top header

بسمه تعالی/اگر چه قرآن کریم به طور صریح دستور به فرستادن خیرات و صدقات برای اموات و گذشتگان نمی‌دهد، اما این مسلّم است که دعا برای اموات و نیاکان و نیز فرهنگ تجلیل و به نیکی یاد کردن از مؤمنان خفته در خاک، مورد تأیید قرآن است. برخی از آیات در این زمینه چنین است.
1.  «یُنَبَّؤُا الْإِنْسانُ یَوْمَئِذٍ بِما قَدَّمَ وَ أَخَّرَ»؛[1] و در آن روز انسان را از تمام کارهایى که از پیش یا پس فرستاده آگاه مى‏ کنند.
واژه «أَخَّرَ» براساس یکی از تفسیرها، کارهای خوب یا بدی است که پس از مرگ انسان از طریق بازماندگان عاید انسان می‌شود، یا سنت‌های خوب و بدی است که انسان به یادگار گذاشته و مردم با عمل کردن به آنها هر ثواب و یا عقابی را که کسب می‌کنند، برای بنیان‌گذارش نیز ثبت خواهد شد.
2. «رَبَّنَا اغْفِرْ لی‏ وَ لِوالِدَیَّ وَ لِلْمُؤْمِنینَ یَوْمَ یَقُومُ الْحِساب»؛[2] پروردگارا! من و پدر و مادرم و همه مؤمنان را، در آن روز که حساب برپا مى‏شود، بیامرز.
حضرت ابراهیم(ع) در این آیه از خداوند براى سه گروه طلب مغفرت کرده است. یک: برای خویش. دو: براى پدر و مادرش.[3] و سومین دسته‌‏اى که حضرت ابراهیم براى آنان دعا می‌کند، مؤمنان هستند.
3. «وَ الَّذینَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذینَ سَبَقُونا بِالْإیمانِ»؛[4] کسانى که از پس ایشان آمده‏‌اند، می‌گویند اى پروردگار ما، ما و برادران ما را که پیش از ما ایمان آورده‌‏اند بیامرز.
آیندگان از درگاه خداوند براى گذشتگان آمرزش می‌طلبند، و خداى سبحان دعاى برادر را در حق برادر مؤمنش می‌پذیرد.
در راستای آیات فوق، این موضوع نیز گفتنی است که طلب مغفرتی که در قرآن بدان توصیه شده است - چه برای خود و چه برای دیگران - از کسانی که اعمال نیکشان بیشتر باشد، بیشتر در معرض اجابت است.
بر این اساس، اگر فردی بدون هیچ عمل خیری؛ مانند خواندن قرآن، دادن صدقه و ... برای مرده‌ای دعا کند، بیقین با فردی که دعاهایش با عمل خیر همراه است، تفاوت خواهد داشت؛ لذا با این استدلال، می‌توان انجام کارهای خیر را به عنوان مقدمه‌ای برای طلب غفران برای اموات از قرآن اثبات کرد. و از این‌جا است که طلب رضایت برای والدین باید به همراه کار خیر باشد: «رَبِّ أَوْزِعْنی‏ أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتی‏ أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَ عَلى‏ والِدَیَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاهُ وَ أَدْخِلْنی‏ بِرَحْمَتِکَ فی‏ عِبادِکَ الصَّالِحین‏»؛[5] سلیمان از سخن او تبسّمى کرد و خندید و گفت: پروردگارا شکر نعمت‌هایى را که بر من و پدر و مادرم ارزانى داشتى به من الهام کن، و توفیق ده تا عمل صالحى که موجب رضاى تو است انجام دهم، و مرا به رحمت خود در زمره بندگان صالح خویش قرار ده.

[1]. قیامت، 13
[2]. ابراهیم، 41
[3]. منظور حضرت ابراهیم(ع) از این دعا، پدر حقیقى خودش یعنى (تارخ) بود که مؤمن از دنیا رفت؛ به دلیل آن‌که کلمه «والد و والده» براى پدر و مادر واقعى انسان به کار می‌رود، چنان‌که در این آیه است؛ چون حضرت ابراهیم این دعا را در اواخر عمر خود کرده، و در اوایل عمر خود از عمویش آزر که بت‌‏پرست بود بیزارى جست. طباطبائی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج ‏12، ص 78، قم، دفتر انتشارات اسلامی، چاپ پنجم، 1417ق.
[4]. حشر، 10.
[5]. نمل، 19. آیه 15 سوره احقاف نیز تشابه فراوانی با این آیه دارد.

بسمه تعالی/هم اکنون ما در دوره "غیبت کبری" بسر می بریم که دوران "نیابت عامه" است. به این معنا که در این دوره راهنمایی شیعیان به عهده فقیهان و علمای بزرگ شیعه است، که دارای شرایط تعیین شده برای راهنمایی هستند و وظیفه و تکلیف مردم نیز اطاعت و پیروی از راهنمایی های آنان است. اما این که در این زمان امام زمان (عج) کتابی تألیف نمی کند تا مردم و علما بر آن رجوع کنند می تواند علت های زیادی داشته باشد از جمله :
1- غیبت آن حضرت به فرمان الهی و بر اساس مصلحت هایی است که در این امر وجود دارد؛ از جمله فلسفه غیبت، عدم آمادگی بشر بوده است، اگر بشر آمادگی برای پذیرش خود امام را نداشته باشد آیا آمادگی برای پذیرش کتاب امام را خواهد داشت، مشکل بشر مشکل نبودن کتاب از ناحیه آن امام نیست، اگر بشریت آمادگی لازم را دارا بود همین مقدار از دستورات قرآن و اهل بیت، که فعلا در دست ماست، کافی بود.[1]
2- باتوجه به مصلحتی که برای غیبت امام زمان (عج) وجود دارد و ویژگی های زمان غیبت و عدم دسترسی همگان به امام زمان (عج) و ...، اگر بنا بود کتابی در چنین شرایطی از طرف حضرت در این زمان نوشته شود مدعیان داشتن چنین کتابی زیاد می شدند و مطالب خود را به آن حضرت نسبت می دادند و تشخیص حق از باطل بسیار مشکل می شد. همانگونه که امروزه مدعیان دروغین ارتباط و ملاقات با آن حضرت کم نیستند و باعث انحراف و سوء استفاده های بسیاری شده اند.
3- غیبت امام زمان (عج) فقط از نظر ظاهری است و از نظر معنوی رابطه آن حضرت با مردم قطع نشده است. در حدیثی از پیامبر (ص) درباره دوره غیبت امام زمان (عج) آمده است: "ایشان مانند خورشید پنهان شده در پس ابر است که دیده دیده نمی شود اما مردم از وجود او بهره مند می شوند[2]." بنا براین آن حضرت همیشه ناظر اوضاع بوده و هر جا نیازی باشد از را ه هایی که خود صلاح می دانند به هدایت امور می پردازند. چنان که از آغاز زمان غیبت کبری تا کنون جریان کارها به همین شکل بوده و هیچ گاه آن حضرت مردم را به حال خود رها نکرده اند. و بدیهی است که پرداختن به هدایت انسان ها، منحصر در نوشتن کتاب نیست.


[1] زیرا اسلام آخرین و کامل ترین دین و پیامبر اکرم(ص) خاتم پیامبران است آنچه که لازم بوده بیان شود تا زمان رحلت آن حضرت از طریق وحی در قرآن مجید جمع آوری شده است و نیز هر آنچه لازم بوده در تبیین و تفسیر آیات و روشن ساختن معانی بلند بیان شود تا زمان غیبت کبری امام زمان (عج) توسط پیامبر (ص) و ائمه (ع) از طریق روایات معصومین بیان شده است و در مسائل جدیدی که پیش می آید نیز حضرت مهدی (عج) تکلیف مردم را بیان کرده و فرموده اند:"در مورد رویدادهای زمان باید به راویان حدیث ما رجوع کنید که آنان حجت من بر شمایند و من حجت خدا بر آنان می باشم؛ اما الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی رواة حدیثنا ، فانهم حجتی علیکم و انا حجة الله علیهم " وسائل‏الشیعة ج : 27 ص : 140: 33424. در این دوران به لحاظ اینکه همه موارد احکام فقهی را نمی شود مستقیماً از قرآن و سنت گرفت، اصول فقهی خاصی مقرر شده است، که فقیه جامع الشرایط با توجه به اصول القاء شده از طرف امامان شیعه (ع) با تحلیل و استدلال های عقلی در چارچوب قرآن و سنت پیامبر اکرم(ص) احکام شرعی را بدست می آورند. بنا براین تکلیف همگان روشن است.
[2] بحارالأنوار ج : 52 ص : 92 - 8 ک، [إکمال الدین‏] غَیْرُ وَاحِدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ هَمَّامٍ عَنِ الْفَزَارِیِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَارِثِ عَنِ الْمُفَضَّلِ عَنِ ابْنِ ظَبْیَانَ عَنْ جَابِرٍ الْجُعْفِیِ‏عَنْ جَابِرٍ الْأَنْصَارِیِّ أَنَّهُ سَأَلَ النَّبِیَّ ص هَلْ یَنْتَفِعُ الشِّیعَةُ بِالْقَائِمِ ع فِی غَیْبَتِهِ فَقَالَ ص إِی وَ الَّذِی بَعَثَنِی بِالنُّبُوَّةِ إِنَّهُمْ لَیَنْتَفِعُونَ بِهِ وَ یَسْتَضِیئُونَ بِنُورِ وَلَایَتِهِ فِی غَیْبَتِهِ کَانْتِفَاعِ النَّاسِ بِالشَّمْسِ وَ إِنْ جَلَّلَهَا السَّحَابُ.

یسمه تعالی/ظهور منجی و کسی که روزی خواهد آمد و جهان را پر از عدل و داد خواهد نمود، از اموری است که مورد اتفاق همه ادیان و فرق موجود دنیا است، منتها در تعیین مصداق و بعضی از خصوصیات آن با هم اختلاف دارند.
اما شیعه معتقد است که منجی و مصلح جهانی حضرت مهدی (عج )است. [1]
از آن جا که قرآن بر اساس مطالب مستحکم فطری و عقلی است، بهترین سند برای هر مطلب علمی و دینی است.
این نکته را در آغاز باید دانست که قرآن نوعا به صورت کلی سخن می گوید و برای تشریح و تفسیر آن باید به سراغ خبره و متخصص علوم قرآنی؛ یعنی ائمه معصومین (ع) رفت. به عبارت دیگر، وظیفه و مسئولیت روشنگری و بیان مقصود آیات قرآن به حجت های الاهی واگذار شده است. [2]
در پاسخ این سؤال تنها به بیان گلچینی از آیات مربوط به بحث می پردازیم و بعضاً از روایات معصومین (ع) برای درک هر چه بیشتر آیات بهره خواهیم گرفت. در هر صورت از دو دسته آیات قرآن، می توان برای وجود حضرت ولیعصر (عج) و ظهور آن حضرت استفاده نمود:

1. آیاتی که ضرورت وجود حجت الاهی را در میان مردم بیان می کنند.

2. آیاتی که بشارت به حکومت صالحان و مستضعفان و مؤمنان بر کره زمین می دهد.

1. آیاتی که ضرورت وجود حجت الاهی را در زمین بیان می کنند:
از نظر قرآن کریم، در طول تاریخ زندگی بشر، هیچ گاه زمین از حجت خدا خالی نبوده و خداوند برای هر امتی فردی مناسب را برگزیده تا انسان ها را در راه رسیدن به کمال مطلوب رهنمون باشند. چنان که خداوند سبحان فرمود: "إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هاد". [3]
پس همواره یک بیم دهنده و هدایتگر در جوامع انسانی حضور دارد که از جانب خدا برگزیده شده است. امام صادق (ع) در تفسیر آیه یاد شده فرمودند: "در هر زمانی امامی از خاندان ما وجود دارد که مردم را به آنچه رسول الله آورده (دین اسلام) هدایت می کند". [4]
از مجموع این آیه و روایت ضرورت وجود حجت الاهی به عنوان هدایتگر در هر عصر، به خوبی فهمیده می شود.
دلیل دیگر بر ضرورت وجود امام معصوم در جامعه این است که قرآن مبین و مفسر لازم دارد و به جز امام معصوم کسی به تمام معانی و خصوصیات آیات قرآن از محکمات و متشابهات آگاه نیست. پس به حکم عقل قطعی پس از رسول، امام معصوم لازم است. [5]
امام رضا (ع) در بیان لزوم وجود امام معصوم می فرمایند: "اگر زمین برای یک چشم به هم زدن از حجت خالی شود، اهلش را در خود فرو خواهد برد". [6]
امامان معصوم (ع) مایه آرامش و امنیت هستی و واسطه فیض الاهی اند و نعمات و برکات خداوند متعال به واسطه آنها و به یمن حضورشان به انسان ها داده می شود، که اگر لحظه ای برکت وجودشان نباشد، زمین اهلش را فرو می برد. [7]
اما این که مصداق این امام معصوم، کیست و چه هویتی دارد، روایات فراوانی وارد شده که بیان می دارند این فرد همان فرزند امام حسن عسکری (ع) است و... . [8]

2. دسته دوم آیاتی که بشارت به حکومت صالحان و مؤمنان بر روی زمین می دهد:
بر اساس ده ها آیه از قرآن کریم موضوع ظهور حضرت مهدی (عج) قابل استناد است، تمرکز غالب این آیات بر بشارت به بندگان صالح و مستضعف برای بازستاندن حق خود و رسیدن به قدرت و ایجاد یک حکومت واحد جهانی مبتنی بر حق و عدل و غلبه اسلام بر تمامی مکاتب و ادیان است. قرآن کریم از یک سو بیان می کند این بشارت در بعض کتب آسمانی دیگر هم آمده است: "و همانا در زبور بعد از ذکر (تورات) نوشتیم که زمین را بندگان شایسته من به ارث خواهند برد". [9]
از سوی دیگر این بشارت را به اراده خداوند استناد می دهد: "و خواستیم بر مستضعفان روی زمین منت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان گردانیم". [10] این آیات بشارت در ظهورند که در تفسیر آن روایات زیادی وجود دارد که این ادعا ی ما را اثبات می کنند.
در آیه دیگری خداوند حکومت و جانشنی مؤمنان و صالحان را به عنوان "وعده الاهی" بر بندگان با ایمان خود بیان می کند و امنیت و آرامش را مژده می دهد: "خداوند به کسانی از شما که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده اند وعده داده است که حتماً آنان را در این زمین جانشین (خود) قرار دهد و آن دینی را که برایشان پسندیده است، به سودشان مستقر کند و بیمشان را به امنیت مبدل گرداند تا مرا عبادت کنند و ...". [11]
روایات معصومین (ع) این آیه را بر حضرت حجت ولیعصر (عج) و اصحاب او منطبق نموده اند. [12]
انتظار فرج نیز که خود بحثی مبسوط و مفصل است و دلالت به "وجود" و "ظهور" حضرت ولیعصر (عج) می کند، در قرآن و روایات ائمه اطهار (ع) مورد اشاره قرار گرفته است. "و ارتقبوا انی معکم رقیب". [13]
در حدیثی امام رضا (ع) در تفسیر آیه یاد شده انتظار فرج را موجب گشایش و آرامش دانسته اند. [14]
جمع بندی:
آنچه از مجموع آیات و روایات یاد شده استفاده می شود این است که بر اساس حکمت و لطف خداوند در طول تاریخ بشر همواره رهبرانی آسمانی مردم را انذار و تبشیر نموده اند و خداوند برکت وجود آنها را در زمین همیشگی کرده است. حضرت مهدی (عج) در این زمان، مقام رهبری و امامت جهانیان را به دست دارند و روزی ظهور می فرمایند. [15]


[2] حدیث ثقلین، مستدرک حاکم، ج 3، ص 148،طبع دارالمعرفة، بیروت.
[3] به درستی که تو بیم دهنده ای و برای هر جامعه راهنمایی است. رعد، 7.
[4] بحارالانوار، ج 23، ص 5. "و فی کل زمان امام منا یهدیهم الی ماجاء به رسول الله (ص)".
[5] بانوی اصفهانی، سیده نصرت امین، مخزن العرفان در تفسیر قرآن، ج 3، ص 39، توضیح آیه 44 ، نحل.
[6] بحارالانوار، ج 23، ص 29، احادیث دیگری نیز با همین مضمون در منبع مذکور آمده است.
[7] در بحارالانوار، ج 23، ص 56، به مقوله لزوم وجود همیشگی رهبر آسمانی بر می خوریم.
[8] نک: منتخب الاثر، نجم الثاقب، بحار الانوار، ج 23 و ... .
[9] " و لقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر ان الارض یرثها عبادی الصالحون"، انبیاء، 150.
[10] قصص، 5.
[11] نور، 55.
[12] ر.ک: امید سبز، ص 34، فرزی، محمد علی.
[13] "منتظر باشید که من هم مثل شما منتظرم" هود، 93.
[14] المیزان، ص 393 - 394.
[15] برای آگاهی بیشتر نک: موعود شناسی و پاسخ به شبهات، رضوانی، علی اصغر، ص 287- 298.

بسمه تعالی/در پاسخ این سؤال طبق دلایلی که می آوریم نظر لطف و محبت حضرت ولی عصر (عج) و نیز حضور ایشان در رابطه با کسانی که مستحق این امر باشند و هدایت آنها اقتضا کند (هر چند آنها یهود و امثال آن و یا اهل عصیان باشند) اثبات می شود.
از نظر منطق و عقل، آن مصلحتی (رسیدن به کمال) که موجب خلق انسان است، تنها از راه اطاعت از دستورات خداوند به دست می آید و فراگیری آن دستورات از طریق هدایت پیامبران و امامان مقدور است. بدین سبب در هر جا کسی یافت شود که نیاز مبرم به راهنمایی امام (ع) یا به نظر خاص او یا به حضور فیزیکی او داشته باشد، بنا به مصلحت به طریقی این امر صورت می گیرد، چرا که خداوند سبحان بشر را بیهوده خلق نکرده و این تجهیزات عقل و روان به عبث نیافریده و اگر انسان توسط راهنمایی به طور مناسب رهبری نشود گمراه می گردد و نقض غرض خواهد شد. خداوندی که همه حوادث و امور در قبضیه قدرت اوست، رهبران آسمانی را به توانایی کافی مجهز ساخت تا آنها بتوانند انسان های حیرت زده را در هر دین و آیینی که باشند در صورت احتیاج و آمادگی آنها، یاری کنند، امید دهند و به راه راست هدایت کنند.

آیات قرآن و روایات فراوان برای اثبات آنچه گذشت وجود دارد که مهم ترین آنها را بیان می کنیم:

1. در بیان هدفمند بودن خلقت انسان و لزوم هدایت او در قرآن کریم می خوانیم:

"جن و انس را جز برای عبادت نیافریدیم".[1]

2. در بیان این که بحث هدایت و وجود هادیان شامل تمامی انسان هاست و مختص به قشر خاصی نشده است، خدای سبحان فرمود: "به راستی که تو بیم دهنده ای و برای هر قومی هدایتگری است".[2]

طبق این آیه از آنجا که هدایت انسان به صورت قانون کلی مطرح شده، همه اقوام و ملل از جمله یهودیان و گناهکاران را نیز شامل می شود و البته هدایت متضمن نظر عنایت و محبت نیز است: "بگو بدرستی که برای خداوند حجت های رساست".[3]

طبق نص این آیه در امر هدایت، هیچ نوع اختصاصی به مکان، زمان و یا قوم خاصی مطرح نیست و مشخص می شود که خدای سبحان برای همه جا و همه کس راهنمایی رسا و کافی دارد.

3. در بیان نظر محبت آمیز رهبران آسمانی برای همه اهل زمین (یهود، هندو، لائیک و ...)؛ امام باقر (ع) در جواب راوی که در مورد علت نیاز به پیامبر و امام می پرسد، این گونه پاسخ می دهد: "بدون آنها زمین پایدار نخواهد ماند و مرتفع شدن عذاب از اهل زمین به برکت وجود آنهاست" آن گاه به این آیه کریمه استناد فرمودند: "و ما کان الله لیعذبهم و أنت فیهم".[4] و بعد به سخن پیامبر گرامی اشاره فرمودند: "ستارگان مایه آرامش اهل آسمان و اهل بیت من موجب آرامش و امنیت اهل زمین اند. به واسطه آنها خداوند به بندگانش روزی و به اهل معصیت مهلت می دهد و در عذابشان تعجیل نمی کند".[5]

4. در بیان اثبات قدرت امام (ع) بر جهان هستی و این که هر گونه دخل و تصرف برایشان مقدور و میسور است و در صورت لزوم امام (ع) به شیوه ای صلاح بداند حضور می یابند، امام حسین (ع) فرمود: "قسم به خدا که خداوند هیچ چیز نیافرید، مگر او را به اطاعت و فرمانبرداری از ما امر کرد".[6]

امام باقر (ع) مراد از رحمت واسعه در آیه مبارکه: "و رحمتی وسعت کل شیء"،[7] را "علم امام" دانسته اند[8]، که به خوبی گویای حضور علمی و معنوی امام در همه جای هستی است.

همچنین در رابطه با تفسیر آیه شریفه: "و لله المثل الاعلی"[9] پانزده روایت معتبر و صحیح در دست است در آنها ائمه معصومین (ع) مظهر علم و قدرت خداوند سبحان معرفی شده اند.[10]

امام صادق (ع) نیز در جایی فرمودند: "چگونه ممکن است امام، حجت بر اهل مشرق و مغرب باشد و آنها را نبیند و بر آنها قدرت نداشته باشد".[11]

راجع به قدرت و احاطه شخص حضرت ولی عصر (عج)، از مجموع آنچه بیان شد نظر مهر آمیز و هدایت گرانه امام زمان (عج) و لزوم حضور او در هر جا که نیاز و مصلحت حکیمانه باشد، اثبات می شود. نویسنده منتخب الاثر (حضرت آیت الله صافی) که اخبار و آثار فراوانی را در رابطه با حضرت مهدی (عج) بررسی کرده، هشت مورد از معجزات مهم که نشانگر تصرف ایشان در هستی است و قدرت و احاطه آن حضرت را نشان می دهد بیان کرده و در پایان می فرماید: حکایات فراوانی در بحار الانوار و کتب دیگر ذکر شده که به طور قطع از حد تواتر می گذرد و سندهای بسیاری از آنها در نهایت صحت است.[12]

همه اینها احاطه و نظارت کلی حضرت مهدی (عج) را بر همه (حتی کفار، یهودیان و ...) اثبات می کند.

البته عنایات و نظر خاص هدایتی حضرت، مخصوص کسانی است که مهیای دریافت فیوضات و مساعدت ها باشند، چه در سرزمین اسلامی و چه در سرزمین کفر.

خلاصه این که همان گونه که پیامبر اسلام (ص) رسالتش جهانی بود، امامان (ع) به عنوان جانشین آن حضرت هم امام تمام مردم اعم از مسلمان و غیر مسلمان هستند، منتها آنها (غیر مسلمان) توفیق پیروی و بهره مندی از راهنمایی های آن بزرگواران را ندارند. اگر امام زمان (عج) به غیر مسلمان ها نظر می کند، این به معنای تأیید کارهای خلاف اخلاق و خلاف انسانی آنها نیست، چرا که آنان با داشتن چنین حجت های الاهی، با سوء اختیار خود مرتکب چنین اعمالی می شوند.


[1] "و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون"، ذاریات ، 54.
[2] "انما انت منذر و لکل قوم هاد"، رعد، 8؛ المیزان، ج 11، ص 335 (بحث امامت به تفصیل در ج 1 ص 270، 282 در همین کتاب مطرح شده است.)
[3] "قل فلله الحجة البالغة"، انعام، 149.
[4] "و بر خداوند روا نیست که آنان (گناهکاران) را عذاب کند در حالی که تو در بین آن هایی"، انفال، 33.
[5] مجموع روایت در بحار الانوار، ج 23، ص 19.
[6] "و الله ما خلق الله شیئاً الا و قد امره بالطاعة لنا"، نمازی، علی، اثبات ولایت، ص 59.
[7] اعراف، 156.
[8] نمازی علی، اثبات ولایت، ص 67.
[9] نحل، 60
[10] نمازی علی، اثبات ولایت، ص 126 ـ 127.
[11] همان، 65.
[12] صافی گلپایگانی، منتخب الاثر، ص 401 – 411.

بسمه تعالی/نواب اربعه جانشینان خاص امام زمان (عج)، در عصر غیبت صغرا از هر نظر مورد اعتماد آن حضرت بوده اند. از این جهت نقش و وظایف آنان بسیار سنگین و حساس بود؛ زیرا تمام وظایفی که برعهده امام زمان (ع) بود، اما به واسطه غیبت مصلحت نبود که آن حضرت به صورت مستقیم خود انجام دهند، از طریق نواب اربعه انجام می شد.
بنابراین، آنان عهده دار انجام وظایف متعددی بودند؛ مانند:
1. پاسخ گویی به پرسش های فقهی و مشکلات علمی و عقیدتی مردم.
2. رفع شک و تردیدهایی که دشمنان درباره وجود و زنده بودن آن حضرت در جامعه القاء می کردند.
3. مبارزه با مدعیان دروغین امامت.
4 گرفتن اموالی که متعلق به امام زمان (عج) و یا باید در اختیار آن حضرت باشد و مصرف آن در مسیر هایی که ایشان تعیین کرده اند و حل مسائل مالی و معیشتی شیعیان و مسلمانان.
5. سازماندهی و ایجاد هماهنگی بین وکلای امام در شهرها و کشور های مختلف.[1]
6. رسیدگی به دعاوی مردم و حل اختلافات موجود بین آنان.
7. آماده کردن جامعه برای زمان غیبت کبرا.
 

وظیفه ما در زمان غیبت مانند وظیفه در زمان حضور امام معصوم (ع) است. گرچه آن حضرت از نظر ما غایب است، اما به ما اشراف و آگاهی دارد و بر اعمال و رفتار ما ناظر است. بنابراین، تمام وظایفی که قرآن مجید و پیامبر اکرم (ص) و ائمه معصومین (ع) برای یک فرد مسلمان تعیین و بیان فرموده اند در زمان غیبت نیز متوجه ما است که همه این وظایف را می توان در یک جمله خلاصه کرد و گفت بزرگ ترین وظیفه شیعیان در عصر غیبت انتظار فرج[1] و ظهور دولت جهانی حضرت مهدی (عج) است. اما با عنایت به این که انتظار فرج یک شعار نیست، بلکه یک فرهنگ است و مجموعه ای از وظایف و تکالیف است که باید عملی شود تا یک فرد، منتظر حقیقی مولا و امام خود باشد. ما در این جا به طور خلاصه به بخشی از آنها اشاره می کنیم:
1. معرفت و شناخت کامل دین یعنی در بخش عقاید، اخلاق، احکام و وظایف، منتظر باید تفکر اسلامى خویش را سامان داده و وضعیت روحى و ایمان درونى خود را تقویت کند.
2. مطالعه در جهت معرفت و شناخت هر چه بیشتر امام‏ زمان (عج).
3. پیروی کامل از قرآن و فرهنگ اهل بیت (ع) به عنوان نزدیک ترین افراد به پیامبر اکرم (ص) و آگاه ترین افراد از حقایق دین.
4. اطاعت از نایبان بر حق امام زمان (مراجع معظم تقلید به ویژه ولى فقیه) و همراه و هم‏گام با آنان و زمینه ظهور را فراهم کردن.
5. اتحاد و همستگی با دیگر مسلمانان به ویژه شیفتگان و منتظران واقعی آن حضرت.
6. کسب آمادگی فکری و فرهنگی جهت آشنا ساختن مردم با حقایق دین و مقابله با خرافات، شبهات و گرایش های انحرافی.
7. امیدوارى بر قیام و انقلاب آن حضرت و امید دادن به دیگران و زنده نگه داشتن امید به گشایش همه امور.
8. رعایت تقوا ، خود را در محضر خدا دانستن، ترک گناه و خشکانیدن زمینه گناه در جامعه.
9. توجه قلبی امام عصر (عج) در شبانه روز و او را مطلع از اعمال خود دانستن و اسوه قرار دادن امام.
10. ارتباط با امام (عج) از راه دعا به ویژه دعاهای زیبایی؛ مانند دعاى ندبه، زیارت آل یاسین، دعاى عهد، دعای فرج و... که از طرف بزرگان بسیار توصیه شده است.
11. صبر کردن در برابر آزار و تکذیب و سایر محنت ها و سفارش به حق و صبر و مبارزه همه جانبه در برابر دشمن.
12. ایجاد محبت امام ‏عصر (عج) در دل دیگران در میان مردم با ذکر احادیث، کرامات، مناقب و فضایل واقعی و معتبر ایشان و عنایت او به مردم به عنوان امام مهربان و دلسوز.
13. تقویت و بزرگ داشت شعائر اسلامی؛ نظیر حج و عمره و مجالس مذهبی برای آشنایی با معارف اسلام.
14. دلبستگی و محبت به امام (ع) و اظهار اشتیاق به نزدیک شدن به آن حضرت با مداومت در انجام امور خیر و ثواب، مخصوصا به نیابت از ایشان؛ نظیر بنا های عام المنفعه، اطعام مساکین، پرداخت صدقه براى سلامتى آن عزیز و یا حواله نمودن ثواب‏هایى براى آن حضرت.
15. آماده سازی محیط برای تشکیل حکومت عدل جهانی و اجرای عدالت و ریشه کن شدن درخت ستم.
16. جلوگیری از نفوذ شیطان های داخلی و خارجی در دین و فرهنگ و ملیت و آب و خاک. بیزاری جستن از دشمنان امام و خالص کردن حب و بغض ها.
17. اهتمام در ادای حقوق برادران دینی و دفاع و یاری شیعیان واقعی.
اینها بخشی از وظایف ما در زمان غیبت است.

برای آگاهی بیشتر می توانید رجوع کنید به: مکیال المکارم، ج 2، موسوی اصفهانی، سید محمد تقی، بخش 8، "تکالیف عصر غیبت" (که به هشتاد وظیفه و تکلیف در عصر غیبت اشاره شده است).


[1] کمال‏الدین، ج 1، ص 287، ح 6، "عن أمیر المؤمنین (ع) قال، قال: رسول الله (ص) أفضل العبادة انتظار الفرج.

پاسخ :

قرآن كريم بيش از هر متن مقدّس ديگري، به مسأله شناخت و كسب معرفت اهتمام نشان داده و در ‌آيات فراواني دربارة امكان شناخت،(1) منابع شناخت،(2) ابزار شناخت،(3) و موضوعات شناخت سخن گفته است. براي درك اهميتي كه قرآن كريم براي معرفت به طور كلي سخن گفته است، بايد به سراغ كلماتي چون تدبير، تفكر، برهان، علم، بصيرت، عبرت، صاحبان علم، اولوالالباب، اولوالابصار، سيروا في الارض و... رفت در حالي كه هيچ يك از اين مفاهيم در فرهنگ قرآني جنبة منفي و معناي مذمومي ندارد، بدترين عتابها و شماتتها نثار كساني شده است كه نسبت به آنها كم توجه و بي‌اعتنا بوده و هستند.(4) در قرآن بي هيچ مدارايي با انواع موانع تعقل و آزد‌انديشي مثل تعصب،(5) تقليد،(6) پيروي از ظن و گمان،(7) متابعت نفس،(8) و ترجيج منافع كه زايل كنندة حقايق امور(9) و ضايع كنندة حقوق ديگران است و همچنين با سنت پرستي، شخص‌پرستي،(10) قوم و آبا پرستي،(11) و امثال آن مقابله جدّي و شديد شده است. در مقابل، از تمامي راه‌هاي افزايش و تعميق معرفت، مثل پيروي از برهان(12) و حقيقت‌طلبي،(13) بحث و گفتگو و ميدان دادن به مبادله افكار و انديشه‌ها آن هم به نيكوترين روشها حمايت شده است.(14)
در روايات معصومين عليهم السلام نيز، توصيه به تعليم و تعلم عام و توأم با انذار و تأكيد فراوان است. چنانچه روايات بسياري با اين مضامين وارد شده است كه صرف عمر جز در يكي از اين دو حال (تعليم و تعلم) همراه با خسران خواهد بود.(15) و در تمجيد عقل و انديشه، گوي سبقت را ازتمامي خردستايان عالم ربوده‌اند. تا جايي كه عقل را به عنوان حجت دروني در كنار حجت بيروني يعني پيامبران و امامان معرفي نموده اند.(16)
با اين همه، اگر ره آورد تعقل و تفكر، منافي و در تضاد با آموزه‌‌هاي ديني باشد، خداوند هزگز ما را به تفكر و تعقل فرا نمي‌خواند. پس بايد ميان تعاليم و داده‌هاي پيامبر دروني و آموزه‌هاي پيامبران بيروني، هماهنگي و همراهي كاملي وجود داشته باشد و به تعبير زيباي ابن رشد: فان الحق لايضاد الحق بل يوافقه و يشهدله.(17) حق با حق سرستيز ندارد، بلكه با‌ آن موافق است و بر درستي‌اش گواهي مي‌دهد.
حال آيا مي‌توان همه گزاره‌ها و آموزه‌هاي دين اسلام را مورد ارزيابي عقلاني قرار داد؟ اغلب انديشمندان مسلمان معتقدند اصول اساسي و مباني اعتقادي اسلام، مورد پذيرش عقل سليم واقع مي‌شود. از اصل توحيد تا نبوت و معاد، همه اصولي عقل‌پذيرند. براي توحيد، ادّله قانع كننده‌اي وجود دارد. نبوت پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ با ادّله تاريخي و عقلاني قانع كننده (براي هر ذهن سليم و هر تاريخ‌دان منصفي) به اثبات مي‌رسد. معجزه جاويد اسلام، قرآن كريم هم اينك نيز مخالفان را به تعدي فرا مي‌خواند. فلذا مي‌توان گفت مباني اعتقادي اسلام واجد هيچ عنصر عقل ستيز يا حتي عقل‌گريز (غير عقلاني) نيست.
و به بيان ديگر درباره‌ نقش عقل و انديشه در معارف و گزاره‌هاي ديني مي‌توان گفت كه عقل نسبت به برخي از آنها معيار، براي پاره‌اي از آنها مصباح و در ارتباط با بعضي ديگر مفتاح است.(18) اينك اين سه نقش را به اختصار توضيح مي‌دهيم:
معيار بودن عقل بدين معناست كه براي تشخيص درستي يا نادرستي برخي از گزاره‌هاي ديني، عقل يگانه ميزان سنجش و تنها معيار ارزيابي است. تنها آنچه كه عقلاني باشد پذيرفته مي‌شود. نه تنها مطالب ضد عقلي، بلكه سخنان فراعقلي و برتر از درك و فهم عقل نيز جايگاه و منزلتي ندارد. البته به اعتراف خود عقل، معيار بودن آن، به موارد خاصي محدود است كه به گونه‌هاي زير اعمال مي‌شود.
الف) اثبات حقانيت دين: اثبات ضرورت دين و آمدن پيامبران الهي براي هدايت بشر و همچنين اثبات حقانيت و عصمت آنان، از جمله امور عقلي و وظايف عقل است و اگر دين در اين باره سخني خلاف عقل داشته باشد به هيچ رو از او پذيرفته نيست. چرا كه اصل پذيرش دين، در گرو اصول و قواعد عقلي است و دين نمي‌تواند با اموري كه مقدمه وجودي آن هستند، مخالفت ورزيده، آنها را ناديده بگيرد.
ب) اثبات اصول اعتقادي دين: علماي دين همواره پذيرش مقلّدانه اصول بنيادي و اعتقادي دين را مردود شمرده و همگان را به تفكر و انديشه در اين اركان زيربنائي فرا خوانده‌اند. بنابراين دين بايد در اصول اعتقادي خود مطابق با عقل باشد و نمي‌تواند سخني خلاف عقل بيان دارد.
ج) محافظت دين از تحريف: هر ديني ممكن است در طول تاريخ با تحريفات و تصرفات بشري رو به رو شود، اينجاست كه نقش عقل به عنوان مقياس و ترازوي سنجش وحي الهي از تحريفات بشري به خوبي نمايان مي‌شود.
عقل نسبت به برخي از معارف و تعاليم دروني دين به منزله مصباح و چراغ فهم و استنباط است. آنچه انديشه خردپروري شيعي را از ساير انديشه‌ها و مكاتب امتياز ويژه بخشيده همين جهت است، اكثر انديشمندان و فقهاي شيعه عقل را همچون ساير منابع ديني، يعني قرآن كريم، سنت و اجماع حجت مي‌دانند و از آن به عنوان يكي از منابع فقهي ياد مي‌كنند و همين است كه تحرك و پويايي شيعي را همچنان تضمين كرده و درِ اجتهاد را بر روي عالمان و انديشمندان، گشوده نگه داشته است.
و بالاخره اين كه عقل مفتاح و كليد بسياري از گزاره‌هاي ديني ـ به ويژه در حوزه جزئيات احكام فقهي ـ است، يعني آدمي را تنها تا در خانة شريعت همراهي مي‌كند، ولي هيچ‌گاه خود به تنهايي نمي‌تواند از كالاها و گنجينه‌هاي درون خانه بهره گيرد. به عنوان مثال، فلسفه تعداد ركعات نماز يا اوقات خاص عبادت و يا بسياري از مسائل پيرامون معاد، از اموري است كه عقل انسان عادي، جز از طريق وحي و تعاليم دين، راهي براي درك آنها ندارد. تنها چيزي كه عقل در اين زمينه در مي‌يابد مخالفت نداشتن اين احكام با اصول كلي عقلاني است، به عبارت ديگر، عقل اين احكام را خردستيز نمي‌يابد، در عين حال، توانايي اثبات عقلاني آنها را نيز ندارد.
خلاصه آنكه به نظر ما در ميان تعاليم و آموزه‌هاي دين مبين اسلام هيچ گونه سخن ضد عقلي وجود ندارد. هر چند تعاليم و آموزه‌هاي فرا عقلي وجود دارند و البته اين نشانة ضعف يا كاستي ديني نيست بلكه اصولاً يكي از دلايل و فلسفه‌هاي نياز بشريت به نبوت و دين همين است كه عقل و انديشه او به تنهايي از پي بردن به راه سعادت و دوري گزيدن از راههاي شقاوت ناتوان است.

پاورقی:

1. علّم الانسان ما لم يعلم (علق:5).
2. ر.ک: بقره:164. آل عمران:137. نمل:64. حج:46.
3. نحل:78.
4. انفال:22. يونس:100. اسري:36.
5. زمر:18. آل عمران:6.
6. توبه:23.
7. انعام:116.
8. مائده:70. جاثيه:23.
9. نهج‌البلاغه، حكمت 219.
10. احزاب:67.
11. مائده:104.
12. مؤمنون:117. نمل:64.
13. مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، ج2، ص265، (في القلب نور لايضييء الا من اتباع الحق) و ج78، ص127، (لايكمل العقل الا باتباع الحق).
14. نحل:125. عنكبوت:46.
15. حكيمي، محمد رضا و ديگران، الحياة، تهران، دائرة الطباعة و النشر، 1360، ج1، ص40.
16. محمد بن يعقوب الكليني، الكافي، بيروت، دارالتعاريف للمطبوعات، 1411ق، ج1، ص60.
17. محمد بن رشد، فصل المقال فيما بين الحكمة و الشريعة من الاتصال، بيروت، مكتبة التربية، 1978م، ص17.
18. جوادي آملي، عبدالله، شريعت در آينه معرفت، تهران، رجاء، 1372، ص135ـ127.

 

پاسخ: رواياتي از اهل بيت (ع) رسيده كه با استناد به آنها مي توان ادعا كرد كه پيش از انسان فعلي و پس از آن نيز انسانهايي يا موجودات مكلّفي در حدّ انسان خواهند بود .

عَنْ جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ قَالَ: « سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ : « أَ فَعَيِينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ » فَقَالَ يَا جَابِرُ تَأْوِيلُ ذَلِكَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِذَا أَفْنَى هَذَا الْخَلْقَ وَ هَذَا الْعَالَمَ وَ سَكَنَ أَهْلُ الْجَنَّةِ الْجَنَّةَ وَ أَهْلُ النَّارِ النَّارَ جَدَّدَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَالَماً غَيْرَ هَذَا الْعَالَمِ وَ جَدَّدَ عَالَماً مِنْ غَيْرِ فُحُولَةٍ وَ لَا إِنَاثٍ يَعْبُدُونَهُ وَ يُوَحِّدُونَهُ وَ يَخْلُقُ لَهُمْ أَرْضاً غَيْرَ هَذِهِ الْأَرْضِ تَحْمِلُهُمْ وَ سَمَاءً غَيْرَ هَذِهِ السَّمَاءِ تُظِلُّهُمْ لَعَلَّكَ تَرَى أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّمَا خَلَقَ هَذَا الْعَالَمَ الْوَاحِدَ أَوْ تَرَى أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَخْلُقْ بَشَراً غَيْرَكُمْ بَلَى وَ اللَّهِ لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَلْفَ أَلْفِ عَالَمٍ وَ أَلْفَ أَلْفِ آدَمٍ وَ أَنْتَ فِي آخِرِ تِلْكَ الْعَوَالِمِ وَ أُولَئِكَ الْآدَمِيِّينَ : جابر بن يزيد، گفت: از امام باقر(ع) تفسير قول خدا عز و جل را پرسيدم كه مي فرمايد:«آيا درمانده شديم به آفرينش نخست بلكه آنان هر روز در پوششى از آفرينشى تازه اند » (ق/ 15) پاسخ فرمودند: اى جابر تاويلش اين است كه چون خداي عزّ و جلّ اين خلق را پايان دهد و اين جهان را به اتمام رساند ؛ و اهل بهشت در بهشت جا كنند، و اهل دوزخ در دوزخ ، خداي عز و جل عالمي غير اين عالم از نور بيافريند، و عالمي نو به پا مي كند بدون نر و ماده اي ، كه او را مي پرستند و يگانه مي شناسند، و زمينى جز اين زمين براى آنها بيافريند كه روى آن باشند، و آسمانى جز اين آسمان كه بر آنها سايه افكند، شايد تو پندارى كه خداي عزّ و جلّ همانا اين يك جهان را آفريده، يا اينكه خداي عزّ و جلّ آدمى جز شما نيافريده، آرى به خدا قسم البته خدا ي تبارك و تعالى هزار هزار عالم و هزار هزار آدم (ابو البشر) آفريده و تو دنبال اين همه عالميان و اين همه آدميانى »( بحار الانوار ، ج8 ، ص 375)

« عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ قَالَ سَمِعْتُ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ ع يَقُولُ: « إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ مُحَمَّداً وَ عَلِيّاً وَ الطَّيِّبِينَ مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ وَ أَقَامَهُمْ أَشْبَاحاً قَبْلَ الْمَخْلُوقَاتِ ثُمَّ قَالَ أَ تَظُنُّ أَنَّ اللَّهَ لَمْ يَخْلُقْ خَلْقاً سِوَاكُمْ بَلَى وَ اللَّهِ لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ أَلْفَ أَلْفِ آدَمَ وَ أَلْفَ أَلْفِ عَالَمٍ وَ أَنْتَ وَ اللَّهِ فِي آخِرِ تِلْكَ الْعَوَالِمِ : ابو حمزه ثمالى مي گويد از عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ ــ عليه السّلام ـــ شنيدم كه فرمود:«همان خدا محمّد و على و فرزندان پاكشان را از نور عظمت خود آفريد و آنان را چون اشباحي پيش از مخلوقات قائم نمود ؛ سپس فرمود: تو گمان دارى خدا خلقى جز شما نيافريده ؛ آرى سوگند به خدا البته خدا هزار هزار آدم و هزار هزار عالم آفريده، و تو به خدا قسم دنبال و آخر همه اين عالمهائى»( بحارالانوار ، ج 25 ، ص 25)

امام باقر (ع) فرمودند: « لَقَدْ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْأَرْضِ مُنْذُ خَلَقَهَا سَبْعَةَ عَالَمِينَ لَيْسَ هُمْ مِنْ وُلْدِ آدَمَ خَلَقَهُمْ مِنْ أَدِيمِ الْأَرْضِ فَأَسْكَنَهُمْ فِيهَا وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ مَعَ عَالَمِهِ ثُمَّ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ آدَمَ أَبَا الْبَشَرِ وَ خَلَقَ ذُرِّيَّتَهُ مِنْهُ وَ لَا وَ اللَّهِ مَا خَلَتِ الْجَنَّةُ مِنْ أَرْوَاحِ الْمُؤْمِنِينَ مُنْذُ خَلَقَهَا وَ لَا خَلَتِ النَّارُ مِنْ أَرْوَاحِ الْكُفَّارِ وَ الْعُصَاةِ مُنْذُ خَلَقَهَا عَزَّ وَ جَلَّ لَعَلَّكُمْ تَرَوْنَ أَنَّهُ إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ وَ صَيَّرَ اللَّهُ أَبْدَانَ أَهْلِ الْجَنَّةِ مَعَ أَرْوَاحِهِمْ فِي الْجَنَّةِ وَ صَيَّرَ أَبْدَانَ أَهْلِ النَّارِ مَعَ أَرْوَاحِهِمْ فِي النَّارِ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَا يُعْبَدُ فِي بِلَادِهِ وَ لَا يَخْلُقُ خَلْقاً يَعْبُدُونَهُ وَ يُوَحِّدُونَهُ بَلَى وَ اللَّهِ لَيَخْلُقَنَّ اللَّهُ خَلْقاً مِنْ غَيْرِ فُحُولَةٍ وَ لَا إِنَاثٍ يَعْبُدُونَهُ وَ يُوَحِّدُونَهُ وَ يُعَظِّمُونَهُ وَ يَخْلُقُ لَهُمْ أَرْضاً تَحْمِلُهُمْ وَ سَمَاءً تُظِلُّهُمْ أَ لَيْسَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَ فَعَيِينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ : البته كه خدا عز و جل از آنگاه كه زمين را آفريده هفت عالميان آفريده كه از فرزندان آدم نيستند، آنان را از خاك روى زمين آفريده و در آن يكى را پس از ديگرى در جهان خود جا داده، سپس خداي عز و جل آدم أبو البشر را آفريد و فرزندانش را از او آفريد، نه سوگند به خدا از روزى كه خدا بهشت را آفريده از ارواح مؤمنان تهى نبوده ، و دوزخ از آن زمان كه آفريده شده از ارواح كفّار و گنهكاران خالي نبوده است . شايد شما در نظر آريد كه چون روز رستاخيز شود، و خدا بدنهاى بهشتيان را با ارواح آنها در بهشت درآورد، و بدنهاى كافران را با ارواحشان در دوزخ ، خداي تبارك و تعالى در بلادش پرستيده نشود ، و خلقى نيافريند كه او را بپرستند و يگانه اش دانسته و بزرگش شمارند؟ آرى سوگند به خدا كه البته خلقى آفريند بى نر و ماده كه او را بپرستند و يگانه شناسند و بزرگ دارند، و بيافريند براشان زمينى در زير پا و آسمانى بالاى سر، آيا نيست كه خداي عز و جل مي فرمايد: «روزى كه به جاى زمين زمين ديگر آيد و بجاى آسمانها آسمانهاى ديگر » (آيه 48- ابراهيم) و خداي عز و جل فرموده: «آيا درمانديم در آفرينش نخست بلكه آنها هر روزه در پوششى از آفرينشى تازه اند» ( آيه15- ق) »( بحار الانوار ، ج 54، ص 319 و 320 (

از اين قبيل روايات ــ كه چند مورد براي نمونه ذكر شد ــ استفاده مي شود كه :

1ـ عوالم فراوان و موجودات عاقل فراواني قبل از بني آدم بوده اند.

2ـ عوالم فراوان و موجودات عاقل فراواني نيز بعد از بني آدم خواهند بود.

3ـ موجودات قبل از آدم مثل انسان اهل عبادت بوده اند ؛ موجودات بعدي نيزچنين خواهند بود .

4ـ موجودات قبل از آدم قيامت و بهشت و جهنم داشته اند موجودات بعدي نيز چنين خواهند بود.

5ـ قبل از آدم بر روي همين زمين فعلي هفت گونه موجود خداشناس و عاقل زندگي كرده و منقرض شده اند. لذا هزاران هزار موجود عاقل ديگر يا در كرات ديگر بوده اند يا در عوالمي قبل از عالم ما بوده اند .

6ـ حقيقت چهارده معصوم ــ نه وجود جسماني آنها ــ نسبت به همه ي موجودات تقدّم در خلقت داشته و اشرف از همه هستند . ــ از برخي روايات ديگر استفاده مي شود كه همه ي انبيا و اوصيا ظهورات مختلف حقيقت انسان كاملند ؛ و در عالم ما چهارده معصوم كاملترين ظهور آن حقيقتند. لذا اين احتمال هست كه آن حقيقت نوراني در عالمها و آدمهاي سابق و لاحق نيز ظهور داشته باشند. عرفا عقيده دارند كه واقع امر چنين است و حقيقت محمديّه در هر عصر و دوره اي ظهور دارد و هيچگاه عالم خالي از انسان كامل نيست .

همچنين امام صادق (ع) فرمودند: « إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ اثْنَيْ عَشَرَ أَلْفَ عَالَمٍ كُلُّ عَالَمٍ مِنْهُمْ أَكْبَرُ مِنْ سَبْعِ سَمَاوَاتٍ وَ سَبْعِ أَرَضِينَ مَا يَرَى عَالَمٌ مِنْهُمْ أَنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَالَماً غَيْرَهُمْ وَ إِنِّي الْحُجَّةُ عَلَيْهِمْ : براي خداي عزّ و جلّ دوازده هزار عالم است كه هر كدام آنها بزرگتر از هفت آسمان و هفت زمين مي باشد. هيچكدام از (اهل) اين عوالم براي خدا عالمي غير از عالم خودشان نمي بينند و من حجّت هستم براي همه ي اين عالمها.» (بحارالأنوار ، ج27 ، ص41 )

از ظاهر اين روايت چنين بر مي آيد كه اوّلاً اين دوازده هزار عالم بالفعل وجود دارند. ثانياً در آنها اهل بينشي زندگي مي كنند ، لكن نسبت به عوالم ديگر بينشي ندارند. امّا چندان معلوم نيست كه مراد از اين عوالم آيا عوالم مادّي هستند يا عوالم مجرّد و غير مادّي ؛ ولي بيشتر به نظر مي رسد كه منظور عوالم مادّي باشند ؛ چون اوّلاً عوالم مجرّد ، از يكديگر و از عالم مادّه خبر دارند. ثانياً نيازمندي اهل آن عوالم به حجّت معصوم نشان از مكلّف بودن آنها دارد و مادّيّت از شروط فلسفي تكليف است.

از اين روايت كه چند مشابه ديگر از ساير ائمه (ع) نيز دارد ، چنين بر مي آيد كه حجّت بودن ائمه (ع) اختصاص به عالم ما ندارد و آنان در عوالم ديگر نيز حجج الهي مي باشند ؛ همچنين رواياتي از اميرالمومنين (ع) منقول است كه آن حضرت تمام انبياي سابق را ظهورات خود قلمداد نموده اند. از طرفي همانگونه كه گفته شد انوار آن حضرات سابق بر تمام مخلوقات عالم خلق شده است. لذا از مجموع اين قرائن و برخي انگاره هاي فلسفي و عرفاني مي توان چنين حكم نمود كه حضرات چهارده معصوم در تمام عوالم گذشته ظهور داشته اند و در عوالم آينده نيز ظهور خواهند داشت ؛ لكن نه به نحو تناسخ و بازگشت روح جزئي آن بزرگواران ؛ بلكه به نحو تجلّي ذوات نوري آن بزرگواران.

 

 پاسخ:1. « عَنْ ضُرَيْسٍ الْكُنَاسِيِّ ... قَالَ قُلْتُ أَصْلَحَكَ اللَّهُ فَمَا حَالُ الْمُوَحِّدِينَ الْمُقِرِّينَ بِنُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ ص مِنَ الْمُسْلِمِينَ الْمُذْنِبِينَ الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ لَيْسَ لَهُمْ إِمَامٌ وَ لَا يَعْرِفُونَ وَلَايَتَكُمْ فَقَالَ أَمَّا هَؤُلَاءِ فَإِنَّهُمْ فِي حُفْرَتِهِمْ لَا يَخْرُجُونَ مِنْهَا فَمَنْ كَانَ مِنْهُمْ لَهُ عَمَلٌ صَالِحٌ وَ لَمْ يُظْهِرْ مِنْهُ عَدَاوَةً فَإِنَّهُ يُخَدُّ لَهُ خَدٌّ إِلَى الْجَنَّةِ الَّتِي خَلَقَهَا اللَّهُ فِي الْمَغْرِبِ فَيَدْخُلُ عَلَيْهِ مِنْهَا الرُّوحُ فِي حُفْرَتِهِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَيَلْقَى اللَّهَ فَيُحَاسِبُهُ بِحَسَنَاتِهِ وَ سَيِّئَاتِهِ فَإِمَّا إِلَى الْجَنَّةِ وَ إِمَّا إِلَى النَّارِ فَهَؤُلَاءِ مَوْقُوفُونَ لِأَمْرِ اللَّهِ قَالَ وَ كَذَلِكَ يَفْعَلُ اللَّهُ بِالْمُسْتَضْعَفِينَ وَ الْبُلْهِ وَ الْأَطْفَالِ وَ أَوْلَادِ الْمُسْلِمِينَ الَّذِينَ لَمْ يَبْلُغُوا الْحُلُمَ فَأَمَّا النُّصَّابُ مِنْ أَهْلِ الْقِبْلَةِ فَإِنَّهُمْ يُخَدُّ لَهُمْ خَدٌّ إِلَى النَّارِ الَّتِي خَلَقَهَا اللَّهُ فِي الْمَشْرِقِ فَيَدْخُلُ عَلَيْهِمْ مِنْهَا اللَّهَبُ وَ الشَّرَرُ وَ الدُّخَانُ وَ فَوْرَةُ الْحَمِيمِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ ثُمَّ مَصِيرُهُمْ إِلَى الْحَمِيمِ ثُمَّ فِي النَّارِ يُسْجَرُونَ ثُمَّ قِيلَ لَهُمْ أَيْنَمَا كُنْتُمْ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَيْنَ إِمَامُكُمُ الَّذِي اتَّخَذْتُمُوهُ دُونَ الْإِمَامِ الَّذِي جَعَلَهُ اللَّهُ لِلنَّاسِ إِمَاماً : ضريس كناسى گويد: به امام باقر( عليه السّلام ) عرض كردم قربانت گردم خداشناسانى كه به محمد (صلى اللَّه عليه و آله) ايمان دارند و مسلمان هستند و از دنيا مى روند ولى امامى را نمى شناسند و به ولايت شما معتقد نيستند پايان كار آنها چه خواهد شد؟ امام (عليه السّلام) فرموند: آنها در قبرهاى خود خواهند ماند و از آنجا بيرون نخواهند گرديد، هر كدام از آنها كه كارهاى نيك انجام داده باشند و عداوت و عنادى از آن ها نسبت به ما ظاهر نشده باشد از قبر او راهى به طرف بهشتى كه خداوند در مغرب آفريده است باز مى گردد و روح و بشارت به قبر او مى رسد. اين چنين آدمى در قبر خود ( جايگاه برزخي خود ) زندگى مى كند تا روز قيامت برپا شود، در آن هنگام در پيشگاه عدل خداوندى حاضر مى گردد و به حساب كار او مى رسند و خوبى ها و بديهاى او را در نظر مى گيرند، در اينجا يا به طرف بهشت مى روند و يا به طرف دوزخ رهسپار مى شوند ، وضع اينها بستگى به امر خداوند دارد. امام (عليه السّلام) فرمود: با مستضعفان و افرادى كه عقل درستى ندارند و نيك و بد را از هم تميز نمى دهند و با اطفال و فرزندان مسلمانان كه هنوز به سن بلوغ نرسيده اند همين گونه رفتار مى گردد، اما ناصبيان (دشمنان اهل بيت ) كه اهل قبله هستند ، براى آنها هم خطّى از قبر (جايگاه برزخي او ) به طرف دوزخ كشيده مى شود. اين دوزخ را خداوند در مشرق خلق كرده است و از آن دوزخ شعله هاى آتش و دود و گرمى به قبرش وارد مى گردد و او را معذّب مى كند و بعد از اين هم راه آنها به جهنم( جهنّم اخروي ) ختم مى شود، و در آن جا نگهدارى مى گردند و به آنها مى گويند شما غير از خدا به ديگران توجه كرديد، كجا هست آن امامى كه خود اختيار كرديد و امام منصوب از طرف خدا را رها نموديد. »( الكافي ج : 3 ص : 247)

در اين حديث شريف بيان شده كه افراد مسلمان صالح غير شيعه كه بغض اهل بيت (ع) را نداشته باشند ، در عالم برزخ وارد جهنّم نمي شوند و از بهشت برزخي راهي به سوياو باز مي شود تا او از نعمتهاي بهشتي بهرمند شود.

2. « قَالَ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ فِي تَفْسِيرِهِ سُئِلَ الْعَالِمُ (ع) عَنْ مُؤْمِنِي الْجِنِّ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ فَقَالَ لَا وَ لَكِنْ لِلَّهِ حَظَائِرُ بَيْنَ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ يَكُونُ فِيهَا مُؤْمِنُو الْجِنِّ وَ فُسَّاقُ الشِّيعَة : از امام معصوم (ع) پرسيده شد كه آيا مومنان جنّ به بهشت مي روند ؛ فرمودند: نه ولي براي خدا جايگاههايي است بين بهشت و جهنّم كه مومنان جنّ و شيعيان فاسق در آن خواهند بود.»(بحار الأنوار ؛ج 60 ؛ص 291 )

در اين روايت به وضوح بيان شده كه شيعيان فاسق در آخرت به بهشت نمي روند ولي به جهنّم نيز نمي روند. البته بايد توجّه داشت كه مراد از شيعه فاسق شيعه اسمي نيست ؛ بلكه مراد كساني هستند كه حقيقتاً محبّت اهل بيت را دارند و ولايت را حقّ مسلّم آنها مي دانند ولي اهل عمل نيستند. امّا كساني كه فقط اسماً شيعه هستند ولي در دل محبّت اهل بيت را ندارند شيعه محسوب نمي شوند.

3. « مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَيْلِ الزُّرَقِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيٍّ ع قَالَ إِنَّ لِلْجَنَّةِ ثَمَانِيَةَ أَبْوَابٍ بَابٌ يَدْخُلُ مِنْهُ النَّبِيُّونَ وَ الصِّدِّيقُونَ وَ بَابٌ يَدْخُلُ مِنْهُ الشُّهَدَاءُ وَ الصَّالِحُونَ وَ خَمْسَةُ أَبْوَابٍ يَدْخُلُ مِنْهُ شِيعَتُنَا وَ مُحِبُّونَا وَ بَابٌ يَدْخُلُ مِنْهُ سَائِرُ الْمُسْلِمِينَ مِمَّنْ يَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ لَمْ يَكُنْ فِي قَلْبِهِ مِقْدَارُ ذَرَّةٍ مِنْ بُغْضِنَا أَهْلَ الْبَيْتِ : محمد بن فضيل گويد: امام صادق عليه السّلام فرمود: على عليه السّلام فرمودند: بهشت هشت در دارد، درى كه از آن پيامبران و صديقان وارد مى گردند، درى كه شهداء و صالحان از آن مى آيند، و پنج در است كه شيعيان و دوستان ما از آنها وارد خواهند شد و از در هشتم ساير مسلمانان وارد مى شوند و آنها كسانى مى باشند كه بر وحدانيت خدا گواهى دهند و ذرّه اى بغض ما را در دل نداشته باشند.»(بحار الأنوار ؛ج 69 ؛ص159)

ـــــــ به قرينه روايت قبلي به نظر مي رسد كه مراد از شيعيان و محبّان اهل بيت (ع) در اين روايت ، شيعيان و محبّان غير فاسقند.

4. « عَنْ زُرَارَةَ قَالَ سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع وَ أَنَا جَالِسٌ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها «6» يَجْرِي لِهَؤُلَاءِ مِمَّنْ لَا يَعْرِفُ مِنْهُمْ هَذَا الْأَمْرَ فَقَالَ لَا إِنَّمَا هَذِهِ لِلْمُؤْمِنِينَ خَاصَّةً قُلْتُ لَهُ أَصْلَحَكَ اللَّهُ أَ رَأَيْتَ مَنْ صَامَ وَ صَلَّى وَ اجْتَنَبَ الْمَحَارِمَ وَ حَسُنَ وَرَعُهُ مِمَّنْ لَا يَعْرِفُ وَ لَا يَنْصِبُ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ يُدْخِلُ أُولَئِكَ الْجَنَّة : زراره گويد: از امام صادق عليه السّلام سؤال شد و من هم در آن جا بودم كه تفسير « مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها : هر كه با حسنه اي به آخرت بيايد براي او ده تا مثل آن است» چيست؟ آيا كسانى كه معتقد به امامت شما نيستند مشمول اين آيه مى باشند؟ امام فرمودند خير اين فقط براى مؤمنان مى باشد. عرض كردم خداوند شما را سلامت بدارد، كسانى از مخالفين كه شما را هم به امامت قبول ندارند، وجود دارند كه روزه مى گيرند، نماز مى خوانند و اهل ورع و تقوا مى باشند ولى با شما عناد ندارند؛ امام فرمودند: اين جماعت وارد بهشت مى گردند و مشمول رحمت خداوند مى شوند.»( بحار الأنوار ج 69 ؛ص 163 )

5. « الْأَعْمَشِ عَنِ الصَّادِقِ ع أَصْحَابُ الْحُدُودِ فُسَّاقٌ لَا مُؤْمِنُونَ وَ لَا كَافِرُونَ وَ لَا يَخْلُدُونَ فِي النَّارِ وَ يَخْرُجُونَ مِنْهَا يَوْماً مَّا وَ الشَّفَاعَةُ لَهُمْ جَائِزَةٌ وَ لِلْمُسْتَضْعَفِينَ إِذَا ارْتَضَى اللَّهُ دِينَهُمْ : اعمش از امام صادق عليه السّلام روايت مى كند كه فرمودند: آنهائى كه حدّ بر آنها جارى شده، نه مؤمن هستند و نه كافر، آنها ، در آتش جاودان نخواهند ماند و روزى از آن جا آزاد خواهند شد و شفاعت به آنها خواهد رسيد، ولى مستضعفان ، خداوند بايد از آنها راضى گردد. »(بحار الأنوار ؛ج 69 ؛ص 159)

ــــــ در اين روايات اصحاب حدود ، نه كافر و نه مومن بلكه فاسق قلمداد شده اند. و اصحاب حدود كساني هستند كه مستحقّ حدّ شرعي هستند ؛ يعني گناهاني را مرتكب شده اند كه به موجب آنها مستحقّ حدّ شرعي شده اند ؛ مثل زنا ، شرب خمر ، قتل و ... ؛ اينها اگر شيعه هم باشند ابتدا بايد وارد جهنّم شوند ؛ لكن تا ابد در جهنّم نمي مانند بلكه بعد از مدّتي از جهنّم نجات يافته و وارد بهشت مي شوند ؛ امّا به قرينه روايات قبلي معلوم است كه اينها بلا فاصله وارد بهشت نمي شوند بلكه بعد از خروج از جهنّم ابتدا بين بهشت و جهنّم قرار مي گيرند و مدّتي بعد وارد درجات پايين بهشت مي شوند.

6. « عَنْ أَبِي خَدِيجَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا فَقَالَ لَا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً إِلَى النَّصْبِ فَيَنْصِبُونَ وَ لَا يَهْتَدُونَ سَبِيلَ أَهْلِ الْحَقِّ فَيَدْخُلُونَ فِيهِ وَ هَؤُلَاءِ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِأَعْمَالٍ حَسَنَةٍ وَ بِاجْتِنَابِ الْمَحَارِمِ الَّتِي نَهَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَنْهَا وَ لَا يَنَالُونَ مَنَازِلَ الْأَبْرَار : ابو خديجه گويد: امام صادق عليه السّلام در تفسير آيه شريفه إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا، فرمودند: يعنى راهى ندارند تا ناصبى شوند و دشمنى كنند و به طرف حق هم هدايت نمى شوند تا به حق عمل كنند و يا حق را قبول كنند، اينها اگر كارهاى نيك انجام دهند و از محرمات دست بر دارند وارد بهشت مى گردند ولى مقام نيكان را پيدا نخواهند كرد.»(بحار الأنوار ؛ج 69 ؛ص 160)

7. « عَنْ أَبِي الصَّبَّاحِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع أَنَّهُ قَالَ فِي الْمُسْتَضْعَفِينَ الَّذِينَ لَا يَجِدُونَ حِيلَةً وَ لا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً فَيَدْخُلُوا فِي الْكُفْرِ وَ لا يَهْتَدُونَ فَيَدْخُلُوا فِي الْإِيمَانِ فَلَيْسَ هُمْ مِنَ الْكُفْرِ وَ الْإِيمَانِ فِي شَيْ ء : ابو الصباح گويد: امام باقر عليه السّلام در باره مستضعفان فرمودند: آنها راهى پيدا نمى كنند تا وارد كفر شوند و بطرف ايمان هم هدايت نمى گردند تا مؤمن شوند، آنها نه كافر هستند و نه مؤمن.»( بحار الأنوار ؛ ج 69 ؛ص162)

8. « عَنْ عَبْدِ الْغَفَّارِ الْجَازِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ إِنَّ الْمُسْتَضْعَفِينَ ضُرُوبٌ يُخَالِفُ بَعْضُهُمْ بَعْضاً وَ مَنْ لَمْ يَكُنْ مِنْ أَهْلِ الْقِبْلَةِ نَاصِباً فَهُوَ مُسْتَضْعَفٌ : عبد الغفار جازى گويد: امام صادق عليه السّلام فرمودند: مستضعفان گروه هائى مى باشند كه پاره اى با پاره اى ديگر مخالفت دارند، هر كس از اهل قبله به حدّ ناصبى نرسد او مستضعف است.» (بحار الأنوار ؛ ج 69 ؛ص 159 )

10. « عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع مَنْ عَرَفَ اخْتِلَافَ النَّاسِ فَلَيْسَ بِمُسْتَضْعَفٍ : ابو بصير گويد: امام صادق عليه السّلام فرمودند: هر كه به اختلاف مردم آشنا باشد و آن را دريابد از مستضعفان بشمار نمى رود.»(بحار الأنوار ؛ج 69 ؛ ص 162)

11. «عَنْ زُرَارَةَ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع وَ أَنَا أُكَلِّمُهُ فِي الْمُسْتَضْعَفِينَ أَيْنَ أَصْحَابُ الْأَعْرَافِ أَيْنَ الْمُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ أَيْنَ الَّذِينَ خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً أَيْنَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ أَيْنَ أَهْلُ تِبْيَانِ اللَّهِ أَيْنَ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا فَأُولئِكَ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَعْفُوَ عَنْهُمْ وَ كانَ اللَّهُ عَفُوًّا غَفُوراً : زرارة گويد: من با حضرت باقر عليه السّلام در باره مستضعفان گفتگو مى كردم، امام فرمودند: اصحاب اعراف كجا هستند، آنها كه به رحمت خداوند اميدوارند كجا مى باشند، آنها كه كارهاى نيك و بد را به هم آميخته اند چه مى كنند. كسانى كه بايد دلهاى آنها را به دست آورد و از دين رم نداد در كجا مى باشند، آنها كه خداوند موضوعات را براى آنها روشن كرده در كجا هستند، مستضعفان از مردان و زنان و كودكان در كجا زندگى مى كنند آن ها كه راهى ندارند تا هدايت شوند، اميد است خداوند از آنها درگذرد و مورد عفو قرار دهد.» (بحار الأنوار ؛ ج 69 ؛ص164)

نتيجه بحث:

1. شيعيان غير فاسق اهل بهشتند ؛ لكن مرتبه بهشت آنها تابع درجه ايمان و عمل آنهاست.

2. شيعيان فاسق اگر فسقشان در حدّ زياد باشد ابتدا وارد جهنّم شده و بعد از مدتي به حدّ فاصل بين بهشت و جهنّم منتقل مي شوند و در نهايت وارد درجات پايين بهشت مي شوند. ولي اگر فسق آنها متوسّط باشد وارد جهنّم نمي شوند بلكه بين بهشت و جهنّم منتظر شفاعت اولياء الهي مي مانند و در نهايت به درجات پايين بهشت بار مي يابند. امّا اگر فسق آنها اندك باشد بنا به برخي روايات ــ كه در اينجا ذكر نشد ــ در برزخ معذّب مي شوند ولي در آخرت وارد بهشت مي شوند. همچنين همه اين سه گروه در برزخ معذّب خواهند بود.

3. كفّار ، مشركين ، و مسلمانان ناصبي كه با اهل بيت (ع) عداوت دارند ، اهل جهنّم اند.

4. مسلمانان غير شيعه كه عداوتي با اهل بيت (ع) ندارند ، اگر فاسق باشند اهل جهنّمند ؛ چون وقتي شيعه فاسق اهل جهنّم شد غير شيعه فاسق به نحو اولي اهل جهنّم است ؛ لكن اميد نجات براي اين گروه نيز وجود دارد ؛ به خصوص اگر اهل بيت (ع) را محترم بدانند.

5. مسلمانان غير شيعه و غير ناصبي اگر اهل ورع باشند ؛ و راه تقوا پيش بگيرند ؛ اهل بهشتند لكن به درجات بالاي بهشت نمي رسند. البته به شرط آنكه حقيقتاً از درك حقّانيّت اهل بيت (ع) قاصر باشند. امّا اگر قدرت درك حقّ و باطل را در مساله امامت داشته باشد ؛ ولي عمداً در اين باره تحقيق نكنند ، به اين راحتي نمي توان آنها را اهل بهشت دانست ؛ گرچه حكم به جهنّمي بودن آنها نيز آسان نيست ؛ شايد بتوان اينها را هم در رديف مسلمانان غير شيعه ي فاسق و غير معاند قرار داد ؛ چون تحقيق در مساله امامت بر آنها واجب بوده است. امّا اگر كسي كه به گمان خود قدرت فهم را در اين زمينه دارد ، تحقيق كند ولي حقّانيّت شيعه براي او ثابت نشود ، او معذور است ؛ و در حقيقت چنين كسي قدرت درك لازم را در اين رابطه ندارد ؛ بلكه خودش خودش را اهل درك مي پندارد ؛ لذا چنين كسي در جرگه مستضعفين فكري است. چنين كسي اهل اجتهاد و فهم نيست بلكه اهل سواد و حفظ و ارائه مطالب است. مستضعف فكري بودن مستلزم بي سواد يا كم سواد بودن نيست ؛ بلكه حتّي ممكن است يك شخص مجتهد در برخي علوم نيز در بحث اعتقادات مستضعف فكري باشد ، و نتواند در ميان انبوه آراء و ادلّه ، رأي و دليل درست را تشخيص دهد. امّا اگر كسي حقيقتاً اهل فهم باشد و در اين رابطه تحقيق كرده و حق را دريابد ولي تحت تاثير هواي نفس ،آن را نپذيرد ، يقيناً چنين كسي اهل جهنّم خواهد بود ، بلكه چنين كسي از بدترين ساكنان جهنّم خواهد است ؛ چون عدم اعتراف او حقيقت باعث انحراف ديگران نيز مي شود.

 

 
 
 
 
 
 
 
 

 

 

براساس روایات و  اعتقادات شیعیان، امامت، شرط قبولی اعمال است و اگر بدان عقیده نداشته باشیم در قیامت عملی از ما پذیرفته نمی شود. طبیعی است که وقتی عملی پذیرفته نشد؛ به خدا هم نمی توان رسید.
 آیه اکمال دین «الیوم اکملت لکم دینکم...»( سوره مائده، آیه 3) که در غدیر خم، بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد؛ مؤید این مطلب است. بنابراین، امامت یکی از اصول دین است که سبب پذیرش اعمال می گردد. اما اگر این امامت را فارغ از نبوت، توحید و سایر اصول دین، قلمداد کنیم؛ در واقع تصویر درست و شایسته ای از آن ارائه نداده ایم. چرا که امامت در راستای توحید و نبوت قرار دارد. امام مفسر وحی و تعالیمی است که نبی مکرم اسلام، از سوی خداوند برای بشریت به ارمغان آورده است.
شایان ذکر است که امامت، همراه ناگسستنی قرآن کریم است که به فرموده پیامبر صلی الله علیه و آله، تمسک به این دو باعث می شود که تا ابد گمراهی و ضلالتی به وجود نیاید.[1] در آخر نیز یادآوری می شود که ارتباط با خداوند با عمل نمودن به تعالیم امامان و باور داشتن امامت آن ها امکان پذیر است. ارتباط با خدا از طریق امامت بدین معنا است. در حالی که برخی از مکاتب و فرقه ها تنها عقیده را شرط ارتباط می پندارند و سخنی از عمل به میان نمی آورند که به استناد مطلب فوق الذکر مبنی بر برادر بودن امامت و قرآن کریم، این نظر در آیه های قرآنی به شدت مردود گشته و عمل صالح از شرایط سعادت شمرده شده است.(بقره، آیه 82 و 25)
در پایان متذکر می شویم که بدون ارتباط با پیامبر هم امکان مناجات و ارتباط با خدا وجود دارد. ولی تداوم این کار موجب انحراف انسان و به شرک کشیدن او می شود. همانطور که امت های گذشته با از دنیا رفتن پیامبرشان و عدم ارتباط با ایشان، دینشان تحریف و در نتیجه وارد منجلاب شرک شدند.
از آیه شریفه «وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهیمَ مُصَلًّی»( بقره، 125) استفاده می شود که بشر برای رسیدن به قرب خداوند، باید از طریق انبیا اقدام کند. خداوند در این آیه می فرماید «مقام ابراهیم را جایگاه پرستش خدا قرار دهید». لذا اگر عمره گزار و یا حاجی، دو رکعت نماز طواف را پشت مقام ابراهیم؛ به جا نیاورد؛ طواف واجبش با مشکل روبرو می شود.
پی نوشت:
[1] وسائل الشیعه، ج 27، ص 33و 204؛ المستدرک علی الصحیحین،ج3 ص109به نقل از دایرة المعارف تشیع، ج 6، ص 158.

هـنگامی دین اسلام می تواند به عنوان یک دین کامل و پاسخگوی نیازهای همه انسانها تا پایان جهان باقی و در صحنه باشد، که در متن دین راهی برای تأمین مصالح ضروری جامعه در همه زمان ها پیش بینی شده باشد. مصالحی که با رحـلـت پیامبر(ص ) در معرض تهدید و تفویت قرار می گرفت و این جز از راه نصب جانشین شایسته ممکن نخواهد بود .جـانـشینی که دارای علم خدادادی باشد تا بتواند حقایق دین را با همه ابعاد و دقایقش بیان کند و دارای مـلـکه عصمت، باشد تا تحت تاثیر انگیزه های نفسانی و شیطانی واقع نشود و مرتکب تحریف عمدی در دین نگردد و نیز بتواند مربی نمونه ای برای افراد مستعد باشد ، چنان چه خود پیامبر(ص) این چنین بودند. با داشتن چنین رهبرانی و در صورت مساعد بودن شرایط است که اسلام می تواند متصدی بر قراری حکومت و تدبیر امور جامعه شود .

 خـلاصـه خـتـم نبوت هنگامی موافق با حکمت الهی خواهد بود که توأم با نصب امام معصوم باشد، امامی که همه ویژگیهای پیامبر(ص )، به جز نبوت و رسالت را دارا باشد. از این بیان نتایجی به دست می آید:

الف)ضرورت وجود امام.

ب) لزوم علم خدادادی.

ج)مقام عصمت برای امام.

به علاوه ایـن که امام باید از طرف خدای متعال نصب شود ، زیرا خداست که می داند چنین علمی و چنین مـلـکه ای را به چه کسی عطا فرموده و اوست که اصالتا حق ولایت بر بندگانش را دارد و می تواند چنین حقی را در مرتبه نازل تر به افراد واجد شرایط بدهد.

 

این پرسش را مى توان به بیان دیگرى نیز مطرح کرد و آن اینکه چگونه شرور ـ و از جمله شرور طبیعى ـ به قلمرو قضاى الهى وارد مى شوند؟ براى پاسخ به این پرسش، توجّه دقیق به نکات ذیل ضرورى است
یکم. ما معتقدیم که چون خداوند عالم، قادر و خیرخواه مطلق است، نظام جهان هستى را به بهترین وجه خلق کرده است. به بیان دیگر، تمام جهان هایى که خداوند آفریده، شریف ترین و کامل ترین هستند؛ به صورتى که بهتر از آن قابل تصور نیست و نخواهد بود؛ یعنى، هر جزئى از اجزاى جهان آفرینش ، به بهترین وجهى که امکان داشته، خلق شده است و به همین جهت، خداوند را احسن الخالقین مى دانیم.1
دوم. همچنین معتقدیم، خداوند جهان هستى را با یک سلسله نظام ها و قوانین ثابت و پایدار ـ که ذاتىِ جهان هست ـ اداره مى کند. به بیان دیگر، پدیده هاى جهان، محکوم به یک سلسله قوانین ثابت و سنت هاى تغییرناپذیر الهى اند؛ یعنى، خدا در جهان شیوه هاى معینى دارد که گردش کارها را هرگز بیرون از آن شیوه ها انجام نمى دهد.
این قوانین، مانند قوانین موضوعه و از قبیل تعهدات و قراردادهاى اجتماعى و الزامات ذهنى مرسوم در میان انسان ها نیست؛ بلکه یک حقیقت تکوینى است که بر اساس چگونگى جهان و موجودات آن انتزاع شده و به همین دلیل، تبدیل و تغییر براى آن محال است.
سوم. در یک دیدگاه، خداوند متعال سه عالَم (تجرد، مثال و ماده) آفریده که بر اساس سنخیت این عوالم و مرتبه وجودى شان در نظام هستى، هر یک قوانین و سنن مخصوص به خود دارند؛ یعنى، در عالم ماده، احکام و آثارى هست که در عالم مثال نیست و برعکس در عالم مثال، سننى حاکم است که در عالم ماده نیست و همین طور عالم تجرد نسبت به عالم مثال و عالم ماده. آفرینش این سه عالم و حاکمیت آثار و احکام خاص آنها، ناشى از همان نکته دوم است؛ یعنى، قضا و قدر الهى چنین حکم کرده که عالم مجرد و موجودات مجرد، در مجراى خاصى باشند و عالم مثال و موجودات مثالى در طریقى ویژه و عالم ماده و موجودات آن نیز در مسیرى مخصوص به خود.2
چهارم. عالم ماده به دلیل سنخ و ماهیت مخصوص به خود و با توجه به مرتبه وجودى اش در نظام هستى، داراى احکام ویژه خود است که اگر این احکام، قوانین و سنن نباشد، عالم ماده دیگر عالم ماده نخواهد بود. در این عالم تزاحم، تضاد، محدودیت و زوال و بطلان هست. جهان طبیعت آکنده از قطع ها و وصل ها و بریدن ها و پیوند زدن ها است؛ آمیخته با نشاط و غم، شادى و رنج و امید و شکست. تمامى این آثار، لازمه ساختمان مخصوص این عالم است. به هر روى، عالم ماده به دلیل این احکام و سنن، منشأ بلاها، رنج ها، محنت ها، بیمارى ها و... است که ما از آن به «شُرور» یاد مى کنیم و همچنین منشأ خوشوقتى ها، موفقیت ها، شادى ها، پیروزى ها و مانند اینها است که ما آن را «خیرات» مى نامیم.
با توجه به نکات پیش گفته، معلوم مى شود که آنچه شما درباره انسان هاى نابینا، ناشنوا و ... مثال زدید. لازمه و از آثار و احکام جهان طبیعت است و از آن گریزى نیست. عالم ماده، به دلیل وجود تزاحم ها و تضادها، برخى از مسائل و امور را از مجراى صحیح خود خارج مى سازد و فرزندى را نابینا، کودکى را ناشنوا، خردسالى را فلج و ... به جهان مادى عرضه مى دارد. این تفاوت ها که شخصى سالم، شخصى مثلاً فلج باشد، به دلیل قوانین تغییرناپذیر حاکم بر عالم مادى است و ذات عالم مادى به دلیل مرتبه وجودى اش، چنین سننى را اقتضا مى کند. این تفاوت ها ـ نظیر خواص اشکال هندسى ـ ذاتىِ موجودات است. مثلاً وقتى شما مى گویید خاصیت مثلث این است که مجموع زاویه هایش برابر با دو قائمه است و خاصیت مربع این است که مجموع زوایایش برابر با چهار قائمه است؛ معنایش این نیست که به آن، خاصیت دو قائمه داشتن، به این، خاصیت چهار قائمه داشتن را اعطا کرده اند تا این پرسش پیش آید که چرا به این مثلث مثلاً ستم شده و خاصیت چهار قائمه را نداده اند. مثلث جز همان خاصیت معین را نمى تواند داشته باشد. مثلث را کسى مثلث نکرده است؛ یعنى، چنین نیست که مثلث قبلاً در وضع دیگرى بوده و خواصى دیگر داشته است و کسى آمده او را تبدیل به مثلث کرده است؛ و یا مثلث و مربع و غیر اینها در یک مرحله از مراحل هستى و واقعیت خود، فاقد همه خواص بوده اند و بعد، یک قدرت قاهره اى آمده است و این خواص را میان آنها تقسیم کرده است؛ و دلش خواسته که به مجموع زوایاى مثلث خاصیت تساوى با دو قائمه را بدهد و به مجموع زوایاى مربع خاصیت تساوى با چهار قائمه را! بر این اساس، اینکه مثلاً جمادات، رشد و درک ندارند و گیاهان رشد دارند و درک ندارند و حیوانات هم رشد دارند و هم درک، ذاتى مرتبه وجودى جماد و نبات و حیوان است؛ نه آنکه همه نخست یکسان بوده اند و بعد خداوند به یکى خاصیت درک و رشد داده و به دیگرى هیچ کدام را نداده و به سومى یکى را داده و یکى را نداده است. همچنین اینکه انسانى نابینا و دیگرى بینا، یکى ناشنوا و آن دیگرى شنوا است؛ ذاتى مرتبه وجودى جهان مادى است که بر اثر یک سلسله قوانین تغییرناپذیر چنین رقم زده است که برخى دچار مصایب و آلام فیزیکى و جسمى باشند و برخى دیگر چنین نباشند.
به هرحال، این حقیقتى است که هر موجودى از موجودات و هر جزئى از اجزاى جهان، حظّ و حق خود را ـ که امکان داشته دریافت دارد ـ دریافت کرده است.3
با این توضیح، مشخص مى گردد که خداوند خالق و منشأ این مصیبت ها و «شرور» نیست؛ بلکه خاصیت نظام مادى، چنین اقتضایى دارد که نمى تواند خیر محض را قبول کند؛ بر خلاف عالم تجرّد که چنین است و تنها خیر محض را مى پذیرد. با توجه به مثالى که مطرح مى کنیم، این مطلب بیشتر روشن مى شود. شما نور خورشید را در نظر بگیرید. این نور وقتى به اشیاى گوناگون مى تابد، با توجه به سنخیت متفاوت اشیاء، به صورت مختلف در مى آید. براى مثال نور وقتى به فضا و جسم تیره برخورد مى کند، مبدّل به تیرگى شده و رو به تاریکى مى گذارد؛ به خصوص که در محل برخورد تابش نور با آن محل یا شى ء، حرارتى نیز پدید مى آید. حال اگر همین نور به مکانى روشن بتابد، اندازه زیادى از روشنایى خود را از دست نمى دهد و حرارت چندانى نیز بر اثر این برخورد، پدید نمى آید. نور، نور است؛ هم بر شى ء تیره تابیده و هم بر شى ء روشن. تابیدنِ خود را از هیچ یک از آنها دریغ نکرده و تابش خود را یکسان به آنها ارزانى داشته؛ پس چرا نور بر اثر برخورد با اشیاء گوناگون گشته است؟ آیا این به دلیل درونى خود نور است؟ آیا منشأ این گوناگونى نور است یا اشیائى که نور با آنها برخورد کرده است؟ کاملاً روشن است که نور به جهت ظلمت شى ء تیره، مبدل به تیرگى شد، و یا به جهت روشنى شى ء، روشنایى خود را حفظ کرده است.
عوالم وجود نیز نسبت به خداوند متعال چنین است. او فیض و عنایت خود را یکسان به جهان هستى عرضه داشته است؛ ولى تفاوت و اختلاف مرتبه وجودى و جنبه قابلى عوالم، باعث مى گردد که این فیض و عنایت گوناگون جلوه نماید. این فیض، در عالم مجرد به دلیل سنخیت وجودى این عالم و احکام و قوانین خاص آن به صورت خیر یا خیرات محض جلوه مى کند و در عالم مادى به دلیل سنخیت وجودى این عالم و سنن و آثار مخصوص آن، به صورت اختلاط خیر و شر و امتزاج آن دو ظهور مى کند.4
به هر روى، از آنجا که ما معتقدیم خداوند متعال جهان را به بهترین وجه آفریده و عالم را بر اساس سنن و قوانین تغییرناپذیر قرار داده است، بر این باوریم که وجود «شرور» همراه «خیرات» در جهان طبیعت، لازمه سنت و قانون تغییرناپذیر جهان مادى است؛ از این رو منشأ شرور را عالم ماده و قوانین ضرورى حاکم بر آن مى دانیم. البته براى تکمیل پاسخ توجه به دو نکته ضرورى است:
نخست آنکه شرور طبیعى از جمله ـ که از اراده و اختیار انسان نشأت نمى گیرد؛ بلکه اقتضاى جهان طبیعت است ـ نسبت به خیرات جهان بسیار کم و ناچیز است. اگر آمارى گرفته شود و افراد نابینا، ناشنوا، فلج و ... شمارش گردند، نسبت به افرادى که از سلامت کامل جسمى برخوردارند، بسیار اندک اند و این نیز از لطف خداوند است که در جهان مادى که اقتضاء امتزاج خیر و شر دارد، شرور طبیعى کمتر از خیرات طبیعى باشد.
دوّم آنکه، بر اساس آیات قرآن و روایات، شرور طبیعى براى امتحان و آزمایش انسان است؛ همچنان که مى فرماید: «وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الَّثمَراتِ وَ بَشِّرِ الصّابِرِینَ»5؛ «و قطعا شما را به چیزى از [قبیل] ترس و گرسنگى، و کاهش در اموال و جان ها و محصولات مى آزماییم؛ و مژده ده شکیبایان را». چرا که گوهر اصلى انسان در امتحانات هویدا مى شود.
و در آیه اى دیگر مى فرماید: «وَ لَقَدْ أَخَذْنا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِینَ وَ نَقْصٍ مِنَ الَّثمَراتِ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ»7؛ «و در حقیقت ما فرعونیان را به خشکسالى و کمبود محصولات دچار کردیم، باشد که عبرت گیرند».
همچنین شرور طبیعى وسیله اى است براى کیفر اعمال انسان ها و انتقام و قهر الهى؛ مانند نزول عذاب الهى بر قوم عاد، لوط، فرعون، اصحاب ایکه و حجر و...8.
از دیدگاه احادیث نیز، خداوند در مقابل رنج ها، دردها و مصایبى ـ که برخى از انسان ها ناخواسته دچار آنند و ما از آن به شرور طبیعى یاد مى کنیم ـ در سرا و عالم دیگر (قیامت)، جزاى برترى اعطا مى فرماید. به دلیل مجال کم تنها به ذکر دو روایت بسنده مى شود:
1. امام صادق علیه السلام (در توجیه نقص هاى بدنى مانند نابینایى و ناشنوایى) تأکید مى فرماید که خداوند در آخرت به چنین اشخاصى در صورت بردبارى و صبر، چنان پاداشى اعطا مى کند که اگر میان بازگشت به دنیا و تحمل دوباره همین مصایب و باقى ماندن در آخرت مخیّر باشند، بازگشت به بلایا را انتخاب مى کنند، تا اجرشان افزوده گردد.9
2. امام رضا علیه السلام مى فرمایند: «بیمارى مؤمن موجب پاک شدن او از گناهان و لغزش ها و رحمت الهى در حق مؤمن است و براى کافر عذاب و لعن است. بیمارى در حالت مؤمن پایدار است تا اینکه گناهان او پاک گردد».10

پی نوشت:
1. مؤمنون 23، آیه 14 ؛ تین (95)، آیه 4.
2. نگا: محمد شجاعى، معاد یا بازگشت به سوى خدا، ج 1، ص 212 ـ 241.
3. نگا: مرتضى مطهرى، عدل الهى، صص 172 ـ 169.
4. نگا: محمد صدرالدین شیرازى، تفسیر القرآن الکریم، ص 399.
5. بقره 2، آیه 155.
7. نگا: المیزان، ج 14، ص 287.
8. نگا: اعراف 7، آیه 136 ؛ هود (11)، آیه 82 ؛ فیل (105)، آیه 4 و... .
9. بحارالانوار، ج 3، ص 71.
10. محمدبن على صدوق، ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، ترجمه و تصحیح على اکبر غفارى، ص 429.

 

بلی درست است ولی معنای آل الله  مد نظر شما  نیست که اشاره کردید بلکه به معنای "کسانیکه برای خدا "هستندمی باش   

 

پاسخ :آیاتی از قرآن کریم، دلالت دارد بر این که شیطان، اعتراف به عجز و ناتوانی خود در اغواگری و گول زدن مخلَصین نموده است از جمله در آیه «قَالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ* إِلَّا عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِین»؛[1] گفت: به عزّتت سوگند، همه آنان را گمراه خواهم کرد، مگر بندگان خالص تو، از میان آنها.

همچنین در آیه «قالَ رَبِّ بِما أَغْوَیْتَنی‏ لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعینَ* إِلاَّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ»؛[2]گفت: پروردگارا! چون مرا گمراه ساختى، من (نعمتهاى مادّى را) در زمین در نظر آنها زینت مى‏دهم، و همگى را گمراه خواهم ساخت، مگر بندگان مخلصت را.

پیش از پرداختن به پاسخ تبیین مفهوم و مصداق مخلَصین از منظر مفسران ضروری به نظر می‌رسد.

معنا و حقیقت مخلَصین

«حقیقة الإخلاص: التّبرّی عن کلّ ما دون اللّه تعالى»؛[3] حقیقت اخلاص بیزاری جستن از هر چیزی غیر خدا است. مخلصین انسان‌هایی هستند که خود را براى خدا خالص کردند، و خدا نیز آنان را براى خود خالص گردانید. به بیان دیگر، مخلصین کسانی هستند که جز خدا کسى در آنها سهم و نصیبى ندارد، و در دل‌هایشان محلى که غیر خدا در آن منزل کند باقى نمانده است؛ آنان جز به خدا به چیز دیگرى اشتغال ندارند؛ هر چه هم که شیطان از کیدها و وسوسه‌‏هاى خود را در دل آنان بیفکند همان وساوس سبب یاد خدا مى‌‏شوند، و همان‌ها که دیگران را از خدا دور مى‌‏سازد ایشان را به خدا نزدیک مى‌‏کند.[4]

 مصداق مخلَصین

در مصداق مخلصین بین مفسران، اختلاف است، گروهی آن را فقط اهل عصمت؛ مانند پیامبران و رسولان الهی و امامان معصوم(ع) می‌دانند.[5] برخی نیز یا به طور مطلق گفته‌اند: مخلَصین کسانی هستند که خداوند آنها را خالص و پاک گردانیده به گونه‌ای که شیطان را بر آنها راهی نیست(آن‌را مقید به اهل عصمت نکرده‌اند)،[6] یا تصریح کرده‌اند که علاوه بر اهل عصمت، پیروان خاص آنان و اولیای الهی نیز از مصادیق مخلَصین هستند.[7]

بنابر این که مصداق مخلَصین، فقط پیامبران و امامان معصوم(ع) باشند، حضرت زینب(س) از مصادیق مخلَصین نخواهد بود و طرح سؤال نیز وجهی ندارد.

اما بنابر دیدگاه کسانی که مفهوم آن‌را گسترش داده و اولیای الهی را نیز مصداق آن می‌دانند باید در جواب گفت: تمام افراد و مصادیق مخلَصین حتی مصداق اکمل آن‌که پیامبران الهی باشند؛ چون بشر هستند همچون سایر آدمیان دارای غرایز و احساسات بشری بوده و به مقتضای این طبیعت، آنان نیز درد گرسنگى، تشنگی، فشار و سختی جسمی و روحی، درد و بیماری و... را حس مى‌‏کنند چنان که دل‌هایشان درد غربت و مصیبت از دست دادن عزیزان و  فشار شهوات را حس مى‌‏کند. اما آنان اهل یقین‏‌اند و خداوند با روح خود حافظ آنان است؛ از این رو از شهوات نفسانى شتابان مى‌‏گذرند. آیات بسیارى در قرآن دلالت دارد حتی پیامبران الهی نیز حالت‌هاى دشوارى را به توفیق الهى پشت سر گذاشته‌اند و اگر این توفیق و روح ایمان نمى‌‏بود، آنان نیز همچون انسان‌هاى دیگر از پاى مى‌‏افتادند. از جمله این آیات است «وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلًا»؛[8] اى پیغمبر، اگر تو را استوار نمى‏کردیم، شاید اندکى به کافران مى‏گراییدى».

یا در داستان زلیخا و حضرت یوسف(ع) می‌فرماید: «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى‏ بُرْهانَ رَبِّهِ کَذلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصین»؛[9] آن زن قصد او کرد و او نیز- اگر برهان پروردگار را نمى‏‌دید- قصد وى مى‌‏نمود! این چنین کردیم تا بدى و فحشا را از او دور سازیم؛ چرا که او از بندگان مخلص ما بود.

بنابر این، طمع شیطان برای اغوای تمام افراد بشر حتی مخلَصین وجود دارد، منتها اغواگری شیطان در مخلَصین، به سبب عنایت الهی اثرگذار نیست،[10] از این رو، می‌توان گفت اگر کمک الهی نباشد همه انسان‌ها در معرض خطرند، به گونه‌ای که امام معصومی، مانند امام صادق(ع) می‌فرماید: «رَبِّ لَاتَکِلْنِی‏ إِلى‏ نَفْسِی طَرْفَةَ عَیْنٍ أَبَداً »؛[11] پروردگار من! هرگز مرا به خودم وا مگذار حتی به اندازه یک چشم بر هم زدن.

حضرت زینب(س) نیز به مقتضای طبع انسانی و دارا بودن احساس و عواطف، در شهادت برادرها و برادر زاده‌ها و فرزندان خود و اسارت زنان و دختران و جسارت‌ها و مشکلات چهل منزل اسارت، دچار فشارها و ناراحتی روحی و جسمی می‌شود، هر چند صبور باشد؛ لذا امام حسین(ع) نه از باب توبیخ، بلکه از باب تذکر به مقتضای آیه «وَ ذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْرَى‏ تَنفَعُ الْمُؤْمِنِین»[12] که دستور به تذکر و یاد آوری داده و تمام مؤمنان موظف‌اند در ارتباط با یکدیگر بدان عمل نمایند،[13] به خواهرشان سفارش نمودند که مواظب باش شیطان، صبر تو را نبرد. این تذکر هیچ منافاتی با مقام حضرت زینب(س) ندارد.

واز سوی اوج عظمت وفجایع عاشورا را می رساند که امام حسین علیه السلام با نهایت درکی که از مقام زینب کبری را دارد بازهم احتمال عدم صبوری را می دهد.

[1]. صاد، 82 – 83.

[2]. حجر، 39 – 40.

[3]. راغب اصفهانی، حسین بن محمد، المفردات فی غریب القرآن، تحقیق، داودی، صفوان عدنان، ج ۱، ص ۲۹۳، دارالعلم‏، الدار الشامیة، دمشق، بیروت، چاپ اول، 1412ق.

[4]. طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البیان فى تفسیر القرآن، ج 6، ص 519، ناصر خسرو، تهران، 1372 ش؛ طباطبایى، سید محمد حسین، المیزان فى تفسیر القرآن، ج 12، ص 165، دفتر انتشارات اسلامى، قم، 1417 ق.

[5]. المیزان، ج ‏11 ص 130؛ صادقى تهرانى، محمد، البلاغ فى تفسیر القرآن بالقرآن، ص 264، مؤلف، قم، 1419 ق؛ حسینى همدانى، سید محمد حسین، انوار درخشان، تحقیق، بهبودی، محمد باقر، ج 9، ص 377، کتابفروشى لطفى، تهران، چاپ اوّل، 1404 ق؛ ابوالفتوح رازى، حسین بن على، روض الجنان و روح الجنان فى تفسیرالقرآن، تحقیق، یاحقی، محمد جعفر، ناصح، محمد مهدى، ج 11، ص 325، بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، مشهد،  1408 ق؛ کاشانى، ملا فتح الله، تفسیر منهج الصادقین فى الزام المخالفین، ج 5، ص 161، کتابفروشى محمد حسن علمى، تهران، 1336 ش.

[6]. مجمع البیان، همان؛ بانوی اصفهانی، سیده نصرت امین، مخزن العرفان در تفسیر قرآن، ج 7، ص 130، نهضت زنان مسلمان، تهران، 1361 ش.

[7]. بروجردی، سید محمد ابراهیم، تفسیر جامع، ج 3، ص 471، صدر، تهران، چاپ ششم، 1366 ش؛ سبزواری، محمد بن حبیب الله، الجدید فی تفسیر القرآن المجید، ج 4، ص 184، دار التعارف للمطبوعات، بیروت، چاپ اول، 1406 ق.

[8]. اسراء، 74.

[9]. یوسف، 24.

[10]. «و من هنا یترجح أن الاستثناء إنما هو من الإغواء فقط لا منه و من التزیین بمعنى أنه لعنه الله یزین للکل لکن لا یغوی إلا غیر المخلصین»، المیزان، ج ‏12، ص 165.

[11]. کلینى، ابو جعفر، محمد بن یعقوب‌، الکافی، محقق، مصحح، پژوهشگران مرکز تحقیقات دار الحدیث‌ ،ج 4، ص 552،‌ دار الحدیث للطباعة و النشر، قم، چاپ اول‌، 1429‍ ق.

[12]. «و پیوسته تذکّر ده، زیرا تذکّر مؤمنان را سود مى‏بخشد»، ذاریات، 55.

[13]. «وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَر»؛ مردان و زنان باایمان، ولىّ (و یار و یاور) یکدیگرند امر به معروف، و نهى از منکر مى‏کنند، توبه، 71.