايد همراه ايمان به عوالم غيب باشد:

«الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ»(1)(پرهيزكاران) كسانى هستند كه به غيب [آنچه از حس پوشيده و پنهان است‏] ايمان مى‏ آورند و نماز را برپا مى ‏دارند و از تمام نعمتها و مواهبى كه به آنان روزى داده ‏ايم، انفاق مى ‏كنند.»

و كساني كه به عوالم غيب ايمان دارند، نوع نگاهشان به دنيا گونه اي نيست كه ناهمواري هاي دنيا، كمرشان را بشكند و در مقابل آن تاب و توان خويش را از دست بدهند. بلكه انسان با نگاه به عالم حقيقي كه پس از مرگ رخ مي نماياند، تمام سختي هاي دنيا برايش پذيرفتني و چه بسا شيرين مي شود. مانند ورزشكاري كه سخت زحمت مي كشد، اما اميدش به كسب جايزه، رنج را برايش هموار مي كند.

** ثانيا: انسان با دقت در دنياي مادي مي فهمد كه رنج و سختي جزء جدا ناشدني دنيا است و همگان به نوعي سختي ها و مرارت هاي دنيا را تجربه مي كند. بنابراين تلاش براي منتفي نمودن هر نوع ناگواري، نتيجه اي جز شكست نخواهد داشت. و كساني در اين ميدان پيروز مي شوند كه به جاي تلاش براي تغيير همه چيز، به تغيير خود بپردازند و با ايجاد وسعت دروني، مشكلات را براي خويش هموار كنند. همان گونه كه خداي متعال، براي پيامبرش (ص) چنين نسخه اي داشت:

«أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ * وَ وَضَعْنَا عَنكَ وِزْرَكَ»(2) آيا سينه‏ ات را برايت نگشوديم؟ و بار گرانت را از پشتت برنداشتيم؟»

** ثالثا: بسياري از بلاها و مصيبت هايي كه بر سرمان مي آيد، نتيجه اعمال خودمان است. و بايد شاكر خداي متعال باشيم كه حتي بسياري از بلاهاي خود ساخته ما را، از ما دور كرده است.

«ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ لِيُذيقَهُمْ بَعْضَ الَّذي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ»(3) فساد، در خشكى و دريا بخاطر كارهايى كه مردم انجام داده ‏اند آشكار شده است خدا مى‏ خواهد نتيجه بعضى از اعمالشان را به آنان بچشاند، شايد (بسوى حق) بازگردند.»

** رابعا: بسياري از اموري كه برايمان ناپسند شده، در واقع خير ماست. و به دليل جهل و ناداني، قادر به تشخيص مصلحت خويش نيستيم و گاهي اوقات، مصلحت هاي خويش را ناپسند مي شماريم:

«عَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ»(4) چه بسا چيزى را خوش نداشته باشيد، حال آن كه خيرِ شما در آن است. و يا چيزى را دوست داشته باشيد، حال آنكه شرِّ شما در آن است. و خدا مى‏ داند، و شما نمى ‏دانيد.»

** خامسا: مكروهات دنيا، محكي براي ادعاي ايمان است. تا فرق بين مومن حقيقي و مدعي سست عنصر روشن گردد:

«وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرينَ»(5) قطعاً همه شما را با چيزى از ترس، گرسنگى، و كاهش در مالها و جانها و ميوه‏ ها، آزمايش مى ‏كنيم و بشارت ده به استقامت‏ كنندگان.»

«أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ»(6) آيا مردم گمان كردند همين كه بگويند: «ايمان آورديم»، به حال خود رها مى ‏شوند و آزمايش نخواهند شد؟»

- اشاره به داستاني پيرامون مسأله:

در روايتي از ميثم تمار آمده است:

شبي از شب ها حضرت علي(ع) مرا به صحرا برد. از كوفه خارج شديم. به مسجد جعفي رسيديم. آن حضرت چهار ركعت نماز خواند و پس از سلام و تسبيح دست هاي خود را بلند كرد و گفت: خدايا! تو را چگونه بخوانم در حالي كه بنده گناهكار تو هستم و چگونه تو را نخوانم در حالي كه عاشق تو هستم. خدايا! با دستان گناه آلود و چشمان اميدوار به سويت آمده ام. خدايا! تو مالك همه نعمت هايي و من اسير خطاها هستم. آن حضرت پس از دعا به سجده رفت و صورت به خاك گذاشت و يكصد مرتبه گفت: خدايا عفوم كن. پس از اين از مسجد خارج شديم و رفتيم تا به صحرا رسيديم. حضرت علي(ع) خطي به دور من كشيد و فرمود: از اين خط بيرون نيا. مرا تنها گذاشت و رفت و در دل تاريكي گم شد. آن شب، شب تاريكي بود. پيش خودم گفتم: اي ميثم! آيا مولا و سرورت را در اين بيابان تاريك و با آن همه دشمن تنها رها كردي؟! پس در نزد خدا و پيامبر چه عذري خواهي داشت؟!

پس از آن سوگند خوردم كه مولايم را پيدا خواهم كرد. به دنبال آن حضرت رفتم و او را جستجو كردم. وقتي آن حضرت را از دور ديدم، به طرفش راه افتادم، وقتي كه رسيدم ديدم آن حضرت تا نصف بدن به چاه خم شده است و با چاه سخن مي گويد و چاه هم با او سخن مي گويد. وقتي كه آن حضرت آمدن مرا احساس كرد پرسيد: كيستي؟ گفتم: ميثم هستم. فرمود: مگر نگفتم از آن دايره پايت را بيرون مگذار؟! گفتم: نتوانستم تحمل كنم و ترسيدم كه دشمنان، بر تو آسيب برسانند. پرسيدند: آيا چيزي از آنچه گفتم شنيدي؟ گفتم: نه سرورم، چيزي نشنيدم. فرمود: اي ميثم! وقتي كه سينه ام از آنچه در آن دارم احساس تنگي كند، زمين را با دست مي كنم و راز خودم را به آن مي گويم و هر وقت كه زمين گياه مي روياند، آن گياه از تخمي است كه من كاشته ام.(7)

- حاصل سخن اينكه:

1- از سيره عملي و مناجات امام علي(ع) مي‌توانيم درس‌هايي مانند مناجات با خداوند در خلوت و تنهايي، سخن گفتن در خلوت با موجودات در جهت و مسير الهي و ... آموخت؛ با اين حال، نبايد از اين حقيقت غافل شد كه در قلب امامان(ع) اسرار و معارفي بوده كه نمي‌توانستند به هركس آنها را بگويند. آن بزرگواران اگر قلب‌هاي مستعدّي پيدا مي‌كردند تا حدي اسرار الهي را به آنها مي‌آموختند و اگر كسي را نمي‌يافتند، مأمور به بيان آن نبودند.

2- اگر بيان ناراحتي ها سر از ناسپاسي و گلايه داشتن به خدا باشد، پيداست كه به حكمت و مصلحت او ايمان نداريم و اين مقدمه اي بر يأس و نااميدي از درگاه او مي شود كه بزرگترين ناسپاسي است. در سيرۀ اميرالمومنين(ع) فقط هم نشيني با او معنا داشت نه گلايه.

پي نوشت ها:

1. بقره(2) آيۀ 3.

2. شرح(94) آيۀ 1-2.

3. روم(30) آيۀ 41.

4. نساء/(4) آيۀ 216.

5. بقره(2) آيۀ 155.

6. عنكبوت(29) آيۀ 2.

7. فيض كاشانى، محمد محسن، الوافي، ج 5، ص 705، كتابخانه امام أمير المؤمنين على(ع)، اصفهان، چاپ اول، 1406ق.

سوال :  دختر مجردی هستم که با وجود خانواده خوب و رعایت کامل حجاب تا به حال برایم یک خواستگار نیامده و از این بابت بسیار مورد تمسخر اطرافیان و آشنایان و حتی برادرهایم قرار گرفته ام و از بابت این موضوع بسیار در رنج و عذابم ، توسلاتی به ائمه (ع) نموده ام و زیارت عاشوراء و نماز حاجت هم خوانده ام ولی هنوز نتیجه نگرفته ام لطفاً مرا راهنمایی بفرمائید؟

جواب از آیت الله عظمی وحید خراسانی دام ظله

شايد دعاها مستجاب شده، ولى زمان و ظرف استجابت در آينده است، شما مأيوس نشويد (و لا تقنطوا من رحمة الله).

دعاهاى شما و زيارت عاشورا و اعمال مذكور همه مؤثّر و مأجور است و انشاء الله در زمان مقدّر همسر مناسب نصيب شما خواهد شد، به خداوند متعال اميدوار باشيد و به توسل به اهل بيت (عليهم السلام) ادامه دهيد و مراقب باشيد كه در تكاليف خود نسبت به واجبات و محرّمات كوتاهى نشود.

در ضمن، توسّل زير را انجام دهيد: دو ركعت نماز مثل نماز صبح بخوانيد، بعد از نماز تسبیحات حضرت زهراء علیهاالسلام را بگوئید و بهتر است سر به سجده بگذاريد، و ۱۴ مرتبه صلوات و ۱۰۰ مرتبه (الّلهمّ خـِرْ لي و اخْتَرْ لي) و بعد ۱۴ صلوات. انشاء الله هرچه زودتر دعاى شما مستجاب شود.

پاسخ : 

در قرآن کریم بعد از آن که خدای متعال انسا ن ها را از شرک نهی فرموده، نسبت به احسان درحق پدر و مادر سفارش کرده است. مرحوم علام طباطبائی می گوید: بعد از توحید یکی از بزرگ ترین واجبات الاهی احسان به والدین است[1] و در این احسان و احترام فرقی بین والدین مؤمن و کافر نیست؛ زیرا قرآن به صورت مطلق (بدون هیچ قیدی) می فرماید: به پدر و مادر احسان کنید".[2]

اما در پاسخ به سؤال شما باید گفت:

الف. گاهی پدر و مادر با هم  فرزند را بر انجام کاری که معصیت و خلاف شرع است، امر می کنند، در این صورت اطاعت از آنان واجب نیست.

قرآن در این باره می فرماید: "ما به انسان توصیه کردیم که به پدر و مادرش نیکى کند، و اگر آن دو (مشرک باشند) و تلاش کنند که براى من همتایى قائل شوى که به آن علم ندارى، از آنها پیروى مکن"!.[3]

امام علی (ع) می فرمایند: " اطاعت از مخلوق (هر کس که باشد) در انجام معصیت الا هی پذیرفتنی نیست".[4]

یا "حق پدر آن ا ست که فرزند در هر چیزی جز معصیت خداوند، از او پیروی کند".[5]

امام رضا (ع) در این باره می فرمایند: "نیکی به پدر و مادر واجب است، اگر چه مشرک باشند، ولی اگر امر به معصیت خداوند کردند، نباید از آنان اطاعت شود".[6]

اما در غیر این صورت؛ یعنی در مستحبات، مکروهات و مباحات،‌ اطاعت از آنان لازم است. لذا فقها فرموده اند:

1. اگر پدر و مادر فرزند شان را از روزه مستحبى نهی کنند، احتیاط واجب آن است که روزه نگیرد. همچنین اگر روزه مستحبی فرزند موجب اذیت پدر و مادر بشود، باید ترک شود و اگر روزه گرفت باید افطار کند.[7]

2. اگر پدر یا مادر به فرزند خود امر کنند که نماز را به جماعت بخواند، چون اطاعت پدر و مادر واجب است، بنابر احتیاط واجب باید نماز را به جماعت بخواند و قصد استحباب نماید.[8]

3. نماز اوّل وقت مستحب است، اما اگر پدر فرزند را به انجام کاری مستحب یا مباح امر کند، اطاعت آنها بر نماز اوّل وقت مقدم است.[9]

ب. گاهی یکی از والدین فرزند را به کار موافق شرع، و دیگری او را به کاری که در آن معصیت خداوند است، امر می کند، دراین صورت به طور قطع باید به گفته کسی عمل کرد که موافق شرع است.

د. گاهی پدر و مادر از انسان امر مباحی را درخواست می کنند، ولی یکی از آنان خواستار انجام آن عمل و دیگری خواستار ترک آن است.

در این مورد باید گفت: اگر در شرع اسلام، ولایتی برای پدر ثابت شده باشد؛ مثل ازدواج دختر باکره و ... که پدر ولایت دارد، در این موارد بدیهی است که سخن صاحب ولایت مقدم می شود،[10] اما در مواردی که ولایتی برای هریک از پدر و مادر ثابت نگشته است، از طرفی در متون دینی از پیامبر اسلام (ص) نقل شده که مردی خدمت حضرت رسید و عرض کرد به چه کسی نیکی کنم؟ حضرت فرمودند: به مادرت، دوباره پرسید، حضرت جواب دادند: مادرت، برای بار سوم پرسید، حضرت باز هم فرمودند: مادرت، آن گاه که برای چهارمین بار پرسید، فرمودند: پدرت.[11]

از طرف دیگر در دسته ای از روایات آمده است:

از پیامبر (ص) پرسش شد: بزرگ ترین حق برگردن مرد (شخص) از آنِ کیست؟ فرمود: حق پدر بر گردن او است.[12] یا روایتی است که پیامبر (ص) می فرمایند: تو و آنچه از اموال که مالکش هستی از آن پدرت است.[13]

در این که مفاد و حاصل این روایات چیست؟ و بین این گونه احادیث چگونه می توان جمع کرد، باید گفت: وجوب اطاعت پدر و مادر[14] در غیر امر به معاصى و نهى از واجبات، فى الجمله اجماعى است‏ و از متون دینی می توان فهمید که در چنین مواردی، فرزند باید جانب مادر را بیشتر رعایت نماید.[15]

دلایل ما عبارت اند از:

1. همان گونه که بیان شد رسول خدا (ص) سه مرتبه امر به نیکی به مادر فرموده و در مرتبه چهارم امر به برّ و نیکی به پدر کرد.

2. اگرچه روایتی که گذشت، حق پدر را بزرگ ترین حق می داند، اما مستفاد از روایات دیگر این است که حق مادر بزرگ تر است. مثلا از حضرت رسول (ص) پرسیده شد که حق پدر چیست؟ فرمودند: این که او را اطاعت نمایی، تا زنده است. سؤال شد: حق مادر چیست؟ فرمودند: "یهات، هیهات اگر به عدد ریگ های بیابان و قطره های باران در خدمت مادر بایستید معادل با یک روزی که در شکم او بوده اید نخواهد بود".[16]

3. روحیه مادر حساس تر است و چنین روحیه ای محبت بیشتری را می طلبد و تقدم سخن مادر در چنین مواردی مطابق با خواست تکوین است.

 به هر حال نکته ای که نباید از آن غافل بود این است که فرزند در این موارد، باید تا جایی که ممکن است از شیوه هایی برای اطاعت امر مادر، استفاده کند که موجبات اذیت و آزار پدر هم فراهم نشود.

.[1]طباطبائی، محمد حسین،( ترجمه) المیزان، ج 13، آیه 14 و 23 اسراء.

[2]. انعام، 151، همچنین در روایتی از امام باقر (ع) وارد شده است که "به والدین بر و نیکی کنید چه فاجر باشد و چه نیکوکار، بحار الانوار، ج 71، ص 56 ، چاپ وفا، بیروت .

[3]. عنکبوت، 8؛ لقمان، 15، در این ادامه همین مطلب دارد: ولى با آن دو، در دنیا به طرز شایسته‏اى رفتار کن‏.

[4]. "لا طاعة لمخلوق فی معصیة‌ الخالق"؛ نهج البلاغه، قصار الحکم، ش 165.

[5]. "اِنَّ لِلْوالِدِ عَلَی الْوَلَدِ حَقّاً … فَحَقُّ الْوالِدِ اَنْ یُطیعَهُ فی کُلِّ شَیْءٍ اِلّا فی مَعْصِیَةِ اللهِ"، نهج البلاغه، کلمات قصار، ش 399.

[6]. مجلسی، بحار الانوار، ج 71، ص 72.

[7]. توضیح المسائل  ج‏1،ص 966 مسئله 1741.

[8]. توضیح المسائل  ج‏1، ص 769 مسئله 1406.

.[9] مرحوم شهید در قواعد فرموده: ‌شکی نیست که هر آن چیزی که نسبت به بی گانگان واجب یا حرام است، نسبت به پدر و مادر واجب است و پدر و مادر ویژگی هایی نیز دارند که از این قرار است:

اوّل: مسافرت مباح یا مستحب بدون اذن و رضایت پدر و مادر حرام است.

دوم: اطاعت پدر و مادر در هرحال واجب است حتی درمورد شبهه؛ زیرا ترک شبهه مستحب و اطاعت آن دو واجب است.

سوم: اگر پدر و مادر او را صدا زدند و اوّل وقت نماز است، خواندن نماز را تأخیر اندازد و جواب آن دو را بگوید.

چهارم: اگر از حضور به جماعت منع کردند، اقرب آن است که لازم نباشد قبول، مگر هر گاه بر والدین شاق باشد، مثل آن که در تاریکى شب در وقت عشا یا صبح برود.

پنجم: در صورتی که جهاد واجب کفایی باشد نه تعیینی، می توانند او را از رفتن به جهاد منع کنند.

ششم: اگر مشغول نماز نافله باشد و پدر و مادر او را صدا بزنند باید نمازش را قطع نموده و جواب بدهد.

هفتم: اگر پدر اجازه ندهد فرزند نمی تواند روزه مستحبی بگیرد، همه اینها درحد توان و قدرت است. نک: القواعد و الفوائد، ج ‏2، ص 47- 49.

.[10]نک: وسائل الشیعه، چاپ اسلامیه. ج 14، ص 11- 120.

[11]. مجلسی، بحار الانوار، ج 71، باب حقوق والدین ؛ کافی، ج 2، 159.

[12]. شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه، چاپ اسلامیه. ج 14، ص 112، ح 253000، "مَنْ أَعْظَمُ النَّاسِ حَقّاً عَلَى الرَّجُلِ قَالَ وَالِدُه"‏.

.[13]صدوق، معانی الاخبار، ج 1،ص 257 ، چاپ جامعه مدرسین.

.[14] البته باید توجه داشت که فقها در باره این که اطاعت از پدر و مادر واجب است یا اذیت کردن آنان حرام است، بحث هایی نموده اند. بعضی از آنان این دیدگاه را مطرح کرده اند که اطاعت واجب نیست، اما اذیت حرام است، آنان فرموده اند: کاری که موجب اذیت والدین شود و بر فرزند واجب نبوده باشد، باید آن کار را مرتکب نشود و یا از پدر و مادر مخفی دارد یا آن‌ها را راضی کند، ولی اطاعت آنان به عنوان اطاعت والدین وجوبی ندارد (بلکه اذیت آنان حرام است). تبریزی جواد، ‌استفتائات جدید، مسئله 2230،‌ چاپ اوّل انتشارات سرور؛ فاضل محمد، جامع المسائل، ‌ج 1، مسئله 2188؛ امام خمینی، توضیح المسائل مراجع، ج 2،مسائل متفرقه، مسئله 85، چاپ اوّل، انتشارات اسلامی، ص 675.

[15] نک: مرحوم میرزای قمی در جامع الشتات فی أجویة السؤالات، ج‏1، ص 241. ایشان می فرماید: هر گاه مردد شود میان رضا جویى پدر و مادر و جمع ممکن نباشد دور نیست که رضاى والده را مقدم دارد بر رضاى پدر.

.[16] "قِیلَ یَا رَسُولَ اللَّهِ مَا حَقُّ الْوَالِدِ قَالَ أَنْ تُطِیعَهُ مَا عَاشَ فَقِیلَ مَا حَقُّ الْوَالِدَةِ فَقَالَ هَیْهَاتَ هَیْهَاتَ لَوْ أَنَّهُ عَدَدَ رَمْلِ عَالِجٍ وَ قَطْرِ الْمَطَرِ أَیَّامَ الدُّنْیَا قَامَ بَیْنَ یَدَیْهَا مَا عَدَلَ ذَلِکَ یَوْمَ حَمَلَتْهُ فِی بَطْنِهَا"، مستدرک‏الوسائل، ج 15، ص 204، روایت 18014 - 19.

پاسخ : در كتاب الحج بحثي است كه كسي كه حج بر او واجب شده، ولي به ديگري بدهكار است و طلبكار در آستانه سفر او به حج، طلبش را مطالبه مي‌كند، چه وظيفه‌اي دارد؟ آيا بايد سفرش را تا پرداخت بدهي‌اش به تأخير اندازد، چون حق الناس بر حق‌الله تقدم دارد؟ يا مي‌تواند پرداخت بدهي‌اش را تا بازگشت از سفر حج به تأخير اندازد، زيرا سفر حج مهم‌تر از اداي دين است، و حق‌الله بر حق الناس مقدم است؟

 اين پرسش مي‌تواند در موارد ديگر هم مطرح باشد، مثل تعارض بين "اقامه نماز در زماني معين" و "اداي دين"، "آماده شدن براي عزيمت به جهاد" و "اداي ديني كه طلبكار آن را مطالبه مي‌كند." يا تزاحم بين "اقامه نماز" و "سفر حج و جهاد با دستور والدين" بنا بر اين كه آنان حق امر و نهي داشته و اداي حق آنان واجب باشد. و نمونه‌هاي فراوان ديگر.

پاسخ اين پرسش و نتيجه اين بحث، آثار و پيامدهاي فراوان و جالبي دارد.

در ميان فقيهان شهرت دارد كه حق الناس بر حق‌الله مقدم است، حتي برخي آن را اجماعي دانسته‌اند.(شيخ انصاري، رساله في منجزات المريض، ص169) زيرا "حق الناس بزرگتر از حق الله" و "حق‌الله آسانتر از حق الناس" است"؛ و "خروج از عهده حقوق الناس مهم‌تر از خروج از عهده حق الله" است.(ر.ك: سيد علي طباطبايي نگارنده "رياض المسائل"، محقق عراقي در "تعليقه بر عروه"، امام خميني در "تحرير الوسيله"، سيد ابوالقاسم خوئي در "معتمد العروه" و...). حقوق‌الله بر تخفيف از جانب خدا مبتني است و به همين جهت "قاعده درء" به معناي عدم اجراي حدود به محض بروز شبهه در "حدود الهي" جاري است، ولي در حقوق الناس كه مبتني بر رعايت احتياط است، جريان ندارد.(سيد محمد مجاهد، مناهل، ص 757)

معمولا براي قاعده "تقدم حق الناس بر حق الله" به حديثي از امام باقر(ع) استناد شده كه حضرت فرمود:

"الظلم ثلاثة: ظلم يغفره اللّه، و ظلم لا يغفره اللّه، و ظلم لا يدعه اللّه. فأما الظلم الذي لا يغفره فالشرك، و أما الظلم الذي يغفره فظلم الرجل نفسه فيما بينه و بين اللّه، و أما الظلم الذي لا يدعه فالمداينة بين العباد؛ ستم بر سه نوع است. ستمي كه خداوند مي‌آمرزد، و ستمي كه خدا نمي‌آمرزد، و ستمي كه خداوند آن را رها نمي‌كند. اما ستمي كه خداوند نمي‌بخشد، شرك به خداست؛ و اما ستمي كه مي‌بخشد، ستم انسان به خود و ميان او و خداست؛ و اما ستمي كه خدا آن را رها نمي‌كند، بدهي انسان به بندگان خداست."(شيخ صدوق، امالي، ص153)

 بر اساس اين قاعده در موارد ياد شده اداي دين را بر سفر حج، و اقامه نماز اول وقت و موارد ديگر مقدّم مي‌دارند. سيد كاظم طباطبائي در اثر معروف خود "العروه الوثقي" در مسئله "وجوب حج و بدهكاري شخص"، كه صور گوناگوني را مطرح كرده، كليت اين قاعده را نپذيرفته، اما آن را محتمل دانسته، مي‌نويسد:

"وجوب اداي دين مطلق است، بر خلاف وجوب حج كه مشروط به استطاعت است. در صورت اسقرار وجوب حج بر عهده شخص، مخير است ميان پرداخت دين و اداي فريضه حج، هر چند در صورتي كه زمان پرداخت بدهي فرا رسيده باشد، و طلبكار طلب خود را مطالبه كند يا به تأخير آن راضي نباشد، به دليل اهميت حق الناس بر حق الله، احتمال تقدم اداي دين بر حج وجود دارد. ولي اين احتمال صحيح نيست، به همين جهت در صورت فوت شخص اموال باقيمانده او براي انجام حج و پرداخت بدهي او تقسيم مي‌شود." (العروه الوثقي، ج2، 437)

كليت قاعده "تقدم حق الناس بر حق الله" از سوي گروهي از فقيهان مورد مناقشه قرار گرفته است. زيرا بر اين باورند كه نمي‌توان به طور كلي هر حق الناسي را بر هر حق اللهي مقدم دانست. مثلا اداي دين يك تكليف در جهت ايفاي حق الناس است، و "حفظ جان امام معصوم" تكليفي ديگر، در دوران بين آن دو قطعاً حفظ جان امام مقدم است.(ممقاني، ملا عبد اللّه، حاشية علي رسالة في المواسعة و المضايقة، ص334)

با وجود مناقشه در كليت قاعده فوق، به دلائل مختلف، تقدّم "وجوب اداي دين" بر "وجوب حج" و موارد مشابه آن را پذيرفته‌اند. (خوئي، حاشيه بر عروه، ج4، ص378؛ فياض، تعاليق مبسوطة علي العروة الوثقي، ج‌، ص 99)اين در حالي است كه اگر كسي مستطيع شود ولي از انجام حج سرباز زند و بميرد، به تعبير برخي از روايات مسلمان از دنيا نرفته است. "مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَحُجَّ حِجَّةَ الْإِسْلَامِ وَ لَمْ يَمْنَعْهُ مِنْ ذَلِكَ حَاجَةٌ تُجْحِفُ بِهِ أَوْ مَرَضٌ لَا يُطِيقُ مَعَهُ الْحَجَّ أَوْ سُلْطَانٌ يَمْنَعُهُ فَلْيَمُتْ يَهُودِيّاً أَوْ نَصْرَانِيّاً" (المحاسن، ج‏1، ص 88) آيا با چنين جايگاهي كه حج دارد، در عين حال در برخي از فروض اداي دين را بر آن مقدم داشته اند، نشانه چيست؟ جز اهميت "حق الناس"؟

افزون بر آن، برخي از فقيهان پرداخت فوري هرآن چيزي كه حق الناس شمرده مي‌شود مثل كفارات، خمس و زكات را لازم دانسته‌اند. اين سخن هر چند مورد مناقشه قرار گرفته كه حق الناس هم مثل حق‌الله تابع دلالت دليل است كه گاهي بر فوريت دلالت دارد، اما احتياط در پرداخت فوري را توصيه كرده‌اند.(طباطبايي، سيد محمد كاظم، سئوال و جواب، ص115ـ 116)

چنان كه برخي به دليل اهميت حق الناس بر حق الله، "اقامه نماز به صورت برهنه" را بر "اقامه آن با لباس غصبي" ترجيح داده‌اند.(محقق عراقي، تعليقه بر عروه، ج2، ص332، 348ـ 349) در صورتي هم كه بر عهده ميت هم نماز استيجاري باشد و هم قضاي نماز خود، و اموال او كفاف اجير گرفتن براي اداي هر دو نباشد، صرفِ مال در نماز استيجاري مقدم است، زيرا حق الناس است.(طباطبايي، العروه الوثقي، مترجم: محدث قمي، ج2، ص35) و دهها مسئله ديگر كه در قلمرو حق الناس قرار دارد.

به هر تقدير، آنچه قطعي و مورد توافق همه فقهاست، اهميت فوق‌العاده "حق الناس" و "لزوم اهتمام به رعايت حق مردم" است. در حق الناس انسان با مردم روبروست كه چه بسا از حق خود نگذرند و انسان به همين خاطر در روز جزا گرفتار باشد، در حالي كه در حق‌الله انسان با خداوند كريم، بخشنده و مهربان روبروست كه نهايت كرامت و بزرگواري را با بندگانش دارد و با اندك بهانه‌اي از بنده گنهكارش مي‌گذرد، اما بنده‌اي كه حق ديگري را تباه كرده باشد، بدون جلب رضايت او نمي‌تواند رضايت الهي را جلب نمايد. آن مقدار تأكيد و سفارشي كه نسبت به رعايت حق الناس شده، نسبت به واجبات الهي نشده است.

در باره غيبت مؤمن رواياتي وجود دارد كه بر اساس آن برخي از فقها فتوا به "عدم كفايت استغفار شخص غيبت كننده"، و "لزوم جلب رضايت" كسي داده‌اند كه انسان غيبتش را كرده است.(كاشف الغطاء، مهدي، احكام المتاجر المحرمه، ص 188)

در باره حقوق مالي هم روايات فراواني است. از آن جمله: مردي از امام صادق(ع) پرسيد: شخصي بر من حقِّ مالي دارد و به او بدهكارم ولي نمي‌دانم كجاست، زنده است يا مرده؟ محل زندگي او و وارثي هم برايش سراغ ندارم، چه كنم؟ حضرت فرمود: "به دنبالش بگرد." عرض كرد: خيلي طول مي‌كشد، آيا از جانب او صدقه بدهم؟ بار ديگر فرمود: "به دنبالش بگرد." (وسائل الشيعه، ج18، ص362، ح23854)

محقق نجفي نگارنده "جواهر الكلام" در اين فرع فقهي كه اگر كسي اموال ديگري را حبس كرده و از پرداخت به او امتناع ورزد تا بميرد، آيا با پرداخت آن به ورثه او بريء الذمه مي‌شود؟ چنين اظهار نظر كرده است:

"پرداخت بدهي مالي به وارثِ صاحب مال تنها مي‌تواند بدهكاري مالي شخص را جبران كند، اما ظلمي كه به صاحبِ مال به واسطه حبس مال او كرده، با پرداخت به وارث او جبران نمي‌شود. حتي توبه هم نمي‌تواند آن را جبران نمايد، زيرا توبه در قلمرو حق‌الله كارساز است، و صرفاً عذاب الهي را از انسان دور مي‌كند، نه حق الناس را كه چاره‌اي جز بازگرداندن آن به صاحب حق ندارد، و در چنين مواردي امكان بازگرداندن آن به صاحب حق هم وجود ندارد، كسي هم نيست كه بتواند از اين شخص بگذرد و او را ببخشد، مگر توسل و تضرع به درگاه الهي و اصرار بر اين كه خودش متكفّل حقِّ صاحب حق گردد، شايد بدين وسيله خداوند در روز قيامت با اداي حقِّ صاحب حق، او را راضي نمايد."(جواهر الكلام، ج41، ص114)

شيخ انصاري هم در باره كسي كه به خاطر كم فروشي يا حيله و نيرنگ مال مردم را بر ذمّه داشته و هر چه دارد مي‌دهد ولي كفاف بدهي‌اش را نمي‌كند، مي‌گويد:

"استغفار كفايت نمي‌كند، بايد آن چه قدرت دارد كسب كند و بدهد." (صراط النجاه، ص 273)

حتي سختگيري خداي متعال در قلمرو حق الناس ميزان و معيار عدالت او شمرده شده كه مانع آمرزش حق الناس، بدون رضايت صاحب حق مي‌گردد.(وحيد بهبهاني، رساله عمليه متاجر، ص6) خداي مهربان در قرآن(زمر: 59) وعده داده كه از همه گناهان به جز شرك مي‌گذرد. (قُلْ يا عِبادِيَ الَّذينَ أَسْرَفُوا عَلي‏ أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ‌الله إِنَ‏‌الله يَغْفِرُ الذُّنُوبَ‏ جَميعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ) اين آيه ناظر به گناهاني است كه به رابطه انسان با خداي متعال مربوط باشد. حق الناس از قلمرو آيه شريفه خارج است.(ر.ك: همو، حاشيه مجمع الفائده و البرهان، ص 335)

 وحيد بهبهاني، از فقيهان طراز اول شيعه در باره اهميت حق الناس، در رساله عمليه خود مي‌گويد:

"اشدّ امور بحسب عذاب دنيا و اخرت و خراب شدن هر دو طرف حق النّاس است و ميزان عدل براي او است و خرابي دنيا و مفاسد آن از جهت آنست كه ادبار و تنگي دنيا و برهم خوردكي اوضاع و تنگدستي غالبا از حق النّاس است."(وحيد بهبهاني، رساله عمليه متاجر، ص6)

نتيجه آن كه، حتي اگر اطلاق و عموم قاعده "تقدم حق الناس بر حق الله" را هم نپذيريم، ترديدي در اهميت حق الناس بر حق‌الله در غالب موارد تزاحم آن دو نيست. خداي متعال خود بر اهميت حق الناس تأكيد كرده تا مردم را به رعايت حقوق يكديگر وادار، و از تعدي و تجاوز باز دارد. اگر قصور و تقصير در قلمرو حقوق خود را هم ببخشد، در قلمرو حق الناس بدون رضايت صاحبان حق نمي‌بخشد.

پاسخ:براي پاسخ به اين پرسش بايد اندكي پيرامون ساختار وجودي انسان و بينش ها و گرايش هاي او با يكديگر سخن بگوييم. روح انسان مجموعه اي از گرايش ها و بينش ها است. اين گرايش ها و بينش ها با يكديگر ارتباط متقابل داشته و پيوسته در تاثير و تأثر از يكديگر مي باشند. اما دست آخر آنكه فرمانده وجود انسان است علايق و محبت ها و گرايش هاي او است. يعني شما به هر چه علاقه داشته باشيد در مورد همان هم فكر مي كنيد يا در مورد آن اطلاعات جمع مي كنيد و سعي مي كنيد او را بهتر بشناسيد.

اما اين گرايش ها از كجا در وجود انسان پيدا شده اند. عده اي از گرايش ها كه به آن ها گرايش هاي متعالي مي گوييم از اول خلق در روح انسان وجود داشته است. زيرا خداوند روح انسان را از عالم بالا و از روح خودش آفريده است. لذا مي فرمايد: و نفخت فيه من روحي : يعني از روح خودم در انسان دميدم. علاقه به زيبايي، علاقه به كمال، علاقه به اخلاقيات متعالي مانند عفو و ايثار و خدمت و عبادت و پرستش خداوند و ... و نفرت از نقص و بدي از اين دست مي باشند. اما اين روح متعالي وقتي به جسم تعلق گرفت و در واقع وارد عالم ماده شد به واسطه اين تعلق، گرايش هاي جديد مادي و سطح پايين نيز پيدا كرد. مانند علاقه به خوردن و خوابيدن و شهوت جنسي و بازيگوشي و لهو و لعب و ... .

پس انسان در نهايت داراي دو نوع گرايش است. يكي متعالي و معنوي و ديگري داني و مادي و سطح پايين. پس او گرايش بد ندارد بلكه گرايش عالي يا داني دارد. گرايش به ماديات يا شهوت و غضب به خودي خود بد نيست و اگر به صورت متعادل و به جا و ذيل پرستش خداوند قرار بگيرند مورد تاييد دين مي باشند. لذا خداوند امر به ازدواج داده كه در آن شهوت انسان ارضاء مي شود و امر به جهاد داده كه در آن غضب انسان اطفاء و ارضاء مي گردد. اما همين شهوت و غضب و خور و خواب وقتي بد مي شوند كه مانع توجه انسان به گرايش هاي متعالي و معنوي گردند و نگذارند انسان رشد كند يا شكوفا گردد. پس خدا چيز ذاتاً بدي در وجود انسان قرار نداده است.

حال كدام گروه از اين گرايش ها اصيل و كدام يك عارضي و فرعي مي باشد؟ معلوم است؛ گرايش هاي معنوي اصلي و اصيل است. زيرا اين گروه از ابتدا در روح انسان وجود داشته و گرايش هاي مادي بعداً و به خاطر ورود روح به عالم ماده به روح انسان وارد شده اند. من ملك بودم و فردوس برين جايم بود! وقتي انسان از اين دنيا برود نيز اين گرايش هاي مادي از روح او بيرون مي رود و گرايش هاي متعالي باقي مي ماند. حال اين سوال باقي مي ماند كه پس چرا اين گرايش هاي فرعي و غير اصيل در وجود انسان قوي تر شده و عموم مردم اهل خور و خواب مي باشند نه زهد و معنويت و عبادت و مكارم اخلاق؟ پاسخ اين است كه: زيرا اين گرايش ها از كودكي در وجود او پا گرفته و بالفعل مي باشند. يعني انسان به واسطه زندگي مادي پيوسته به اين علايق مادي خود پاسخ مي دهد و آن ها را فعال و قوي نگه مي دارد و الا اين علايق در عمق وجود او ريشه ندارند. اگر او همانطور كه به علايق مادي خود بها مي دهد به علايق معنوي خود توجه كند و روزانه عبادت كند، عمل خير انجام دهد، ذكر خدا را داشته باشد و مكارم اخلاقي را محقق كند آنگاه خواهد ديد كه عرصه وجود او بر علايق مادي تنگ شده و نسبت به آن ها بي توجه خواهد شد.

حال به نظر مي رسد به پاسخ پرسش تان رسيده باشيم. انسان به چيزي مي انديشد كه با آن انس دارد و به آن علاقه دارد. چون در اين عالم ماده علايق مادي انسان پيوسته تقويت مي شود پس فكر او يا مرغ خيال او پيوسته پيرامون همين موضوعات مادي و سطحي دور مي زند و الا اولياء خدا يا معصومين عليهم السلام چنين نبوده و فكر گناه يا شهوات نيز به ذهن و روح ايشان راه ندارد. زيرا علايق بالاتر و والاتري دارند كه موجب شده اصلاً توجه و علاقه اي به مسائل مادي نداشته باشند. در روايت است كه شخصي از معصوم عليه السلام پرسيد: شما چرا حتي فكر گناه را هم نمي كنيد. ايشان فرمودند آيا تا به حال در نظرت آمده است كه كثافات يا فضولات انساني را بخوري؟ او گفت: خير. امام عليه السلام فرمودند: گناه در نظر ما مانند اين فضولات و كثافات است. از آن متنفريم پس چگونه فكر استفاده از آن را به ذهن خود راه بدهيم.

پس همانطور كه در روايات آمده است: محبت دنيا مادر و ريشه همه بدي ها و رذايل است؛ ما نيز بايد محبت هايمان را اصلاح كنيم تا تفكرات و توجهات مان اصلاح شود. در اين صورت فكر و علاقه و عملمان خدايي و الهي شده و جهت واحد پيدا مي كند. موفق باشيد.

 پاسخ:حسد آثار بسيار زيانباري از نظر فردي و اجتماعي و مادي و معنوي به بار مي آورد و کمتر صفتي از صفات رذيله است که اين همه پيامدهاي سوء داشته باشد، مهمترين آنها آثار زير است:

نخست اينکه حسود دائما ناراحت است و همين امر سبب بيماري جسمي و رواني او مي شود، هر اندازه ديگران صاحب موفقيت بيشتر و نعمت هاي فزون تر گردند او به همان اندازه ناراحت مي شود تا آنجا که گاه خواب و آرامش و استراحت را به کلي از دست مي دهد و بيمار و رنجور و نحيف و ضعيف مي شود، در حالي که امکانات خوبي دارد و اگر اين رذيله را از خود دور مي ساخت براي خودش زندگي آبرومند و مرفهي داشت.

در احاديث فراواني به اين نکته اشاره شده و معصومين: نسبت به آن هشدار داده اند، از جمله در حديثي از اميرمؤمنان علي (ع) مي خوانيم که فرمود: «اسوء الناس عيشا الحسود! ؛ بدترين مردم از نظر (آرامش در) زندگي حسود است» ! (34)

همين معني در حديث ديگري از آن حضرت (ع) به صورت فشرده تري نقل شده که فرمود: «لاراحة لحسود؛ حسود راحتي ندارد» ! (35)

در تعبير ديگري از همان حضرت مي خوانيم: «الحسد شر الامراض؛ حسد بدترين بيماريهاست» ! (36)

و در تعبير ديگري آمده است: «العجب لغفلة الحساد عن سلامة الاجساد؛ تعجب مي کنم چگونه حسودان براي سلامتي جسم خود ارزش قائل نيستند و از آن غافلند» ! (37)[141]

اين سخن را با حديث ديگري از آن حضرت به پايان مي بريم، هر چند احاديث در اين زمينه بسيار است، فرمود: «الحسد لايجلب الا مضرة و غيظا، يوهن قلبک، و يمرض جسمک؛ حسد جز زيان و خشم چيزي در وجود انسان ايجاد نمي کند، حسد سبب مي شود که قلب انسان ناتوان و جسم او بيمار گردد» ! (38)

ديگر اينکه زيانهاي معنوي حسد از زيانهاي مادي و جسماني آن به مراتب بيشتر است، زيرا حسد ريشه هاي ايمان را مي خورد و نابود مي کند و انسان را نسبت به عدل و حکمت الهي بدبين مي سازد، چرا که حسود در اعماق قلبش به بخشنده نعمت ها يعني خداوند بزرگ معترض است!

در حديث معروفي از اميرمؤمنان علي (ع) مي خوانيم: «لاتحاسدوا فان الحسد ياکل الايمان کما تاکل النار الحطب؛ نسبت به يکديگر حسد نورزيد، چرا که حسد ايمان را مي خورد همان گونه که آتش هيزم را مي خورد» ! (39)

همين معني از بنيانگذار اسلام پيغمبر اکرم (ص) و از فرزند گراميش امام باقر (ع) نيز نقل شده است.

در حديث ديگري که مرحوم کليني در کافي آورده است از امام صادق (ع) مي خوانيم: «آفة الدين الحسد و العجب و الفخر؛ آفت دين و ايمان، حسد و خودبيني و فخرفروشي است» ! (40)

از همان امام بزرگوار (ع) نقل شده است که فرمود: «ان المؤمن يغبط و لايحسد، و المنافق يحسد و لايغبط! ؛ مؤمن غبطه مي خورد (و تمناي نعمت هايي شبيه ديگران مي کند ولي) حسد نمي ورزد، در حالي که منافق حسد مي ورزد و غبطه نمي خورد» ! (41)

از اين حديث به خوبي استفاده مي شود که حسد با روح ايمان سازگار نيست و هماهنگ با نفاق است.

در بحث هاي گذشته نيز در حديث قدسي خوانديم که خداوند به موسي بن عمران فرمود: «از حسد بپرهيز که حسود نسبت به نعمت هاي من خشمگين است و با قسمت من[142]

در ميان بندگانم مخالف مي باشد» !

سومين اثر زيانبار ديگر حسد اين است که حجاب ضخيمي در برابر معرفت و شناخت حقايق مي افکند، چرا که حسود نمي تواند نقطه هاي قوت محسود را ببيند هر چند استاد و مربي و بزرگ او باشد، بلکه دائما چشم او در پي جستجو براي نقاط ضعف است و اي بسا به خاطر حسد، خوبي را بدي و نقاط قوت را ضعف بپندارد و از آنها دوري کند. به همين دليل از اميرمؤمنان علي (ع) مي خوانيم: «الحسد حبس الروح؛ حسد روح انسان را زنداني مي کند و از درک حقايق باز مي دارد» . (42)

چهارمين اثر زيانبار حسد اين است که انسان دوستان خود را از دست مي دهد، زيرا هر کس داراي نعمتي است که احيانا ديگري ندارد و اگر انسان داراي صفت رذيله حسد باشد طبعا نسبت به همه مردم حسد مي ورزد و همين امر سبب مي شود که افراد از او دوري کنند و پيوندهاي محبت ميان او و ديگران گسسته شود.

شاهد اين سخن کلام پرباري است که از اميرمؤمنان علي (ع) نقل شده که فرمود: «الحسود لا خلة له؛ حسود، دوستي ندارد» . (43)

پنجمين اثر سوء حسد آن است که انسان را از رسيدن به مقامات والا بازمي دارد به گونه اي که شخص حسود هرگز نمي تواند از مديريت بالايي در جامعه برخوردار شود چرا که حسد، ديگران را از گرد او پراکنده مي کند و کسي که داراي قوه دافعه است هرگز به بزرگي نمي رسد.

شاهد اين سخن گفتار ديگري از علي (ع) است که فرمود: «الحسود لايسود؛ حسود هرگز به سيادت و بزرگي نمي رسد» . (44)

ششمين اثر بسيار منفي حسد آلوده شدن به انواع گناهان ديگر است، زيرا حسود براي رسيدن به مقصد خود يعني زايل کردن نعمت از ديگران، به انواع گناهان مانند ظلم و غيبت و تهمت و دروغ و سعايت و غير آن متوسل مي شود و تمام نيروي خود را به کار مي گيرد تا محسود را به زمين زند لذا از هر وسيله نامشروعي براي وصول به اين مقصد نامشروع کمک گيرد.[143]

باز شاهد اين سخن، کلام نوراني ديگري از اميرمؤمنان علي (ع) است که فرمود: «الحسود کثير الحسرات، و متضاعف السيئات؛ حسود بسيار حسرت و اندوه دارد و گناهانش پيوسته افزوده مي شود» ! 45)

هفتمين بدبختي حسود اين است که پيش از آنکه به «محسود» زيان برساند به خودش ضرر مي زند، چرا که قبل از هر چيز خودش را گرفتار ناراحتي روح و جسم و عذاب دنيا و عقبي مي سازد.

در احاديث اسلامي به اين حقيقت اشاره شده، امام صادق (ع) در حديثي مي فرمايد: «الحاسد مضر بنفسه قبل ان يضر بالمحسود، کابليس اورث بحسده بنفسه اللعنة، و لآدم (ع) الاجتباء و الهدي... ؛ حسود پيش از آنچه مي تواند به «محسود» ضرر برساند به خويشتن زيان مي رساند، مانند ابليس که با حسدش لعنت براي خود آفريد و براي آدم برگزيدگي و هدايت» . (46)

34- تصنيف غررالحکم، صفحه 300 و 301؛ شرح غررالحکم، 2931.35- بحار الانوار، جلد 70، صفحه 256.36- شرح غررالحکم، 331.37- بحارالانوار، جلد 70، صفحه 256.38- بحارالانوار، جلد 70، صفحه 256.39- تصنيف غررالحکم، ص 300؛ شرح غرر، 10376.40- اصول کافي، جلد 2، صفحه 307.41- همان مدرک.42- شرح غررالحکم، شماره 371.43- شرح غررالحکم، 885.44- غررالحکم، 1017.45- تصنيف الغرر، صفحه 301؛ شرح غررالحکم، 1520.46- بحارالانوار

پاسخ:

در پاسخ به قسمت اوّل سؤال، لازم است علاوه بر تعريف اخلاق، برخي ديگر از مفاهيم و اصطلاحات نيز مانند «علم اخلاق»، «هدف علم اخلاق» و «تربيت اخلاقي» توضيح داده شود.

1. تعريف اخلاق: كلمة «اخلاق» جمع خُلق و به معناي نيرو و سرنوشت باطني انسان است كه تنها با ديدة بصيرت و غير ظاهر قابل درك است. در مقابل، خَلق به شكل و صورت محسوس و قابل درك با چشم ظاهر گفته مي‌شود.(1) اصطلاح «اخلاق» در متون اخلاقي و استعمالات عرفي به سه معنا به كار مي‌رود: 

1. غرايز و ملكات و صفات روحي و باطني كه در انسان است اخلاق ناميده مي‌شود. 

2. اعمال و رفتاري كه از اين خلقيّات ناشي ‌گردد نيز اخلاق و يا رفتار اخلاقي گفته مي‌شود.

3. در برخي موارد «اخلاق به رفتار پسنديده يا حالت نفساني خوب اطلاق مي‌شودكه بنا بر اين استعمال معناي محدودتري به خود مي‌گيرد. امّا با مراجعه به اصلي‌ترين منابع كلاسيك و متعارف علم اخلاق در حوزة علوم اسلامي و دقت در موارد كاربرد آن در قرآن و احاديث، علم اخلاق را مي‌توان به شرح زير تعريف كرد: 

 

2. تعريف علم اخلاق: علم اخلاق، علمي است كه صفات نفساني خوب و بد و اعمال و رفتار اختياري متناسب با آن‌ها را معرفي مي‌كند و شيوة تحصيل صفات نفساني خوب و انجام اعمال پسنديده و دوري از صفات نفساني بد و اعمال ناپسند را نشان مي‌دهد».(2) بر اساس اين تعريف، علم اخلاق علاوه بر گفتگو از صفات نفساني خوب و بد، از اعمال و رفتار متناسب با آن‌ها نيز بحث مي‌كند، و هم‌چنان راه‌كارهاي رسيدن به فضيلت‌ها و دوري از رذيلت‌ها را نيز مورد بررسي قرار مي‌دهد. علم اخلاق از ارزش‌مندترين و ضروري‌ترين علومي است كه انسان به آن‌ها نيازمند است. 

 

3. هدف علم اخلاق: هدف نهايي علم اخلاق اين است كه انسان را به كمال و سعادت حقيقي خود، يعني قرب الهي كه همانا هدف اصلي خلقت جهان و انسان است برساند.(3) 

 

4. تربيت اخلاقي: مراد از تربيت اخلاقي چگونگي به‌كار گيري و پرورش استعدادها و قواي دروني براي توسعه و تثبيت صفات و رفتارهاي پسنديدة اخلاقي و نيل به سعادت و فضايل اخلاقي و دوري از رذيلت‌ها است.(4) تربيت اخلاقي در واقع بخشي از علم اخلاق را تشكيل مي‌دهد و چون مباحث آن عمدةً ناظر به راه‌كارهاي عملي و اراية توصيه‌هايي‌ در باب عمل و رفتار است، از آن به «اخلاق عملي» نيز ياد مي‌شود. در مقابل آن به بخشي از مباحث اخلاقي كه به توصيف خوبي‌ها و بدي‌هاي اخلاقي مي‌پردازد، «اخلاق نظري» گفته مي‌شود. هدف از تربيت اخلاقي در اسلام، افزايش مراتب و درجات قلبي در ساية معرفت الهي است، تا شخصي شايستگي لازم براي تقرب به خدا را پيدا كند. از اين‌رو، تعليمات اخلاقي بايد در جهت نيل به اين هدف متعالي قرار گيرد و از هر نوع سطحي نگري و ظاهر گرايي مصون ماند، تا به جاي تربيت افراد متظاهر، انسان‌هاي خود ساخته و بيدار تربيت شوند كه هم از لحاظ بينش و معرفت و هم از لحاظ عمل در سطح والايي از كمالات قرار گيرند. حال كه تعريف اخلاق، علم اخلاق، تربيت اخلاقي و هدف علم اخلاق روشن گرديد، به تبيين بخش دوم مي‌پردازيم و آن اين‌كه: 

اخلاق واقعي و مورد نظر اسلام چگونه اخلاقي است؟ پاسخ اين سؤال با توجّه به هدف علم اخلاق و تربيت اخلاقي به دست مي‌آيد. از آن‌جا كه هدف نهايي علم اخلاق و نيز تربيت اخلاقي اين است كه انسان به سعادت و كمال حقيقي خود نايل شود، پس «اخلاق واقعي». اخلاقي است كه انسان را به اين هدف يعني سعادت و كمال حقيقي‌اش رهنمون سازد. ابتدا بايد مفهوم سعادت و كمال حقيقي روشن شود، سپس بايد ديد چند گونه اخلاق وجود دارد و كدامين روش آن انسان را به سعادت و كمال حقيقي‌اش مي‌رساند، آن‌گاه مي‌توانيم اخلاق واقعي و مورد نظر اسلام را خدمت شما پرسش‌گر محترم معرفي كنيم.

 

روش‌هاي اخلاقي: اگر به يك تقسيم بندي كلّي و عمومي اكتفا كنيم به دو گونه روش اخلاقي بر مي‌خوريم،(5) كه عبارت‌اند از: 1. روش فيلسوفان و حكيمان.

2. روش انبياء و پيامبران، ما در اين‌جا هر دو روش را به‌صورت گذرا و مختصر مورد بررسي قرار مي‌دهيم.

الف. روش اخلاقي فيلسوفان و حكما: اخلاق از نظر فيلسوفان و حكما مباني علمي خاص دارد و هدف آن تحسين و تقبيح مردم است.(6) مي‌گويند: كار خوب بكن چون مردم مي‌گويند خوب است و كار بد نكن چون مردم ملامت مي‌كنند. آيا اخلاق به گونه‌اي فني و به روش و طريقه‌اي كه فيلسوفان و حكيمان اخلاقي هم‌چون ارسطو، فارابي، ابن مسكويه و . . . بيان كرده‌اند، مي‌تواند ما را به سعادت و كمال حقيقي كه هدف علم اخلاق است برساند؟ اصولاً سؤال مهم و اساسي اين است كه معناي سعادت و كمال چيست؟ 

اگر اخلاق و راه رسيدن به سعادت و كمال تنها همان راهي باشد كه حكيم و فيلسوف با برهان و استقلال پيموده، راهي است بسيار مشكل. به‌ويژه آن‌كه بسياري از اصول و روش‌هايي كه حكما براي رسيدن به سعادت و كمال معرفي كرده‌اند، فاقد استحكام كامل بوده و سُست و غير قابل اطمينان است، چون اولاً از خطا و اشتباه مصون نيستند و ثانياً مبتني بر اصول و قواعد علمي است كه براي همگان امكان پذير نيست، افراد عادي نمي‌توانند اخلاق علمي را بياموزند. پس نمي‌توان اصول و اخلاقي را كه حكما تدوين كرده‌اند، اخلاق واقعي و زمينه ساز سعادت و كمال انسان دانست.

 

ب. راه و روش انبياء: مبناي اخلاق از نظر انبياء اين است كه انجام كار خوب انسان را به بهشت مي‌برد و كار بد انسان را به جهنّم مي‌فرستد. اصول اخلاقي كه از سوي انبياء‌ تدوين شده است، چند ويژگي اساسي دارند. 

1. با فطرت انسان سازگار است. 2. چون منشأ آن وحي است، از اطمينان كامل برخوردار مي‌باشد و خطابردار نيست، لذا مي‌تواند انسان را به سعادت و كمال برساند. 3. پيمودن آن براي همگان امكان پذير است، هم يك استاد بزرگ، دانشمند علوم الهي و هم يك فرد عادي بي سواد، مي‌توانند اصول اخلاقي اسلام را فرا بگيرند و به آن عمل نمايند. روش اخلاقي انبياء، روش و راهي است كه هم علي ـ عليه السّلام ـ مي‌تواند آن را بپيمايد و هم بلال حبشي، بهترين شاهد بر اين‌كه اخلاق اسلامي، اخلاق واقعي است و مي‌تواند انسان را به سعادت و كمال برساند، مطالعة زندگي‌نامة بزرگان ديني و ره‌پويان راه شريعت محمّدي ـ صلّي الله عليه و آله ـ است، سلمان و اباذر، مقداد و بلال و . . . همين راه را رفتند و سر انجام به سعادت و كمال نايل شدند. در درون نظام و روش اخلاقي انبياء، روش كامل‌تري نيز وجود دارد كه همان روش اخلاقي اسلام است.

 

روش اخلاقي اسلام: در روش اخلاقي اسلام، ملاك هر كار رضايت خداوند است. اسلام مي‌گويد: اي انسان هر كاري كه مي‌كني ببين آيا رضاي خداوند در آن كار هست يا نه؟ در روش اخلاقي اسلام، تحسين و تقبيح مردم در رسيدن به بهشت و دوري از جهنّم، اهداف اصلي نيست، بلكه هدف اصلي رضايت خداوند است.(7) و چون هدف علم اخلاق، رسيدن انسان به سعادت و كمال است و از سوي ديگر سعادت و كمال انسان نيز در تحصيل رضاي الهي است، پس اخلاق واقعي همان اخلاق اسلامي است چون زمينة كمال و سعادت انسان را فراهم مي‌كند و دست‌يابي به آن براي همگان امكان پذير است. بهترين شاهد بر اين‌كه اخلاق واقعي، همان اخلاق اسلامي است، مطالعة حالات و داستان زندگي افراد بزرگ و عالي‌قدري چون علي ـ عليه السّلام ـ ، سلمان، اباذر، مقداد، و . . . مي‌باشد كه از طريق عمل به اخلاق و دستورات اسلامي توانستند به عالي‌ترين درجات كمال و سعادت نايل شوند.

در آخر بهتر است برخي از شاخصه هاي اخلاق واقعي و مورد نظر اسلام بطور خلاصه بيان كنيم:

1. تاكيد بر مطابقت و يا عدم مطابقت مباحث با كتاب و سنت.

2. تلاش در ارائه نظامي جامع كه پاسخگوي همه پرسش هاي اخلاقي باشد:

3. ارائه تفسيري معتدل و هماهنگ با ساير مفاهيم اخلاقي.

4. تقسيم و تربيت منطقي مباحث اخلاقي در سه بخش مطالعات مبنايي، توصيفي و تربيتي.

5. توجه به ابزار تربيت اخلاقي و ترتيب طبيعي آنها و تاكيد بر مشروعيت آنها.

6. استفاده از تجربيات علمي پيشگامان و پيش كسوتان در تهذيب اخلاق.

7. سعي در استخراج اصول و قواعد كلي اخلاق از خلال مصاديق وارد شده در كتاب و سنت.

8. تبيين ديدگاه اسلام در حوزه هاي مختلف رفتاري و ملكات نفساني به طور مستقل و البته با توجه به تاثير متقابل آنها.

9. توجه به تاثير متقابل حوزه انديشه، ملكات نفساني و رفتار و كردار بر يكديگر.

10. توجه به جايگاه عقل، گرايش هاي فطري و آثار و تجربيات عملي، در تفسير و عمل به مفاهيم اخلاقي.

11. تاكيد بر رشد هماهنگ و متوازن استعداد هاي اخلاقي و پرهيز از افراط و تفريط در آنها.

12. توجه به وضعيت و شرايط خاص مخاطبان در به كار بستن دستورهاي اخلاقي(8)

پاورقی:

1. راغب اصفهاني، معجم مفردات الفاظ القرآن، ص 159.

2. ابن مسكويه، تهذيب الاخلاق و طهارة الاعراق، ص 27. خواجه نصير الدين طوسي، اخلاق ناصري، ص 48.

3. براي مطالعة بيشتر مراجعه شود به: سادات، محمّد علي، اخلاق اسلامي، سمت، 1368، ص 26.

4. ديلمي، احمد، اخلاق اسلامي، نشر معارف، 1379، ص 24.

5. محمدي گيلاني، اخلاق اسلامي، انتشارات سايه، 1378، ص 47 –29.

6. همان، ص 44 –43.

7. همان، ص 44.

8. ديلمي، احمد و آذربايجاني، مسعود، اخلاق اسلامي، نشر و پخش معارف، چاپ سوم، 1380، ص33.

 

پاسخ:

اخلاق جمع خُلق است.(1) و در لغت «خُلْق» و «خَلْق» از يك مادّه (خ ل ق) هستند. خَلْق به شكل ظاهري انسان نظر دارد و خُلق به شكل باطني و نفساني انسان. همانگونه كه شكل ظاهري انسان، متصف به صفت نيك و بد است، شكل باطني انسان هم داراي اوصاف خوب و بد است. به عبارت ديگر، خَلْق اختصاص به شكل و صورتي دارد كه با چشم ظاهر درك مي شود و خُلق اختصاص به قواي روحي و طبع باطني دارد كه با بصيرت و چشم دل درك مي شود.(2)

بنابراين، اخلاق در اصطلاح، عبارت است از آن سلسله صفاتي كه در نفس و روح انسان ثابت و ريشه دار است و منشأ صدور اعمال نيك، همچون راستگويي، انفاق، ايثار و جهاد و يا اعمال بد همچون دروغگويي مي شود.(3)

نقش اخلاق در زندگيالف ـ اخلاق نيكو: نقش اخلاق اسلامي، در محيط زندگي فردي و اجتماعي هر انسان، بسان خورشيدي تابانست كه طراوت و شادابي را براي جامعه به ارمغان مي آورد و بستر صفا، صميميت، صداقت، محبت و اخوت را براي زيستن مي گستراند تا همگان با چهره هائي باز و بشاش در يك فضاي با صفاي بهاري، چون گلها زندگي كنند. اخلاق نيكو، روانها را شاداب و همه را برادر و عضو يك خانواده مي سازد. كنفسيوس مربي بزرگ چين معتقد است كه اضطراب، آشوب و عدم اطمينان، امراضي هستند كه يگانه داروي آنها مكارم اخلاق است.(4)

هدف انسان در فرهنگ اسلام، تقرّب به خداوند است. اخلاق پسنديده اساسي ترين راه وصول به اين مقصد است. پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه وآله ـ نيز براي تكميل مكارم اخلاق مبعوث شده است.(5)

اخلاق نيكو، مي تواند نقش فراواني در زندگي انسان داشته باشد. لكن به خاطر طولاني شدن و رعايت اختصار به بيان برخي از آثار اخلاق مي پردازيم:

1ـ اخلاق پسنديده موجب آبادي جامعه و طولاني شدن عمر مي شود. امام صادق ـ عليه السلام ـ مي فرمايد: «نيكوكاري و حُسن خُلق، خانه ها را آباد كند و بر عمرها بيفزايد»(6) اخلاق شايسته، محبّت را جلب مي كند. در سايه محبت، اتحاد و پيوند اجتماعي محكم تر مي شود. با استحكام پيوند اجتماعي، جامعه با همكاري همديگر به آبادي محيط مي پردازند. مي دانيم كه بسياري از بيماريها، سرچشمه رواني دارد، چنين بيماريهايي از عمر مي كاهد و مرگ را نزديك مي كند، ولي اخلاق نيكو، بيمارهاي روحي را از بين مي برد و در نتيجه از مرگهاي زود رس جلوگيري مي كند و به نشاط و طراوت بدن مي افزايد و به بقاء بدن كمك مي كند. 

2ـ حُسن خُلق، دلها را مي ربايد و امت اسلامي را امت نمونه و نيرومند مي سازد. قرآن كريم مي فرمايد: «تو از پرتو و رحمت الهي، در برابر آنها نرم شدي و اگر خشن و سنگدل بودي از اطراف تو پراكنده مي شدند.»(7)

3ـ اخلاق اسلامي، موجب كرامت و بزرگواري انسان مي شود و راه كاميابي و بهتر زيستن را به انسان عرضه مي كند. امام علي ـ عليه السلام ـ فرموده است: «اگر ما، نه اميد به بهشت داشتيم و نه ترسي از دوزخ، نه ثوابي وجود داشت و نه عقابي، عقلاً شايسته و وظيفه ماست كه در طلب مكارم اخلاق و صفاتي باشيم كه موجب كرامت و بزرگواري است. زيرا اين صفات است كه انسان را به كاميابي مي رساند.»(8)

4ـ اخلاق شايسته، سبب ايجاد محبت در تمام محيط زندگي است. امام علي ـ عليه السلام ـ مي فرمايد: (حُسن الخلق يورث المحبّة و يويّد المروّة) «حُسن خلق و اخلاق پسنديده سبب محبّت خدا و خلق، و منشأ مروّت و فتوت و مردانگي است. 

5ـ اخلاق نيك موجب افزايش رزق انسان مي شود. امام صادق ـ عليه السلام ـ مي فرمايد: (حُسن الخلق يزيد في الرزق)(9) «حُسن خلق رزق را زياد مي كند.» 

6ـ اخلاق نيكو، زندگي را براي انسان با صفا و گوارا مي سازد. اميرالمؤمنين علي ـ عليه السلام ـ مي فرمايد: (لا عيش اَهناً من حُسن الخلق)(10) «هيچ زندگي اي گواراتر از حُسن اخلاق نيست.»

ب: اخلاق ناپسند و بد: در روايات اسلامي زيانهاي اخلاق بد در زندگي فردي و اجتماعي انسان، مورد بحث قرار گرفته است كه به بيان فرازهايي از آن پرداخته مي شود:

1ـ اخلاق زشت موجب وحشت نزديكان و نفرت ديگران مي گردد. اميرالمؤمنين علي ـ عليه السلام ـ مي فرمايد: (سوء الخلق يوحش القريب و ينفر السعيد)(11) «بد اخلاقي نزديك را به وحشت مي اندازد و براي ديگران نفرت آور است. 2- بد اخلاقي، موجب زايل شدن محبت و دوستي مي گردد: امام علي ـ عليه السلام ـ مي فرمايد: (سوء الخلق يوحش النفس و يرفع الانس)(12) «بد خُلقي، موجب وحشت انسان و ذايل شدن اُنس و دوستي مي گردد.

3ـ اخلاق بد، رزق و روزي را از زندگي كم مي كند. اميرالمؤمنين علي ـ عليه السلام ـ فرموده: «شخص بد خُلق تنگ روزي است.»(13) 

اخلاق، از ديدگاه قرآن كريم قرآن كريم، كتاب جامع و جاودانه اي است كه به تمام نيازهاي معنوي و مادي انسان پاسخ گفته است و راه و رسم زندگي با طراوت را مشخص نموده است، از لابلاي آيات قرآن مي توان دستورات اخلاقي فراواني بدست آورد كه به ذكر بعضي از آنها بسنده مي شود:

1ـ قرآن كريم، مردم را از شايعه سازي و دروغ پردازي منع مي كند. زيرا ممكن است حيات و زندگي دسته اي را به خطر اندازد و يا به قيمت آبروي جمعيتي تمام شود. لذا قرآن كريم براي جلوگيري از چنين خطري، به مسلمانان دستور مي دهد كه به هر گزارش و خبر بي اساس، ترتيب اثر ندهند. «اي افراد با ايمان! هر گاه فاسقي خبر مي آورد، در خبر وي تحقيق كنيد، مبادا «بر اثر گزارش بي اساس او) ندانسته به گروهي آسيب برسانيد و بعد، از كرده خود پشيمان شويد.»(14) 

2ـ صلح و سازش كه يكي از شيوه هاي اخلاق است، بايد بر اساس عدل و داد استوار باشد. اگر دو دسته از مؤمنان با يكديگر جنگ كنند، ميان آنان صلح دهيد و اگر يكي بر ديگري تجاوز كرد، با طبقه متجاوز جنگ نمائيد تا به فرمان خدا بر گردد و اگر به فرمان خدا بازگشت، ميان آنان با عدل و داد آشتي بدهيد. براستي خدا افراد دادگر را دوست دارد.(15) 

3ـ هيچ مسلماني حق ندارد مسلماني را مسخره كند. «اي افراد با ايمان! گروهي گروهي ديگر رامسخره نكنند.»(16) 

4ـ عيب جويي در اسلام ممنوع است. (و لا تلمزوا أنفسكم)(17) به يكديگر طعنه مزنيد و عيب جوئي ننمائيد. «واي بر هر عيبجوي مسخره كننده اي.»(18)

5ـ با القاب بد و زشت همديگر را صدا نزنيد، و لا تنابزوا بالالقاب(19) با القاب بر يك ديگر ياد مكنيد. 

6ـ بد گماني در اسلام حرام است، نسبت به همديگر بد گمان نباشيد. «اي افراد با ايمان! از بسياري از گمانهاي بد بپرهيزيد، زيرا برخي از گمانها گناه (و بي اساس) است.(20)

7ـ جاسوسي و دخالت در امور نهاني مردم صحيح نيست. لا تجسّسوا(21)

8ـ غيبت همديگر را نكنيد «هيچ يك از شما ديگران را غيبت نكند. آيا كسي از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود را بخورد.»(22)

10ـ معيار را تقوي قرار دهيد، مسائل نژادي، طبقاتي و فاميلي ملاك نيست. «اي مردم! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و شما را از تيره ها و قبيله ها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد. گرامي ترين شما نزد خداوند، با تقوي ترين شماست.»(23)

11ـ با تكبر راه رفتن براي يك مسلمان سزاوار نيست. «بر روي زمين با تكبّر راه مرو، تو نمي تواني زمين را بشكافي و طول قامتت هرگز به كوهها نمي رسد.»(24)

12ـ عدالت در تمام امور بايد مراعات شود. «اي كساني كه ايمان آورده ايد! كاملا قيام به عدالت كنيد.»(25)

13ـ به پدر و مادرتان نيكي كنيد: «ما به انسان توصيه كرديم كه به پدر و مادرش نيكي كند...»(26)

آيه هايي كه در مورد اخلاق در قرآن ذكر شده ، زياد است. مي توانيد با مراجعه به تفاسير موضوعي قرآن، آيات مورد نظرتان را به دست آوريد.

پاورقی:

1. واثقي، قاسم، درسهايي از اخلاق مديريت، مركز چاپ و نشر سازمان تبليغات اسلامي، چاپ سوم، 1374، ص 13.
2. راغب اصفهاني، مفردات.
3. محمدي گيلاني، محمد، درسهاي اخلاق اسلامي، قم، نشر سايه، چاپ مؤسسه الهادي، چاپ اول، 1374، ص 23.
4. تهراني، جواد سعيد، اسلام و تجديد حيات معنوي جامعه، شركت سهامي انتشار، 1359، ص 63.
5. سفينة البحار، ج 10، ص 411.
6. كليني، محمد بن يعقوب، اصول كافي، انتشارات علميه، چاپخانه حيدري، باب حُسن خُلق،: ج 3، ص 157.
7. آل عمران: 159.
8. ري شهري، ميزان الحكمه، چاپخانه مكتب الاعلام الاسلامي، 1362، ج 3، ص 146.
9. همان، ص 151.
10. الهي قمشه اي، ده مقاله در حكمت عملي يا اخلاق مرتضوي، انتشارات قيام، چاپ نهضت، چاپ اول، 1374، ص 124.
11. ري شهري، ميزان الحكمه، همان، ح 5092.
12. همان، ح 5091.
13. الهي قمشه اي، همان، ص 124.
14. حجرات: 6.
15. حجرات: 9.
16. حجرات: 11.
17. همزه: 1.
18. حجرات: 11.
19. حجرات: 11.
20. حجرات:: 12.
21. حجرات: 12.
22. حجرات: 12.
23. حجرات: 13.
24. اسراء: 37.
25. نساء: 135.
26. احقاف: 15.