top header

بسمه تعالی/ مورخان لشکرکشی های اروپای غربی به رهبری پاپ و کلیسای کاتولیک در فاصله 1096 م تا 1291م، به مشرق زمین و جهان اسلام را اصطلاحاً جنگ های صلیبی می نامند[1] که میان پیروان دو دین بزرگ و قدرتمند و در محدوده جغرافیای بسیار وسیع واقع شد. مسیحیان قائل اند دین و مذهب مشوق و دلیل اصلی آغاز جنگ بوده است، اما مسلمانان این ادعا رد کرده و دین را تنها بهانه ای برای کسب قدرت و کشورگشایی مقامات دینی و حکومتی غرب می دانند.
اصطلاحی که امروزه برای اشاره به این جنگ ها رایج شده، اصطلاح جنگ های صلیبی[2] است. این، اصطلاح جدیدی است که در قرون وسطی رواج نداشت[3] بلکه تنها در قرن هجدهم میلادی رواج یافت.[4] مورخان مسیحی برای اشاره به این که اهداف این جنگ کاملاً دینی است، لغاتی همچون "سفر حج"، "سفر مقدس"، "سفر قدس"، "طرح عیسای مسیح" و هزاران لغات دیگر که بار مذهبی بسیار بالایی داشته است را استفاده می کردند. از این باب تا سال ها به کسانی که در این جنگ ها حضور می یافتند "حجاج" گفته می شد.[5]
در مقابل، مورخان اسلامی از کلماتی همچون فرنجی استفاده می کردند که اشاره به ملیت و مکان زندگی آنها داشت[6] تا بفهمانند که دین و اعتقادات مذهبی تنها بهانه ای برای این جنگ ها بوده و هدف اصلی همان کشور گشایی های سابق و به دست آوردن منافع جدید بوده که قبل از اسلام نیز میان دو خطه شرق و غرب وجود داشته است.
اصطلاح جنگ های صلیبی به دلیل نقش ظاهری صلیب در این جنگ ها وضع شده است؛ زیرا صلیب در فرهنگ مسیحیت اهمیت و قداست بسیار بالایی دارد، از این باب به دفعات توسط مبلغان مذهبی و جنگ آوران به عنوان نماد استفاده می شده است.
جنگ های صلیبی به عنوان یک پدیده بزرگ اجتماعی-سیاسی- مذهبی که ده ها سال، میلیون ها نفر را درگیر خود کرده بود و تأثیرات مثبت و منفی بسیاری را برجا گذاشت، مطمئنا دارای زمینه هائی بوده که دانستن آنها در بررسی این رویداد تاریخی الزامی است و ما نیز به طور خلاصه این زمینه ها را بررسی می کنیم.

زمینه های آغاز جنگ صلیبی
در سده های نخستین میلادی، جهان مسیحیت به دو قسم بزرگ تقسیم شد که هر کدام به یک فرقه خاص از مسیحیت اختصاص داشت. شرق متعلق فرقه ارتدکس شد و غرب به دست فرقه کاتولیک افتاد.
امپراطور مسیحیت شرق که قسطنطنیه مرکز حکومتش بود، در پی سال ها جنگ با اقوام مسلمان و غیر مسلمان، بسیار ضعیف شده و نیروی نظامی کافی نیز برایش وجود نداشت. در مقابل او، حکومت مسلمانان سنی مذهب که در دست سلجوقیان بود و به دست ملک شاه اداره می شد، تهدید جدی برای قسطنطنیه و مسیحیت شرق به حساب می آمد.
همچنین در نبرد معروف ملازگرد که بین این دو گروه اتفاق افتاده بود، سلجوقیان توانسته بودند امپراطوری بیزانس را شکست دهند. نتیجه این نبرد که در قلب ارمنستان روی داد این بود که تا ده سال، سه چهارم آسیای صغیر به دست ترک های سلجوقی بیفتد.[7]
در پی این وقایع، قسطنطنیه در خطر تهدید جدی سلجوقیان قرار گرفت. از این باب امپراطور بیزانس از پاپ برای مقابله با سلجوقیان کمک خواست. این درخواست از طرف امپراطور بیزانس به مخالف خود یعنی پاپ یقیناً بسیار سخت بود؛ زیرا دشمنی دیرینه ای بین این دو گروه وجود داشت. تهدید قسطنطنیه خطر جدی برای مسیحیان به حساب می آمد و این از جمله عوامل دعوت مردم  به نخستین جنگ های صلیبی بود.[8]
از طرف دیگر در میان مسیحیان شایع شده بود که مسلمانان با زائران مسیحی که به بیت المقدس می رفتند و تعدادشان نیز بسیار بود، رفتار خوبی نداشته و به مقدسات مسیحی نیز بی احترامی کرده اند. حتی شایعه ای وجود داشت که تعدادی از دیرها را نیز مصادره کرده اند.[9] از این باب رئیس مسیحیان بیت المقدس به گوش پاپ رساند که بیت المقدس را از دست مسلمانان در بیاورد.[10] اینها مجموعه علل خارجی بود که بهانه ای برای لشکر کشی پاپ و غرب شد.
در کنار این عوامل خارجی، علل درونی نیز در جامعه مسیحی وجود داشت که سبب شعله ور شدن آتش جنگ شد. در قرن یازدهم خشکسالی و قحطی ‏موجب فقر و فلاکت مردم اروپا گردید؛ آنان در فقر و خرافات بسر می‏بردند؛ و چنان تباهی و ویرانی بر شهرها سایه گسترده بود که برای نجات خویش از این وضع به دنبال چاره درد خود می‏گشتند. موعظه گران، نیز مشرق زمین را پر از نعمت و آبادانی  ترسیم می‏کردند و به مردم القاء می‏کردند که چنان که به آن سو بشتابند، از فقر و فلاکت رهایی خواهند یافت؛ و به غنائم دنیوی خواهند رسید و این از جمله عوامل استقبال بسیاری از مردم به این جنگ ها بوده است.[11]
علاوه بر این اربابان کلیسا و پادشاهان بزرگ اروپا، طمع سرزمین های اسلامی را در سر داشتند که به طور قطع و یقین مملو از نعمت برای آنها بود و می توانست سرزمین های جدید و پر نعمتی را به محدوده سرزمین های تحت حکمرانیشان در بیاورد.
آغاز جنگ های صلیبی
پاپ اربان دوم[12] آغاز کننده ندای جنگ های صلیبی بود. البته قبل از او نیز پاپ گری گوری هفتم، ندای آغاز جنگ های صلیبی را سر داده بود.[13] اما در زمان او سلجوقیان بسیار قدرت داشتند و با یکدیگر متحد بودند و پاپ نیز توان آغاز یک جنگ مسیحی را نداشت. در نتیجه؛ او نتوانست جنگی را آغاز کند اما پاپ اربان دوم که سخت وفادار گری گوری هفتم (پاپ قبل از خودش) بود ندای جنگ صلیبی را سر داد و جهان مسیحیت را علیه مسلمانان بر انگیخت. او همایش بزرگی را در فرانسه تشکیل داد که بزرگانی از قشرهای مختلف همچون حاکمان، فئودال های بزرگ و شوالیه ها و منصب داران کلیسای فرانسه در آن حضور داشتند. این اجلاس بزرگ در سال 1095 در کلرمونت فرانسه برگزار شد که به مجمع کلرمونت معروف شد.[14]
پاپ در واپسین روز این اجلاس سخنرانی بسیار مهمی را ایراد کرد که می توان آن را آغاز جنگ صلیبی دانست. او در این سخنرانی به شدت علیه مسلمانان سخن راند و تلاش کرد با ذکر اعمالی از مسلمانان نسبت به مسیحیان شرق، مسیحیان غرب را به واکنش وا دارد.[15] از همه مهم تر او دغدغه بیت المقدس را نیز برای آنها زنده کرد. او بیان داشت که بیت المقدس به دست مسلمانان افتاده و آنها بر این شهر حکومت می کنند. این بیان با توجه به اهمیت بسیار بالایی که شهر بیت المقدس برای مسیحیان آن روز داشت، موجی از نفرت و کینه را علیه مسلمانان در نزد مسیحیان به وجود آورد.
مسیحیان نیز که این جنگ را، جنگ مقدسی دانسته و گمان می کردند خیر بسیاری در این جنگ برای آنها وجود دارد، به این جنگ پیوستند. کشیشان مسیحی شهرها و روستاها را طی کردند و در آنجا برای سپاهیان مسیحی، تبلیغ کرده، سبب شدند تعداد بسیاری از مردم به خصوص فقرا و بیچارگان به این سپاه بپیوندند.[16] در کنار اینها، منافع مادی که این جنگ می توانست به همراه داشته باشد، دندان طمع بسیاری را تیز کرد و در نهایت سبب پیوستن بسیاری از فئودال ها و حاکمان بزرگ آن زمان به این سپاهیان شد.
در مقابل، کشورهای اسلامی نیز دچار اختلاف های بسیار شده بودند و جنگ های داخلی بسیاری در میان مسلمانان شکل گرفت.
در نهایت جنگی آغاز شد که حدود دویست سال طول کشید. مورخان این جنگ ها را به هشت دوره تقسیم می کنند که مهم ترین و اثر گذارترین آن، اولین حمله صلیبی ها بود که در نتیجه آن، بیت المقدس به تصرف مسیحیان در آمد.[17] بیت المقدس 83 سال در تصرف مسیحیان باقی ماند تا این که صلاح‏الدین ایوبی (532 ـ 599 هـ. ق) با جمع‏آوری و سازماندهی نیروهای مسلمان، توانست آن جا را باز پس گیرد.[18] اما این پایان جنگ نبود بلکه صلیبیان تا سال 1291 جنگ هائی را بر جهان اسلام تحمیل کردند ولی هرگز موفق نشدند سرزمین قدس را از مسلمانان باز پس گیرند. البته بسیاری معتقدند در سال 1291 تنها وقفه ای در جنگ میان مسیحیان و مسلمانان ایجاد شد، اما هرگز این جنگ پایان نیافت، بلکه حتی تا امروز نیز ادامه داشته و حمله به بوسنی و هرزگوین، لبنان، فلسطین، عراق و افغانستان نیز در راستای هدف صلیبی ها برای نابودی مسلمانان و غارت اموال آنها بوده است.
نتیجه جنگ های صلیبی
جنگی که حدود دویست سال طول کشید، یقیناً نابودی و کشته های بسیاری را داشت و این از جمله بدترین و مهم ترین نتیجه برای هر دو طرف بوده است. فهم این نتایج منفی و زیان بار برای هر شخصی قابل تصور است.
اما در مقابل این تأثیرات، اثرات مثبتی که سبب شکل گیری آینده به خصوص در اروپا شد، نیز اهمیت بالایی داشته و نیاز به توضیح دارد و ما اثرات مثبت این جنگ؛ برای مسیحیان را در اندک گفتاری بیان می داریم:
1. اصلاح ذهنیت مردم اروپا نسبت به اسلام و مسلمانان و پی بردن به تمدن عظیم اسلامی وآموزه های انسانی آن.
2- مخالفت رسمی مسیحیان با کلیسای کاتولیک و بروز فریادهایی در اصلاح دین مسیحی که در آن کلیسای کاتولیک قدرتی نداشت.
یکی از مهم ترین اثرات این جنگ بر مسیحیان، سلب اعتماد آنها از پاپ و کلیسای کاتولیک بود. مردم از جنگی که ثمره کلیسای کاتولیک بود خسته شده بودند. در نتیجه بنیان های ضد دینی در اروپا شکل گرفت و آنهایی نیز که هنوز به دین مسیحی علاقه داشتند ولی به اشکالات کلیسا واقف بودند، در پی بوجود آوردن اصلاحاتی در مسیحیت شدند. این اصلاحات اگر چه قرن ها بعد توسط لوتر و امثال او واقع شد، اما یقینا آغاز این اصلاحات در اثر مواجهه با تمدن اسلامی و اثر پذیری از آن شکل گرفت.
3. شکل گیری تمدن غرب: جنگ های صلیبی یقینا یکی از علل اصلی شکل گیری تمدن غرب بوده است. این جنگ سبب شد تا اروپائیان با تمدن اسلامی آشنا شوند و در نهایت بن مایه های تمدنی جدید را پی ریزی کنند. ما این زمینه سازی را در دو بخش پی گیری می کنیم:
الف. شکوفائی علمی: تاثیر واضح و آشکار فرهنگ و تمدن اسلامی در علوم و دانش های بشری غربی که در این زمینه می توان به ترجمه علوم مختلف اسلامی به زبان غربی، تاسیس دانشگاه در اثر آشنایی با تمدن اسلامی و متاثر شدن از آن و... اشاره کرد که از جمله مهم ترین و مؤثرترین این علوم، علم پزشکی بوده است. رواج و پیشرفت علم پزشکی، تأسیس بیمارستان ها در اروپا و ایجاد تحولات شگفت انگیز در علم پزشکی با استفاده از تجارب و تصانیف ترجمه شده پزشکان اسلامی بوده است. در این راستا کتب دانشمندان مسلمان در طب نیز سالیان متمادی از طریق اسپانیا، مخصوصاً پس از جنگ های صلیبی به اروپا راه یافت و سالیان طولانی در دانشگاه های اروپا تدریس می‏شد؛ از جمله کتاب «قانون» ابن‏ سینا که قرن ها در دانشگاه های اروپا تدریس می‏شد.[19]
متفکران قرون وسطی با آشنایی از افکار اندیشمندان مسلمان، فلسفه و یکتاپرستی را که دو جریان معنوی همگام بود، به اروپا بردند و راه یافتن این افکار تازه به اروپای غربی؛ پایان قرون تاریکی و سپیده دم دوران علم را به همراه داشت. جنبش های اصلاحی و زدودن خرافات و روی آوردن به عقل را که دو سه قرن پس از جنگ های صلیبی به اوج خود رسید؛ بی‏ارتباط با عـقل‏گـرایی همراه با دیـن مداری فلاسفه اسلامی نمی‏توان دانست. «ابن‏رشد» اندیشمند قرن ششم هـ. ق، از جمله این اندیشمندان مؤثر بوده است. در قرون وسطی، استادان و دانشوران مسیحی اروپا، از افکار ابن رشد متأثر شده و فلسفه او از اواخر قرن سیزدهم تا پایان قرن شانزدهم بر مکتب‏های فکری چیره شد. وی از طرفداران عقل بود و معتقد بود همه چیز می‏بایست مطیع عقل باشد. کتاب های او پس از تصفیه از مسائل مورد اعتراض کشیشان، جزو برنامه دانشگاه پاریس قرار گرفت.[20]
ب. آثار اجتماعی: آثار اجتماعی فراوانی همچون رواج موسیقی، آشنایی با انواع غذاها، لباس ها، آرایش صورت، تزیین منزل و برخی رسم و رسوم مردم مشرق زمین در اثر این جنگ وارد زندگی اروپائیان شد.[21]
اروپای آن زمان فاقد هرگونه تمدنی بود. جز رم که پایتخت روم غربی بود، بقیه مراکز سکونتی اروپا از شهرهای بزرگ و مراکز تمدن و علم بی‏بهره بودند؛ و به صورت واحدهای فئودالی شکل‏ گرفته بودند. بدنبال این تغییرات اجتماعی، تفکر فئودالی جای خود را به تفکر بورژوازی داد، تفکر فئودالی یعنی مالکیت نسبت به ملک و رعایا و محصول؛ در این نوع مالکیت کشاورزان وابسته به زمین بوده و به همراه زمین خرید وفروش می‏شدند. ولی تفکر بورژوازی در مقابل تفکر فئودالی است، در بورژوازی زندگی، شهری است و سرمایه در بکار انداختن بازار و تفکیک صنایع بکار می‏رود. این جنگ سبب تغییر حکومت فئودالی به بورژوازی شد.[22]
صنعت و تکنولوژی غرب نیز ـ بویژه درجنگهای صلیبی ـ به اقتباس و تقلید از شرق روی آورد، در زمینه اسلحه، لباس و مسکن مخصوصاً در قرن دوازده و سیزده آثار این اقتباس به خوبی مشهود است. با رشد کمی و کیفی امکانات زندگی، صنعت و سپس تجارت رونق یافت. صنعت نجاری، زرگری، کاشی‏کاری و شیشه سازی از صنایعی است که اروپاییان آنها را از مسلمانان اقتباس کردند و به مرور این صنایع در اروپا شایع شد. مردم شهر «ونیز» طرز ساختن شیشه را از مردم صور آموختند.[23]
شرق، در فنون نیز تأثیر عمیقی بر اروپا بخشید، صلیبیان با دیدن انواع صنایع ظریفه‏ای که از قسطنطنیه تا مصر همه جا گسترده بود، در طرز ساختن اشیاء، ظرافت را یاد گرفته و تغییر سلیقه دادند. فن معماری نیز بکلی در اروپا تغییرکرد. سبک معماری کـلاسـیک اروپایی سـه مشخصـه داشت 1ـ دیـوارهای ضخیــم 2ـ سقف کوتاه 3ـ عدم استفاده از نور. آنان با دیدن مساجد و قصرهای سلاطین، سبک معماری اسلامی را اقتباس کردند که دارای مشخصـه هایی چـون 1ـ دیـوارهای نـازک  2ـ سقف بلنـد 3ـ استفاده از نور 4ـ استفاده از تزیینات در ساختمان و استفاده از شیشه‏های رنگی، بود.[24]

[1]. خیری، حسن، تاراج تمدن شرق، ص 51، مجله معرفت، پاییز 72.
[2]. Crusade
[3]. مادن، توماس، نگاهی نو و فشرده به تاریخ جنگ های صلیبی، ص12، ترجمه: ناصری طاهری، عبدالله، کرمی، اکرم، نشر علم، تهران، 1389.
[4]. عودی، ستار، تاریخ فشرده جنگ های صلیبی، ص 26، پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات، تهران، 1387.
[5]. همان، ص 26.
[6]. عبد الرحمن بن محمد بن خلدون، ديوان المبتدأ و الخبر فى تاريخ العرب و البربر و من عاصرهم من ذوى الشأن الأكبر، ج 5، ص 242، تحقيق خليل شحادة، بيروت، دار الفكر، 1408؛ عز الدين أبو الحسن على بن ابى الكرم (ابن الأثير)، الكامل في التاريخ، ج 10، ص 489، بيروت، دار صادر - دار بيروت، 1385 ه /1965 م.
[7]. گروسه، رنه، تاریخ جنگ های صلیبی، مقدمه مترجم ص 5، ترجمه: شادان، ولی ا...، انتشارات فروزان، تهران، 1377.
[8]. همان، ص 6.
[9]. تاریخ فشرده جنگ های صلیبی، ص 33.
[10]. همان، ص 56.
[11]. تاراج تمدن شرق، ص 53.
[12]. Urbain II
[13]. تاریخ جنگ های صلیبی، ص  55.
[14]. تاریخ فشرده جنگ های صلیبی، ص 58.
[15]. در مورد سخنرانی پاپ اربان دوم ، مطالب مختصری در بعضی از کتب نقل شده  « نگاهی نو و فشرده به تاریخ جنگ های صلیبی»، ص 26.
[16]. برای توضیحات بیشتر دراین زمینه رجوع کنید به: تاریخ فشرده جنگ های صلیبی ص 61- 67.
[17]. تاراج تمدن شرق، ص 51.
[18]. همان، ص 52.
[19]. همان، ص 56.
[20]. همان، ص 56.
[21]. تاریخ فشرده جنگ های صلیبی، ص 40 - 44.
[22]. تاراج تمدن شرق، ص 54.
[23]. همان، ص 57.
[24]. همان.

بسمه تعالی/قرآن کریم در داستان وضع حمل حضرت مریم(س) می‌فرماید: «فَناداها مِنْ تَحْتِها أَلاَّ تَحْزَنی‏ قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیًّا»؛[1] ناگهان از طرف پایین پایش او را صدا زد که غمگین مباش! پروردگارت زیر پاى تو چشمه آبى (گوارا) قرار داده است.
این آیه داستان بعد از ولادت حضرت عیسى(ع) را بیان می‌کند. پس از آن‌که جبرئیل بر مریم نمایان شد و به او مژده تولّد پسر بچه‌‏اى را به امر خدا داد، و مریم حامله شد. مریم از ترس تهمت‏‌هاى مردم به مکان دوردستى رفت و از همه کناره‌گیرى کرد و در همان حال درد زایمان گرفت و سبب شد که او به تنه درخت خرمایى پناه برد. از ظاهر آیات بر می‌آید که به احتمال قوی، مریم با فاصله کوتاهی که از ملاقاتش با جبرئیل گذشته بود زایمان کرد، و چنین نبود که طبق معمول همه زن‌ها، نه ماه از حاملگى او بگذرد. این یک تولّد استثنایى و بر خلاف معمول خلقت بود. وقتى عیسى زاده شد، مریم از ترس حرف‏‌هاى مردم بسیار ناراحت شد و گفت:
اى کاش پیش از این مرده بودم و از یادها فراموش شده بودم! او به مردم حق می‌داد که با دیدن نوزاد در بغلش، او را به زنا متهم کنند. چه کسى حرف‏‌هاى او را باور می‌کرد؟ مگر می‌شود دختر باکره‌‏اى بدون تماس با یک مرد حامله شود و بچه‌‏اى به دنیا بیاورد؟ معلوم می‌شود که آرزوى مرگ به هنگام روى آوردن مشکلات بزرگ، کارى روا است و خلاف تقوا و تسلیم نیست.[2]
به هر حال، مریم پس از تولد نوزاد بسیار اندوهگین و مضطرب شد و نمی‌دانست چکار کند. در این لحظه، الطاف الهى شامل حالش گردید و از زیر پایش به وى ندا رسید که اى مریم محزون مباش که پروردگار تو از زیر پایت آب خوش‌‌گوارى جریان داده است.
مفسران قرآن کریم در این موضوع که چه کسى مریم را صدا زد، اختلاف نظر دارند. این اختلاف شاید ریشه در قرائت «من» در « مِنْ تَحْتِها» داشته باشد. بیشتر قاریان «میم» در «من تحتها» را به فتحه قرائت کردند؛ برخی نیز مانند نافع، حمزه، کسائی و حفص آن‌را  به کسر میم قرائت نمودند. بر اساس این اختلاف قرائت برخی می‌گویند اگر «مَن» به فتح خوانده شود، ندا دهنده حضرت عیسی خواهد بود، اما اگر «مِن» به کسر خوانده شود، این جبرئیل بوده که این مژده‌ها را به مریم داده است.[3] به هر حال این مسئله اختلافی است.
1. قول مشهور آن است که ندادهنده خود نوزاد، یعنی حضرت عیسی(ع) بود؛ زیرا اولاً: با سیاق سخن قرآن مناسب‌‏‌تر است. ظاهر سیاق می‌رساند که ضمیر فاعل در جمله «ناداها» به عیسى(ع) برگردد، نه به جبرئیل. و این ظهور، قید «مِنْ تَحْتِها» را تأیید می‌کند؛ زیرا با حال مولود نسبت به مادرش در حین وضع حمل مناسب‌‌‏تر است، تا حال جبرئیل و مریم. ثانیاً: برگشت ضمیر در جمله قبل و بعد به عیسى، مؤید دیگرى است، بر این‌‌که ضمیر مورد بحث هم به آن‌‌حضرت برگردد.[4]
2. برخی می‌گویند کسی که حضرت مریم را صدا زد جبرییل بود؛ به دلیل آن‌که اولاً: مریم بالاى تپه‌‌‏اى ایستاده بود و جبرییل در پایین تپه، و او مریم را از پایین تپه صدا زد. ثانیاً: حضرت عیسی تا زمانی که با مردم مواجه نشده بود لب به سخن نگشوده بود.[5]

[1]. مریم، 24.
[2]. ر. ک: مغنیه، محمد جواد، تفسیر الکاشف، ج ‏5، ص 17، تهران، دار الکتب الاسلامیة، 1424ق؛ جعفری، یعقوب، کوثر، ج ‏6، ص 510، بی‌جا، بی‌تا.
[3]. طبری، ابو جعفر محمد بن جریر، جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج 16، ص 53، بیروت، دار المعرفة، چاپ اول، 1412ق؛ فخرالدین رازی، ابوعبدالله محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، ج 21، ص 527، بیروت، دار احیاء التراث العربی، چاپ سوم، 1420ق.
[4]. طباطبائی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 14، ص 42، قم، دفتر انتشارات اسلامی، چاپ پنجم، 1417ق.
[5]. حقی بروسوی، اسماعیل، تفسیر روح البیان، ج5، ص 327، بیروت، دارالفکر؛ جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج ‏16، ص 52.

بسمه تعالی/امیرالمومنین علی(ع) اگرچه با لباس خشن و غذاهاى غیر لذیذ زندگى کرد، اما این‌گونه نبود که همیشه و در طول عمر خویش فقط نان و نمک و خرما خورده باشد، بلکه آن‌گونه که از سخنان آن‌حضرت بر می‌آید، این شرایط بیشتر به زمان زمام‌داری و حکومتشان باز می‌گردد. امام(ع) در طول سال‌های حکومت تلاش می‌کرد تا سطح زندگی و معیشت خویش را با ضعیف‌ترین شهروندان حکومت اسلامی منطبق سازد. البته این بدان معنا نیست که پیش از این دارای زندگی اشرافی بود.
در ارتباط با فلسفه ساده‌زیستی امام علی(ع) در تاریخ می‌خوانیم: عاصم بن زیاد حارثى که یکى از مریدان حضرت بود، خواست مانند امام بخورد و بپوشد، امام او را از این کار منع می‌کند. عاصم به حضرتش می‌گوید؛ شما چگونه چنین لباس خشن می‌پوشی و غذای ساده می‌خوری؟! امام(ع) فرمود: واى بر تو، من همانند تو نیستم؛ زیرا خداوند بر پیشوایان عادل واجب نمود تا خود را با مردم تهی‌دست برابر قرار دهند، باشد که تهی‌دستى بر فقیر سنگینى نکند و او را از پاى در نیاورد.[1]
علی(ع) در جایی دیگر می‌فرماید: آگاه باش که امام شما از تمام دنیایش به دو جامه کهنه، و از خوراکش به دو قرص نان قناعت نموده، بدان که شما توان چنین کاری را ندارید. ‏[2]
بنابر این؛ این‌گونه نبود که علی(ع) در تمام طول زندگی چنین باشد، اگرچه گاهی پیش می‌آمد که حتی غذای خود و خانواده خویش را به مستمندان و گرسنه‌گان می‌داد و خود گرسنه سر بر بالین می‌گذاشتند.[3] اما در عین زندگی ساده، دیگر غذاهای مفید و مقوی را نیز می‌خوردند.
أمامه نوه پیامبر(ص) و یکی از همسران امیرمؤمنان(ع) می‌گوید: «ایشان شبی در ماه رمضان نزدم آمد، برایش غذای شام را به همراه خرما و قارچ آوردم، امام(ع) از این غذاها خورد و قارچ را دوست می‌داشت».[4]
نکته: ظاهراً این روایت مرتبط با دوران قبل از خلافت حضرتشان می‌باشد.
البته، گفتنی است؛ آنچه در جنگ‌ها و نبردها باعث رشادت‌های علی(ع) می‌شد و می‌توانست در برابر جنگ‌جویانی مانند عمر بن عبدود پیروز از میدان به درآید و یا در خیبر را از جا درآورد، نیروی ایمان و عشق به جهاد و شهادت بود، نه نیرو و توان جسمی؛ چرا که به فرموده خود حضرت، پارسایان و انسان‌های متقی دارای جسمی نسبتاً نحیف هستند: «وَ أَجْسَادُهُمْ نَحِیفَة».[5]

[1]. سید رضی، محمد بن حسین، نهج البلاغة، محقق، صبحی صالح، ص 325، قم، هجرت، چاپ اول، 1414ق.
[2]. همان، ص 417.
[3]. ر. ک: «اهل بیت (ع) شأن نزول آیه "و یطعمون الطعام...»، پاسخ 18439.
[4]. برقی، ابو جعفر احمد بن محمد بن خالد، المحاسن، محقق، مصحح: محدث، جلال الدین، ج 2، ص 527،‏ قم، دار الکتب الإسلامیة، چاپ دوم، 1371ق.
[5]. نهج البلاغة، ص 303.

بسمه تعالی/عمر بن سعد، پسر ابی وقاص بود. پدر عمر، از مشاهیر اصحاب پیامبر اسلام(ص)،[1] و از سرداران صدر اسلام و امرای عرب بود.[2] او جزو اولین افرادی بود که اسلام آورد و در زمان پیامبر(ص) در جنگ‌های زیادی شرکت کرد. سعد بن ابی وقاص از طایفه بنی زهره و قریش بود و با مادر پیامبر اکرم(ص) خویشاوندی قبیله‌ای داشت. مدت سه سال حاکم کوفه شد. و از اعضای شورای شش نفره‌ای بود که برای تعیین خلیفه از جانب عمر انتخاب شده بودند.[3]
مورخان سال تولد عمر بن سعد را سال مرگ عمر بن خطاب[4] و یا در دوران پیامبراکرم(ص) دانسته‌اند.[5] عمر بن سعد بعد از کشته شدن عثمان، پدرش را تشویق کرد تا ادعای خلافت کند، اما پدرش این پیشنهاد را رد کرد.[6] او از جمله اشراف کوفه بود که علیه حجر بن عدی گواهی داد. و این گواهی زمینه‌ساز شهادت حجر به ‌دست معاویه شد.[7]
عمر بن سعد مقيم كوفه بود، عبيد الله بن زياد او را به حكومت همدان و رى منصوب كرده و گروهى را همراه او ساخته بود كه بروند. در اين ميان حسين بن علی(ع) به عراق آمد. عبيد الله بن زياد به عمر بن سعد فرمان داد به مقابله امام حسين(ع) برود و چهار هزار تن از سپاهيان خود را همراه او كرد و به عمر گفت: اگر حسين(ع) پيش من آيد و بپذيرد كه دست‏ در دست من نهد چنان رفتار كن و گر نه با او بجنگ. عمر بن سعد نپذيرفت. ابن زياد گفت: اگر نپذيرى تو را از حكومت عزل و خانه‌ات را خراب خواهم كرد. عمر بن سعد تسليم شد و به مقابله حسين(ع) رفت و با او جنگ كرد تا این‌که امام حسين(ع) به شهادت رسید. [8]
عمر بن سعد به دستور ابن زیاد، در کربلا آب را به روی امام حسین(ع) و یارانش بست.[9] همچنین پس از شهادت امام حسین(ع)، دستور داد که سپاهیانش بر بدن آن‌حضرت با اسب بتازند.[10]
وقتی عمر بن سعد پس از شهادت امام حسین(ع) پیش عبید الله بن زیاد رفت، ابن زياد به عمر سعد گفت: آن نامه كه درباره كشتن حسين به تو دادم به من بازگردان. عمر گفت: چرا؟ فرمانى دادى و من به انجام رسانيدم و آن نامه هم گم شده است. ابن زیاد گفت: بايد بياورى؛ عمر سعد همان جواب را دوباره تکرار کرد. ابن زياد اصرار كرد تا این‌که عمر گفت: نامه را گذاشتم كه چون پير زنان قريش در مدينه بر من اعتراض كنند آن نامه عذر من باشد. من تو را پند دادم و نصيحت كردم درباره حسين كه اگر پدرم را چنان نصيحت كرده بودم حق او را ادا كرده بودم... .[11]
عمر سعد از کارش بسيار پشيمان و اندوهگين شد؛ زيرا او نسبت به منصب‌هاى وعده داده شده توسط ابن زياد، نوميد گشت. او از مجلس ابن زياد برخاست و به سمت خانه رفت و در راه می‌گفت: هيچ‏كس به منزل خويش بازنگشت آن‌طور كه من بازگشتم؛ عبيد الله پسر زياد فاسق فرزند فاجر را اطاعت كردم و خداوند حاكم عادل را نافرمانى نمودم و پيوند خويشاوندی را بريدم. [12] عمر بن سعد بر هر گروهى از مردم که می‌گذشت روى از او بر می‌گردانيدند و چون به مسجد می‌آمد مردم بيرون می‌رفتند، هركس او را می‏ديد دشنامش می‌داد.[13] و سر انجام در زمان حکومت مختار به انتقام شهدای کربلا کشته شد.[14]

[1]. ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی، الاصابة فی تمییز الصحابة، تحقیق: عبد الموجود، عادل احمد، معوض، علی محمد، ج 3، ص 63، دار الکتب العلمیة، بیروت، چاپ اول، 1415ق.
[2]. ابن کثیر دمشقی‏، البدایة و النهایة، ج 8، ص 72، دار الفکر، بیروت، بی‌تا.
[3]. همان.
[4]. الاصابة فی تمییز الصحابة، ج 5، ص 219.
[5]. به نقل از: المزی، جمال الدین ابی الحجاج یوسف، تهذیب الکمال فی اسماء الرجال، ج 21، ص 360، مؤسسة الرسالة، بیروت، چاپ چهارم، 1406ق.
[6]. ابن عبدالبر، یوسف بن عبد الله‏، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، تحقیق: البجاوی، علی محمد، ج 2، ص 609، دار الجیل، بیروت، چاپ اول، 1412ق.
[7]. طبری، أبو جعفر محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک(تاریخ طبری)، تحقیق: ابراهیم، محمد أبو الفضل، ج 5، ص 269، دار التراث، بیروت، چاپ دوم، 1387ق؛ بلاذری، احمد بن یحیی، أنساب الأشراف، تحقیق: زکار، سهیل، زرکلی، ریاض، ج 5، ص 254، دار الفکر، بیروت، چاپ اول، 1417ق.
[8]. کاتب واقدی، محمد بن سعد بن منیع‏، الطبقات الکبری‏، ج 5، ص 128، دار الکتب العلمیة، بیروت، چاپ دوم، 1418ق.
[9]. شیخ مفید، الارشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج 2، ص 86، کنگره شیخ مفید، قم، چاپ اول، 1413ق.
[10]. سبط بن جوزى‏، تذكرة الخواص من الأمة فى ذكر خصائص الأئمة، ص 228، منشورات الشريف الرضى‏، قم، چاپ اول، 1418ق؛ الارشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج 2، ص 88.
[11]. ابن اثیر، علی بن محمد، الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 93 – 94، دار صادر، بیروت، 1385ق.
[12]. بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، تحقیق: زکار، سهیل، زرکلی، ریاض، ج 3، ص 211، دار الفکر، بیروت، چاپ اول، 1417ق؛ تذكرة الخواص من الأمة فى ذكر خصائص الأئمة، ص 233.
[13]. تذكرة الخواص من الأمة فى ذكر خصائص الأئمة، ص 233.
[14]. ذهبی، محمد بن احمد، تاریخ الاسلام، ج 5، ص 196، دار الکتاب العربی، بیروت، چاپ دوم، 1409ق؛ طبری، أبو جعفر محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک(تاریخ طبری)، تحقیق: ابراهیم، محمد أبو الفضل، ج 6، ص 62، دار التراث، بیروت، چاپ دوم، 1387ق.

بسمه تعالی/پاسخ در دو بخش زیر بیان می‌شود:
الف. بر اساس برخی از منابع تاریخی؛ تنها یک خانم از جمع بانوانی که در روز عاشورا حضور داشتند، شهید شد (نه دو تا)، که این زن یا امّ وهب (مادر وهب) است و یا همسر وهب. البته درباره شهادت امّ وهب نیز نقل‌های متفاوتی وجود دارد. نقل‌های موجود در منابع تاریخی و حدیثی کربلا چنین است:
1. وقتی عبد اللّه بن عمیر کلبى، همسر امّ وهب، شهید شد؛ ام وهب نزد جنازه همسر آمد و خاک را از صورت او پاک کرد و گفت: «بهشت بر تو گوارا باشد»، در این هنگام شمر بن ذی الجوشن به غلام خود دستور داد که با عمود بر سر امّ وهب بزند، او هم این جنایت را انجام داد و ام وهب در اثر این ضربه به شهادت رسید.[1]
2. در برخی از منابع آنچه در بالا ذکر شد را درباره خود وهب فرزند عبد الله کلبی نقل کرده‌اند؛ یعنی وقتی وهب شهید شد، مادر او نزد جنازه پسر آمد و امّ وهب به وسیله ضربه عمود شهید شد.[2] اما در برخی از منابع نقل شده است که مادر وهب شهید نشد،[3] بلکه وقتی همسر وهب آمد و خون را از صورت وهب پاک کرد، شمر به غلام خود دستور داد تا با عمودى که در دست دارد بر آن زن ضربه بزند که او هم این کار را انجام داد و همسر وهب در اثر این ضربه بر سر او به شهادت رسید.[4]
ب. بدون تردید در طول تاریخ اسلام و به ویژه تشیع؛ زنان از سهم به‌سزایى برخوردار بوده‌اند و عاشورا نیز برهه‌اى از همین تاریخ سراسر صبر و ایثار و مقاومت و خودآگاهى است. مهم‌ترین آثار حضور زنان در کربلا -چه از اولاد امام على(ع) و چه از بنى هاشم یا دیگران- «همدلى و همراهى با نهضت مردانه امام حسین(ع)» و «آموزش صبر و روحیه مقاومت و پایداری» بود.
اما آنچه مسلّم و قطعی بوده این است که؛ در عاشورا و نیز دیگر جنگ‌های پیامبر اکرم (ص)، امام علی(ع) و ... بنا نبود که بانوان حضور مستقیم در نبردها داشته باشند. و مانند مردان بجنگند، و همان‌طور که نقل شد، شهادت ام وهب و یا همسر وهب به جهت جنگیدن نبود. به علاوه؛ امام حسین(ع) در عاشورا مانع جنگیدن ام وهب همسر عبد اللّه بن عمیر کلبی بود (بنا بر نقل اول) شد که در ابتدا می‌خواست همراه شوهر خود به میدان برود که عبد اللّه از همسرش خواست به جمع زنان برگردد ولى او نمی‌رفت، لذا امام حسین(ع) به سراغ أمّ وهب رفت و آنان را دعا کرد و فرمود که به سوى زنان برگردد و با آنان بنشیند؛ زیرا زنان موظّف به جنگ نیستند و أمّ وهب برگشت.[5] همچنین در برخی از مقاتل معاصر نقل شده که مادر عمرو بن جناده پس از شهادت پسرش، سر او را گرفت و مردى را به وسیله آن کشت، سپس شمشیرى گرفت و با رجزخوانى به میدان رفت، که امام حسین(ع) او را به خیمه‌ها برگرداند.[6]

[1]. نویری، نهایة الأرب فی فنون الأدب‏، ج 20، ص 450، دار الکتب و الوثائق القومیة، قاهره، چاپ اول، 1423ق.
[2]. خوارزمی، موفق بن احمد، مقتل الحسین علیه السلام‏، ج 2، ص 15 – 16، انوار الهدی، قم، چاپ دوم، 1423ق.
[3]. سید ابن طاوس‏، اللهوف على قتلى الطفوف،‏ ص 105 – 106، انتشارات جهان، تهران، چاپ اول، 1348ش.
[4]. کرکی حائری، سید محمد، تسلیة المجالس و زینة المجالس‏، ج 2، ص 286، مؤسسة المعارف الإسلامیة، قم، چاپ اول، 1418ق؛ مجلسى، محمد باقر، بحار الأنوار، ج 45، ص 17، دار إحیاء التراث العربی، بیروت، چاپ دوم، 1403ق.
[5]. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الأمم و الملوک‏، ج 5، ص 430، دار التراث‏، بیروت، چاپ دوم، 1387ق.
[6]. مقرّم، عبد الرزاق‏، مقتل الحسین علیه السلام، ص 264، مؤسسة الخرسان للمطبوعات‏، بیروت، 1426ق.

بسمه تعالی / با تحقیق در منابع تاریخی و حدیثی که ما به آنها دست‌رسی داشتیم؛ چنین بر می‌آید که امام حسین(ع) در مسیر حرکتشان از مدینه تا کربلا در جایگاه‌های مختلف به تناسب آیاتی را تلاوت فرمود که در دو قسمت از مدینه به مکه و از مکه به کربلا بیان می‌شود.
الف. آیاتی که امام حسین(ع) هنگام خروج از مدینه و رهسپار شدن به سوی مکه خواندند، عبارت‌اند از:
1. در شب یک‌شنبه بیست و هشتم ماه رجب، هنگام خروج از مدینه و رهسپار شدن به سوى مکّه که فرزندان، برادرزادگان و برادرانش نیز با بیشتر خاندانش همراه او بودند جز برادرش محمّد ابن حنفیّه؛ این آیه شریفه را قرائت فرمود:[1] «فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً یَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنی‏ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمینَ»؛[2] موسى ترسان و نگران از آن‌جا بیرون رفت [در حالى که‏] می‌گفت: «پروردگارا، مرا از گروه ستم‌کاران نجات بخش». طبق این آیه؛ حضرت موسی(ع) برای رهایی از شرّ فرعونیان از مصر به سوی مدین خارج شد.[3] امام حسین(ع) با خواندن این آیه حال خروج خود را از شهر مدینه به حال خروج حضرت موسی(ع) از مصر تشبیه کرده که آن‌حضرت از ترس فرعون مصر ناچار به ترک شهر و دیار و فرار از شهر گردید، و امام حسین(ع) نیز به خاطر فرعون زمان خود مجبور به ترک دیار و خانه و کاشانه خود شد.
2. وقتی آن‌حضرت در ماه شعبان داخل در مکه شد، این آیه شریفه را خواند:[4] «وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْیَنَ قالَ عَسى‏ رَبِّی أَنْ یَهْدِیَنی‏ سَواءَ السَّبیل‏»؛[5] و چون به سوى [شهر] مَدْیَن رو نهاد [با خود] گفت: «امید است پروردگارم مرا به راه راست هدایت کند».
ب. آیاتی که امام حسین(ع) در مسیر رهسپار شدن به سوی عراق و کربلا به مناسبت‌هایی قرائت فرمود، به شرح زیر است، و گفتنی است که امام حسین(ع) در این مسیر به کوفه نرفت.
3. وقتى امام حسین(ع) از مکّه بیرون آمد، فرستادگان عمرو بن سعید بن عاص به فرماندهی یحیى بن سعید راه آن‌حضرت را گرفتند و گفتند: «بازگرد! کجا می‌روى؟» امّا امام حسین(ع) مقاومت کرد و روان شد و دو گروه به جلوگیری همدیگر پرداختند و تازیانه‌ها به یکدیگر زدند. حسین(ع) و یاران آن‌حضرت به سختى مقاومت کردند. پس از آن، امام حسین(ع) به راه خویش رفت که بر او فریاد زدند: «اى حسین! مگر از خدا نمی‌ترسى؟ از جماعت بیرون می‌شوى و میان این امّت تفرقه می‌اندازی!»، امام حسین(ع) این آیه شریفه را خواند:[6] «لِی عَمَلِی وَ لَکُمْ عَمَلُکُمْ أَنْتُمْ بَرِیئُونَ مِمَّا أَعْمَلُ وَ أَنَا بَرِی‏ءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ»؛ عمل من براى من، و عمل شما براى شماست! شما از آنچه من انجام می‌دهم بیزارید و من (نیز) از آنچه شما انجام می‌دهید بیزارم!
4. در اثنای سفر امام حسین(ع) به عراق خبرهای ناگواری به امام(ع) رسید که کشته شدن جناب مسلم بن عقیل، هانی، قیس بن مسهر صیداوی و عبدالله بن یقطر از آن جمله بود.[7] وقتى خبر شهادت قیس بن مسهر صیداوی را به حضرت امام حسین(ع) دادند، چشم‌هایش پر از اشک شد و این آیه شریفه را تلاوت کردند:[8] «مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلا»؛[9] در میان مؤمنان مردانى هستند که بر سر عهدى که با خدا بستند صادقانه ایستاده‌اند بعضى پیمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشیدند)، و بعضى دیگر در انتظارند و هرگز تغییر و تبدیلى در عهد و پیمان خود ندادند.
5. عبد الله و منذر اسدی وقتی در ثعلبیه[10] به امام حسین(ع) خبر شهادت مسلم بن عقیل و هانی را دادند، امام(ع) فرمود: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»؛[11] ما از آنِ خدائیم و به سوى او بازمی‌گردیم. و امام(ع) و پیوسته این جمله را تکرار مى‌فرمود.[12]
6. پس از آن‌که عبید الله بن حرّ جعفی دعوت امام حسین(ع) را نپذیرفت و گفت اسبم را به شما هدیه می‌دهم، امام از وی روى گرداند و فرمودند: «حال که در راه ما از نثار جان دریغ می‌کنى، ما نیز به مال تو نیازى نداریم»، سپس این آیه را تلاوت فرمود:[13] «وَ ما کُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً»؛[14] و من هیچ‌گاه گمراه‏ کنندگان را دستیار خود قرار نمى‏دهم!».

[1]. شیخ مفید، الإرشاد فی معرفة حجج الله على العباد، ج 2، ص 35، کنگره شیخ مفید، قم، چاپ اول، 1413ق؛ طبرسی، فضل بن حسن‏، إعلام الورى بأعلام الهدى‏، ج 1، ص 435، مؤسسه آل البیت(ع)، قم، چاپ اول، 1417ق.
[2]. قصص، 21.
[3]. قمى، على بن ابراهیم، تفسیر القمی، محقق و مصحح: موسوى جزائرى، طیب‏، ج 2، ص 137، دار الکتاب، قم، چاپ سوم، 1404ق؛ طبرى، ابو جعفر محمد بن جریر، جامع البیان فى تفسیر القرآن، ج 20، ص 34، دار المعرفة، بیروت، چاپ اول، 1412ق.
[4]. الإرشاد فی معرفة حجج الله على العباد، ج 2، ص 35 – 36.
[5]. قصص، 22.
[6]. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الأمم و الملوک،‏ ج 5، ص 385، دار التراث‏، بیروت، چاپ دوم، 1387ق؛ ابن نما حلی، نجم الدین جعفر بن محمد، مثیر الأحزان‏، ص 39، مدرسة الإمام المهدی(عج)، قم، چاپ سوم، 1406ق.
[7]. الإرشاد فی معرفة حجج الله على العباد، ج 2، ص 70 – 76.
[8]. جزرى‏، عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ‏، ج 4، ص 50، دار الصادر، بیروت، 1385ق.
[9]. احزاب، 23.
[10]. «ثعلبیه»؛ نام یکى از منزلگاه‌هاى نزدیک کوفه است که امام حسین(ع) در مسیر خود از آنجا گذشت. این مکان، به نام ثعلبه، مردى از بنى اسد است که در آنجا فرود آمده و ساکن شده و چشمه‌اى حفر کرده بود (یاقوت حموی، شهاب الدین ابو عبد الله، معجم البلدان، ج 2، ص 78 – 79، دار صادر، بیروت، چاپ دوم، 1995م)؛ در این محلّ که قناتى داشته، امام حسین(ع) بار افکند و یک شب آنجا ماند.
[11]. بقره، 156.
[12]. الإرشاد فی معرفة حجج الله على العباد، ج 2، ص 74.
[13]. مقرّم، عبد الرزاق‏، مقتل الحسین(ع)، ص 194، مؤسسة الخرسان للمطبوعات‏، بیروت، 1426ق؛ شیخ صدوق، الأمالی، ص 154 – 155، کتابچى، تهران، چاپ ششم، 1376ش.
[14]. کهف، 51.

پاسخ

 

حوادث بعد از شهادت سيد الشهدا امام حسين عليه السلام آنقدر جانسوز و جانگداز است كه قلم از نگارش آن عاجز است، اهانتها و جسارتهايي كه به خاندان رسول خدا صلي الله عليه و آله شد آنقدر حزن انگيز و غم انگيز است كه حتي واكنش برخي از لشكريان دشمن را نيز بر انگيخته است، به هر حال در اين جواب به قسمتي از اين جسارتها اشاره مي كنيم:

خوارزمي مي‌گويد:

دشمنان آمدند و خيمه‌گاه را محاصره كردند. شمر هم با آنان بود. گفت: وارد شويد و لباسهايشان را غارت كنيد. آن گروه وارد شده و هرچه در خيمه بود برداشتند. حتي گوشواره از گوش ام‌كلثوم خواهر امام حسين ـ عليه السلام ـ هم درآوردند و گوش او را زخمي كردند. بر سر لباسهايي كه بر تن زنان بود نزاع مي‌كردند. قيس بن اشعت، قطيفه‌اي را كه حسين ـ عليه السلام ـ روي آن مي‌نشست برداشت. از اين رو به «قيس قطيفه» معروف شد. مردي از ازد به نام اسود، كفش آن حضرت را برداشت. آنگاه آن مردم به دنبال جامه‌ها و اسبها و شترها رفتند و آنها را غارت كردند.

ابن نما گويد:

آنگاه به غارت خانواده و همسران امام حسين پرداختند، روسري از سرها و انگشتر از انگشتها، گوشواره از گوشها و خلخال از پاها در مي‌آوردند. مردي از سنبس پيش دختر امام حسين ـ عليه السلام ـ آمد و چادر را از سرش برگرفت و آنان بي لباس(بي چادر) ماندند، دستخوش باد حوادث و بازيچه دستهاي تقدير و اندوههاي بزرگ (آنگاه وي اشعاري از حسن بن ضحاك مي‌آورد كه به غمنامه عزيزان اهل بيت مرتبط مي‌شود.)

يكي از زنان بني بكر بن وائل كه ديد وسايل غارت شده زنان را تقسيم مي‌كنند، گفت: اي آل بكر! آيا دختران پيامبر را غارت مي‌كنيد؟!!! حكمي جز از آن خدا نيست، هلا اي خوخنواهان مصطفي.... !!! همسرش او را برگرداند. دختران پيامبر و نور چشمهاي حضرت زهرا ـ عليها السلام ـ بيرون آمدند، حسرت زده و نوحه‌گر وگريان بر آن جوانان و پيران. به خيمه‌ها آتش زدند. آنان گريزان از خيمه‌ها بيرون آمدند(مثيرالاحزان، ص 77. )

آتش به آشيانه مرغي نمي‌زنند گيرم كه خيمه، خيمه آل عبا نبود. ..

محمدبن سعد گويد:

مردي از اهل عراق، با حالت گريان زينتهاي دختر امام حسين ـ عليه السلام ـ، فاطمه را مي‌گرفت. وي گفت: چرا گريه مي‌كني؟ گفت: دختر پيامبر خدا را غارت مي‌كنم، گريه نكنم؟ گفت: پس واگذار. گفت: مي‌ترسم ديگري آن را بردارد) طبقات، شرح حال امام حسين، ص 78.)

شيخ صدوق با سند خود از فاطمه دختر امام حسين ـ عليه السلام ـ روايت مي‌كند:

غانمه وارد خيمه ما شد. من دختر كوچكي بودم كه دو خلخال طلايي در پاهايم بود. او مي‌كوشيد آنها را از پايم در‌آورد و در همان حال مي‌گريست. گفتم: چرا گريه مي‌كني اي دشمن خدا!؟ گفت: چرا گريه نكنم، در حالي كه دختر پيامبر را غارت مي‌كنم!!! گفتم: خوب غارتم نكن. گفت: مي‌ترسم ديگري بيايد و آن را ببرد!!. گويد: هر چه در خيمه‌ها بود غارت كردند، حتي جامه‌هايي كه بر تنمان بود) امالي، ص 139)

ابن جوزي گويد:

يكي از آنان جامه فاطمه دختر امام حسين ـ عليه السلام ـ را برداشت. ديگري زيورهايش را و ...) تذكره الخواص، ص 228)

سيد بن طاووس از قول راوي نقل مي‌كند:

دختري از طرف خيمه‌گاه امام حسين ـ عليه السلام ـ آمد. مردي به او گفت: دختر! سرورت كشته شد! آن دختر گويد: شيون كنان پيش زنان رفتم. آنان هم رو در روي من ايستاده به فغان پرداختند. راوي گويد: آن گروه در غارت خيمه‌هاي خاندان رسالت به مسابقه پرداختند، حتي جامه‌ها از زنان مي‌گرفتند. دختران رسول خداـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ و حريم رسالت، گريان و نالان در فراق حاميان و دوستان از خيمه‌ها بيرون آمدند. حميدبن مسلم گويد: زني از بني بكر بن وائل را كه با شوهرش در سپاه عمر سعد بود ديدم كه چون حمله به خيمه‌هاي خانواده امام و غارت آنها را ديد، شمشيري برداشت و به سوي خيمه‌ها شتافت و گفت: اي آل بكر! آيا دختران پيامبر غارت مي‌شوند؟!!! جز براي خدا حكومت نيست. اي خونخواهان پيامبر شوهرش او را گرفت و برگرداند. راوي گويد: آنگاه زنان را از خيمه‌ها بيرون آوردند و در خيمه‌ها آتش افروختند) لهوف، ص180)

نيز گويد:

بدان كه اواخر روز عاشورا اهل بيت امام حسين ـ عليه السلام ـ و دختران و كودكان به اسارت دشمنان در آمدند. اندوهگين و گريان بودند و تا آخر آن روز در چنان خواري و شكستگي بودند كه به قلم نمي‌آيد، آن شب را به صبح آوردند، در حالي كه حاميان و مردان خود را از دست داده بودند و غريبانه كوچ مي‌كردند. دشمنان سعي مي‌كردند هر چه بيشتر با آنان بدرفتاري كنند تا نزد عمر سعد بي دين و ابن زياد كافر و يزيد بن معاويه، سركرده الحاد و عناد تقرب جويند) اقبال، ص583)

شيخ مفيد از حميد بن مسلم نقل مي‌كند:

به خدا قسم برخي از زنان و دختران را مي‌ديدم كه بر سر غارت لباسهايش نزاع بود. به علي بن الحسين ـ عليه السلام ـ رسيديم كه بشدت بيمار بود و روي فرشي نشسته بود گروهي با شمر بودند. به او گفتند: آيا اين بيمار را نمي‌كشي؟ پيش خود گفتم: سبحان الله! آيا كودكان را هم مي‌كشند؟ اين يك كودك است و بيمار. آنان را از اطراف او كنار زدم. عمر سعد آمد. زنان بر سر او فرياد كشيدند و گريستند. به همراهانش گفت: كسي از شما وارد خيمه زنان نشود و متعرض اين پسر بيمار نگردد. زنان از او خواستند: اموال غارت شده را برگردانند تا خود را بپوشانند. گفت: هر كه از اينان چيزي برده بياورد. به خدا قسم هيچ كس چيزي برنگرداند. گروهي از همراهانش را مأمور خيمه‌هاي زنان و علي بن الحسين ـ عليه السلام ـ ساخت تاكسي از آنان جايي نرود و با آنان بدرفتاري نشود) ارشاد، ص242)

ابن كثير به سند خود از جعفربن محمد نقل مي‌كند:

شمر مي‌خواست امام زين العابدين ـ عليه السلام ـ را كه كوچك و بيمار بود بكشد، حميدبن مسلم نگذاشت. عمر سعد آمد و گفت: كسي وارد خيمه زنان نشود و كسي اين نوجوان را نكشد و هر كه هرچه برده برگرداند. به خدا هيچ كس چيزي برنگرداند(البدايه و النهايه، ج 8 ، ص205

 

پاسخ: براساس برخي از روايات، وقتي كه شب فرا رسيد، حضرت علي(ع) به پسرش حسن گفت: برو ابوذر را بياور. امام حسن رفت و ابوذر را صدا كرد. ابوذر آمد و حضرت علي(ع) بدن فاطمه زهرا را به جايگاه نماز آورد و بر آن نماز خواند (بحارالانوار، ج 43، ص 215، چاب بيروت)

در روايتي ديگري آمده است كه كساني كه بر بدن فاطمه زهرا(س) نماز خواندند عبارتند از: علي(ع)، سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، حذيفه و عبدالله بن مسعود (بحار، ج 43، ص 210).

در روايت ديگري آمده است: كساني كه بر بدن فاطمه زهرا(س) نماز خواندند عبارتند از: علي(ع)، حسن، حسين، عباس، فضل بن عباس، سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، حذيفه، عبدالله بن مسعود، عقيل و بريده (بحار، ج 43، ص 183 به نقل از تاريخ طبري).

بنابراين، اين افراد در تشييع و نماز بر بدن فاطمه زهرا شركت داشتند: علي(ع)، امام حسن(ع)، امام حسين(ع)، سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، حذيفه، عباس، فضل بن عباس، عقيل، عبدالله بن مسعود و بريده. غير از اينها هيچكس حق شركت در نماز و تشييع نداشت .

 

پاسخ:در رابطه با نحوه اين ازدواج مبارك و شادي و سرور در آن، آنچه در روايات و تاريخ آمده به اين گونه است: نقل شده كه در شب عروسي حضرت علي و فاطمه عليهماالسلام، وقتي آفتاب غروب كرد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم دستور داد فاطمه عليهاسلام را براي رفتن به خانه شوهر آماده كنند و به زنان مهاجر و انصار و دختران عبدالمطلب فرمود او را همراهي كنند و با خوشحالي شعر بخوانند و تكبير بگويند، ولي چيزي را كه موجب ناخشنودي خداوند است به زبان نياورند.

فاطمه عليهاسلام را سوار ناقه اي كردند و زمام آن را سلمان در دست گرفت.

رسول خدا و حمزه و عقيل و جعفر و افراد ديگري از اهل بيت به دنبال ناقه عروس به راه افتادند. در اين هنگام جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل با جمع زيادي از ملائكه به زمين نازل شدند. جبرئيل تكبيري سر داد. ميكائيل و اسرافيل، و سپس همه ملائكه تكبير گفتند. رسول خدا هم تكبير گفت و سلمان هم پس از او تكبير گفت، و به اين ترتيب، تكبير گفتن در شب عروسي « سنت » شد. وقتي به خانه علي عليه السلام رسيدند، رسول خدا چادر را از صورت زيباي زهرا عليهاسلام كنار زد و دست او را گرفت و در دست علي عليه السلام گذاشت و فرمود:«خداوند به تو مبارك گرداند. اي علي، فاطمه براي تو همسري خوب است و اي فاطمه، علي هم براي تو خوب شوهري است؛ به خانه خود برويد تا من بيايم.»( بحارالانوار، ج 43، ص 96 و 115 و 141)

وليمه عروسي علي و فاطمه عليهما السلام در ظهر روز قبل از زفاف بوده است. امام علي مي فرمايد:

رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود:« اي علي، براي خانواده ات غذاي بسيار نيكويي تهيه كن. ما گوشت و نان مي دهيم و تو هم خرما و روغن بياور .» من خرما و روغن خريدم و رسول خدا هم گوسفندي فربه سر بريد و نان زيادي تهيه فرمود. سپس به من فرمود:« هر كس را كه مي خواهي دعوت كن.»

من به مسجد رفتم و ديدم مسجد پر از اصحاب مسلمان است. خواستم بعضي را دعوت كنم و بعضي را نكنم، اما خجالت كشيدم. پس صدا زدم:« دعوت به وليمه فاطمه را اجابت كنيد. » مسلمان ها دسته دسته آمدند و من در فكر زيادي جمعيت و كمي غذا بودم. اما رسول خدا ناراحتي مرا حس كرد و فرمود:« من از خداوند درخواست بركت كرده ام .» آن روز بيش از چهار هزار نفر آمدند و غذا خوردند اما غذاي ما كم نيامد. (بحارالانوار، ج 43، ص 95 و ج 103، ص 268، ح 17).

علي(عليه السلام) و پيامبر(صلي الله عليه و آله) براي بهتر شدن عروسي، هرگونه تدبيري را انديشيده بودند. جابر مي گويد: ما در عروسي علي(عليه السلام) و فاطمه حاضر بوديم و هيچ مجلس عروسي را بهتر از آن نديديم(فاطمة الزهرا سلام الله عليها من المهد الي اللحد: ص 193)

پيامبر(صلي الله عليه و آله) به زنان خود دستور داد تا حضرت زهرا را بيارايند. آنان، فاطمه(سلام الله عليها) را با بوهاي خوش عطر آگين ساختند و در حالي كه شعر مي خواندند،( همان: ص 195) لباسي را كه از بهشت آمده بود، بر تنش پوشاندند.

داستان لباس بهشتي اين گونه است(همان: ص 190) كه پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) براي عروسي دخترشان لباسي زيبا خريد. پس از مدتي، فقيري به در خانه نبي آمد و گفت: لباسي كهنه مي خواهم. با اين حال، حضرت زهرا، لباس نو و تازه خود را به او بخشيد. آن گاه جبرئيل نازل شد و گفت: اي محمد! خداوند بر تو سلام مي رساند و دستور داد بر فاطمه درود بفرستم و براي او، پيراهن بهشتي از سندس سبز فرستاده است. لباس بهشتي را بر تن عروس بهشتي كردند تا اين كه غروب شد.

سپس پيامبر (ص) او را در آغوش گرفت و بر استري و به روايتي بر شهبا سوار كرد(بحارالانوار: ج 43، ص 115) رسول خدا(صلي الله عليه و آله) پيشاپيش جمعيت گام مي سپرد و مردان بني هاشم نيز پشت مركب فاطمه راه مي رفتند. در روايت است كه جبرئيل در سمت راست، ميكائيل در سمت چپ و 7000 ملك در پست سر حضرت فاطمه بودند كه تا طلوع فجر، خداوند را تسبيح و تقديس مي كردند(كشف الغمه: ص 353)

دختران عبدالمطلب و بني هاشم و زنان مهاجر و انصار و در پيشاپيش آنان، زنان پيامبر(صلي الله عليه و آله) عروس نور را در اين راه همراهي مي كردند.

اين بود شمه اي از نحوه عروسي اين دو بزرگوار كه با دقت در آن به اين نتيجه مي رسيم كه اين ازدواج به دور از هرگونه افراطگري و هوا و هوسها برگزار شد و اين مي تواند بهترين الگو براي تمامي ما شيعيان و ارادتمندان آن خاندان باشد.

 

پاسخ:همه متفقاً گفته اند نخستين كسي كه از زنان مسلمان شد «خديجه» همسر وفادار و فداكار پيامبر(ص) بود، و امّا از مردان، همه دانشمندان و مفسران شيعه به اتفاق گروه عظيمي از دانشمندان اهل سنت «علي»(ع) را نخستين كسي از مردان مي دانند كه دعوت پيامبر(ص) را پاسخ گفت. شهرت اين موضوع در مياان دانشمندان اهل تسنن به حدي است كه جمعي از آنها ادعاي اجماع و اتفاق بر آن كرده اند. از جمله «حاكم نيشابوري»(مستدرك علي الصحيحين، كتاب معرفت، صفحه 22)چنين مي گويد «هيچ مخالفتي در ميان تاريخ نويسان در اين مسأله وجود ندارد، كه علي بن ابيطالب(ع) نخستين كسي است كه اسلام آورده، تنها در بلوغ او به هنگام پذيرش اسلام اختلاف دارند».(تفسير قرطبي 5/3075) «ابن عبدالبر»(استيعاب، 2/457)چنين مي نويسد: «در اين مسأله اتفاق است كه خديجه نخستين كسي بود كه ايمان به خدا و پيامبر آورد، و او را در آنچه اورده بود تصديق كرد، سپس علي(ع) بعد از او همين كار را انجام داد».(الغدير 3/237) «ابو جعفر اسكافي معتزلي» مي نويسد: «عموم مردم نقل كرده اند كه افتخار سبقت در اسلام مخصوص علي بن ابيطالب(ع) است».(الغدير/ 3/237) گذشته از اين، روايات فراواني از پيامبر(ص) و نيز از خود علي(ع) و صحابه در اين باره نقل شده است كه به حد تواتر مي رسد و ذيلاً چند حديث را به عنوان نمونه مي آوريم 1 ـ پيامبر(ص) فرمود: «نخستين كسي كه در كنار حوض كوثر بر من وارد مي شود، نخستين كسي است كه اسلام آورده، و او علي بن ابيطالب(ع) است». 2 ـ گروهي از دانشمندان اهل سنت از پيامبر(ص) نقل كرده اند كه پيامبر(ص) دست علي(ع) را گرفت و فرمود: «اين اولين كسي است كه به من ايمان آورده، و اولين كسي است كه در قيامت با من مصافحه مي كند و اين صديق اكبر است». 3 ـ ابو سعيد خدري از پيامبر(ص) چنين نقل مي كند كه دست به ميان شانه هاي علي(ع) زد و فرمود «اي علي هفت صفت ممتاز داري كه احدي در قيامت نمي تواند درباره آنها با تو گفتگو كند، تو نخستين كسي هستي كه به خدا ايمان آوردي، و از همه نسبت به پيمانهاي الهي باوفاتري، و در اطاعت فرمان خدا پابرجاتري...»(حلية الاولياء 1/66) همانگونه كه اشاره كرديم دهها روايت در كتب مختلف تاريخ و تفسير و حديث، در اين باره از پيامبر(ص) و ديگران نقل شده است.

 

پاسخ:در مورد اولين كسي كه در راه خدا جهاد كرد بايد گفت در روايات وارد شده كه حضرت ابراهيم خليل عليه السلام بوده است:

1ـ قال رسول الله(ص): «إنَّ أوَّلَ مَنْ قاتَلَ فى سَبيل اللّهِ إبراهيمُ الخليل حَيثُ أسَرَتِ الرّومٌ لُوطاً، فَنَفَرَ إبراهيمُ(ع) واسْتَنْقَذَهُ مِن أيدِيهِمْ». (مستدرك الوسائل، ج 11 ص 9 - بحارالانوار، ج 97، ص 16 - نوادر راوندى، ص 147.)

 «اولين كسى كه در راه خدا قتال و جنگ نمود، ابراهيم خليل بود، هنگامى كه لشكريان روم، لوط را به اسارت گرفتند، پس ابراهيم به كمك او شتافت (جنگ كرد) و او را از دست آنها نجات داد».

 2ـ عن جعفر عن ابيه(ع) قال: «أوَّلُ مَنْ قاتَلَ إبراهيمُ(ع) حَيثُ أسَرَتِ الرّومٌ لُوطاً، فَنَفَرَ إبراهيمُ(ع) حتّى اسْتَنْقَذَهُ مِن أيدِيهِمْ...». (وافى، ج 2، جزء 9، ص 27.)

 حضرت امام صادق از حضرت امام محمد باقر(ع) نقل مى كند كه فرمود: «اولين كسى كه قتال كرد، ابراهيم(ع) بود، هنگامى كه لشكريان روم، لوط را به اسارت گرفتند، پس از آن ابراهيم پيش رفت تا آنكه او را از دست آنها نجات داد».

3ـ و عن على(ع) أنّه قال: «أوَّلُ مَن جاهَدَ فى سَبيلِ اللّهِ إبراهيمُ(ع) أغارَتِ الرّومُ عَلى ناحِيَة فيهَا لُوطٌ(ع) فَأسَروهُ فَبَلَغَ ذلِكَ إبراهيمَ(ع) فَنَفَرَ فَاسْتَنْقَذَهُ مِن أيْديهِم وَ هوَ أوَّلُ مَن عَمِلَ الرّاياتِ عَلَيهِ أفضَلُ السَّلامِ». (بحار، ج 100، ص 51 - دعائم الاسلام، ج 1، ص 341).

 حضرت اميرالمؤمنين(ع) مى فرمايد: «اول كسى كه جهاد در راه خدا كرد ابراهيم(ع) بود، در وقتى كه روميان مكانى را مورد تاخت و تاراج قرار دادند كه لوط(ع) در آنجا بود، پس او را به اسارت خويش در آوردند، اين خبر به ابراهيم(ع) رسيد پس از آن ابراهيم جلو رفت و (با اقدام جهادى خود) او را از دست آنان نجات داد و او اوّل كسى است كه پرچم را به عمل آورد (ساخت و به دست گرفت)، بر او بهترين سلام ها باد.

 

 پاسخ: امامان معصوم گرچه امام و رهبر مردم بودند و مي توانستند از حق و حقوقي كه خداوند براي آنان قرار داده استفاده كنند ولي با اين حال, كار مي كردند و ثروت به دست مي آوردند و زندگي را از اين راه اداره مي كردند و از همين ثروتها در راه خدا انفاق مي كردند. كه در ذيل به برخي از اين موارد اشاره مي شود:

پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله پيش از هجرت و به خصوص در زمان قبل از بعثت به چوپاني و تجارت مشغول بوده است، در سيره‏ى ابن‏هشام حديثى نقل شده كه پيامبر(ص) فرمود: ... من هم گوسفند مى‏چراندم، (سيره‏ى ابن هشام، ج 1، ص 176، چاپ مصر). اما پس از هجرت، پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله كشاورزى و باغبانى داشتند. پس از آن كه حضرت از مكه به مدينه هجرت كردند، مردم مدينه زمين‏هايى را به ايشان اهداء كردند و رسول خدا(ص) در آن زمين‏ها كشاورزى و باغبانى مى‏كردند. پس از آن كه مسلمانان در دفاع از اسلام، با دشمنان درگير شدند، ثروت‏هاى زيادى به دست مسلمانان افتاد. اين ثروت‏ها دو قسم بودند. برخى از آن‏ها بدون اين كه جنگى صورت بگيرد، در اختيار مسلمانان قرار مى‏گرفت. اين‏گونه ثروت‏ها كه بدون درگيرى به دست مى‏آمد، به نص قرآن، حقّ خاصّ پيامبر بود و در اختيار آن حضرت قرار مى‏گرفت، مانند فدك، سرزمين‏هاى بنى‏نضير و دو قلعه از قلعه‏هاى خيبر به نام وطيح و سلالم. پيامبر اسلام در اين باغ‏ها و زمين‏ها به كشاورزى مى‏پرداخت و با درآمد آن‏ها، زندگى خود و خاندان خود را اداره مى‏كرد و با بقيه‏ى درآمد آن باغ‏ها و زمين‏ها براى مسلمانان تداركات جنگى تهيه مى‏كرد. همچنين به علاوة اين زمين‏ها و قلعه‏ها، يكى از عالمان يهودى به نام مُخَيريق هفت باغ خود را به پيامبر بخشيد و به جنگ احد رفت و در دفاع از اسلام و پيامبر به شهادت رسيد. اين هفت باغ كه به عنوان «عوالى» معروف بودند، در اختيار پيامبر قرار گرفت و آن حضرت در اين باغ‏ها هم كار مى‏كردند. (سيره‏ى حلبيه، ج 3، ص 361، س 3، محشّى به سيره‏ى نبويّه، سيد احمد زنى دحلان). علاوه بر اين‏ها خُمس سرزمين‏هايى كه با لشكركشى فتح مى‏شد، متعلق به شخص پيامبر بود و آن حضرت در آن زمين‏ها هم مى‏توانست كشاورزى كند.

رواياتى نيز آمده كه نشان مى‏دهد پيامبر اكرم(ص) و على(ع) كشاورزى مى‏كردند و باغ داشتند. به عنوان مثال حديث دوم، چهارم و پنجم از باب 9 جلد 12 وسايل‏الشيعه، صفحه 22 و كتاب التجارة، ابواب مقدمات و نيز حديث 1 و 2، باب 10 دلالت دارند كه پيامبر و على(ع) كشاورزى و باغبانى مى‏كردند. در همين باب 10، در حديث سوم آمده است: (ما فى الاعمال شى‏ءٌ اَحبُّ الى‏اللّه‏ من الزراعة و ما بَعَثَ‏اللّه‏ُ نبيّاً الاّ زرّاعاً الاّ ادريس فانّه كان خيّاطاً( چيزي براى خدا محبوب‏تر از كشاورزى نيست و خداوند جز ادريس كه خياط بود، همه پيامبران را كشاورز مبعوث ساخته است . اين حديث هم مى‏رساند كه همه پيامبران كشاورزى مى‏كرده‏اند. البته توجه داشته باشيم كه پيامبر(ص) و على(ع) با اين كه كار مى‏كردند و درآمد به دست مى‏آوردند، خودشان از اين درآمدها بسيار كم استفاده مى‏كردند، و آنرا در راه خدا مصرف مى‏كردند.

همچنين در مورد اميرالمؤمنين حضرت علي عليه السلام نقل شده كه با دسترنج خود يك هزار نفر برده خريد و آزاد كرد .(وسايل الشيعه ج 12, ص 22 باب 9 ح اول, ابواب مقدمات تجارت). خريد اين همه برده و آزاد كردن آنها نشان مي دهد كه حضرت علي(ع) خودش كار مي كرده و در آمد داشته است. حضرت علي(ع) مي توانست از بيت المال بخورد و از حقوقي كه خداوند براي او قرار داده بود استفاده كند ولي آن حضرت با درآمد شخصي خود زندگي مي كرد.در روايتي آمده است كه علي(ع) فرمود: خداوند به حضرت داوود وحي كرد كه تو بنده خوبي هستي اگر از بيت المال نخوري و با دسترنج خود زندگي بكني، حضرت داوود به خاطر اين تذكر خداوند، چهل روز گريه كرد و پس از آن حضرت داوود به دست خود زره درست مي كرد و مي فروخت. حضرت داوود 360 زره بافت و به 360000 درهم فروخت و در نتيجه صاحب اموال زيادي شد و از بيت المال بي نياز گرديد. (همان، ح3) آيا حضرت علي(ع) كه اين داستان را نقل مي كند، مي شود كه خودش خلاف آن را عمل بكند؟! حضرت علي(ع) با تلاش و كوشش خود، نخلستانهايي احداث كرد، چاههايي كند، قناتهايي راه انداخت و از درآمد اينها زندگي بني هاشم را اداره مي كرد كه هم اكنون نيز بعضي از اين چاهها و نخلستانها بعد از گذشت قرنها باقي مانده مثلا در مدينه منوره جايي است معروف به محل چاههاي علي يا نخلستانهاي علي.

در رواياتي ديگر آمده است كه علي(ع) بيل مي زد و زمينها را آباد مي ساخت و نعمتهاي نهفته در دل زمينها را بيرون مي آورد. (وسائل ج 12 ص 22، باب 9، ح 2؛ امام علي و اقتصاد، محمد دشتي، ص 390، مجموعه الگوهاي رفتاري شماره 3). علي(ع) فرمود: «من وجد ماء و ترابا ثم افتقر فأبعد الله» (همان, ص 24 ح 13) هر كس آب و خاك داشته باشد و فقير باشد خداوند او را از درگاه خود دور مي كند. امام باقر(ع) فرمود: مردي حضرت علي(ع) را ديد و گفت: يا علي! اين بار, چه باري است؟ علي(ع) فرمود: اين ها يكصد هزار نهال خرما است و مي روم تا بكارم. و آن حضرت همه آن هسته ها را كاشت و همه اش نهال شدند. (همان, باب 10 ص 25 ح 1).

توجه به اين نكته داشته باشيم كه پس از وفات پيامبر اسلام, مخالفان حضرت علي و دستگاه خلافت تلاش كردند تا بني هاشم و در رأس آنان حضرت علي و فاطمه زهرا عليهما السلام در تنگناي شديد اقتصادي قرار بدهند تا بتوانند بر ضد آنان كار بكنند و براي همين منظور فدك و بسياري از ثروت هايي را كه متعلق به فاطمه زهرا بود گرفتند و اگر ثروتهايي را كه حضرت فاطمه داشت نمي گرفتند, بني هاشم به راحتي زندگي مي كردند و روي همين باغات و مزارع كار مي كردند. حضرت علي(ع) وقتي با اين محاصره اقتصادي مواجه شد, دست به كار شد و باغات و مزارعي را احداث كرد و بني هاشم از محاصره اقتصادي نجات يافتند. (امام علي و اقتصاد, ص 104).

حضرت علي(ع) پس از خود، ثروتهايش را وقف بني هاشم كرد و پسرش امام حسن(ع) را سرپرست و متولي موقوفات قرار داد و پس از امام حسن, امام حسين و پس از امام حسين اولاد آن حضرت را به عنوان متوليان اين موقوفات معرفي كرد و اين متوليان در همين باغات و اراضي موقوفه مشغول به كار بودند. ( زندگاني حضرت مجتبي, عمار زاده, ص 338 چاپ 1337 شمسي). حضرت فاطمه زهرا هم ثروتهاي خود را وقف بني هاشم كرد و حضرت علي, پس از او امام حسن و پس از او امام حسين و اولاد او را متولي اين موقوفات كرد. براي نمونه به يكي از اين وقف نامه ها و وصيتنامه ها اشاره مي كنيم: در نهج البلاغه فيض السلام جزء پنجم شماره 24 چنين آمده است:

اين است آنچه كه بنده خدا علي بن ابي طالب پيشواي مؤمنان درباه دارايي خود به آن فرمان داده, براي به دست آوردن رضاي خدا تا بسبب آن مرا به بهشت داخل نمايد و بر اثر آن آسودگي آخرت را به من عطا بفرمايد. (در بخشي از اين وصيتنامه آمده است:) پس از من, حسن بن علي سفارش مرا انجام مي دهد. از مال و داراييم بطور شايسته در نيازمنديهاي خود صرف مي كند و به مستحقان مي بخشد و اگر براي حسن پيشامدي نمود و حسين زنده است, وصي من پس از حسن, حسين است و سفارشم را مانند او انجام مي دهد...

اين وصيتنامه و وقفنامه طولاني است و در نهج البلاغه هم چند بند آن را آورده و ما از آن چند بند چند سطر را آورديم و اگر مي خواهيد همه اين وصيتنامه و وقفنامه را ملاحظه بكنيد مي توانيد به كتاب وسانل الشيعه ج 13 ص 312 ج 4 كتاب الوقوف و الصدقات باب 10 مراجعه كنيد. وسائل الشيعه به نقل از تهذيب شيخ طوسي همه وصيتنامه را ذكر كرده است و بسيار طولاني است. اين وصيتنامه نشانگر ثروت و دارايي حضرت علي است كه همه اش با كار و زحمت آن بزرگوار به دست آمده و در راه خدا بعد از خودش وقف شده است. و همچنين نشان مي دهد كه حضرت امام حسن(ع) مسؤول و متولي اين دارايي ها است و اين دارايي ها وقف است بر اولاد علي و فاطمه عليهم السلام.

بعد از اميرالمؤمنين، امام حسن(ع) هم در اين باغات و مزارع كار مي كردند و امام حسين(ع) هم متولي و مسئول اين ثروتها بود و روي آنها كار مي كرد. و بعد از امام حسين (ع) نيز امام سجاد (ع) متولي اين امر شد.

حضرت امام باقر(ع) هم با اينكه متولي و سرپرست موقوفات بود و با اينكه امام مردم بود و مي توانست از حق و حقوقي كه خداوند برايش در نظر گرفته استفاده كند ولي با اين حال كار مي كرد. در اين باب به يك روايت اشاره مي كنيم: امام صادق(ع) فرمود: محمد بن منكدر مي گفت: من گمان نمي كردم كه امام زين العابدين كسي برتر از خود را به يادگار بگذارد تا اينكه پسر او محمد بن علي را ديدم, من خواستم او را موعظه كنم ولي او مرا موعظه كرد. ياران محمد بن منكدر گفتند: چطور تو را موعظه كرد؟ گفت: روزي در ساعاتي كه هوا گرم بود به اطراف مدينه رفتم. محمد بن علي(يعني امام باقر) با من بر خورد كرد در حاليكه به دو نفر تكيه كرده بود و با آن حال از مدينه براي كار بيرون آمده بود. در دلم گفتم شگفت آور است پيرمردي از قريش در اين ساعت گرم و با اين وضعيت براي كار دنيا بيرون آمده است. من بايد او را موعظه كنم.به او نزديك شدم، سلام كردم و او هم در حالي كه عرق مي ريخت، جواب سلام را داد. گفتم: خداوند تو را اصلاح كند اين چه وضعي است؟! پيرمردي از پيران قريش در اين هواي گرم و با اين حالت در طلب دنياست، آيا اگر در اين حال به ملاقات خداوند بروي چه خواهي گفت؟! محمدبن علي گفت: اگر در اين حال مرگم فرا رسد در اطاعت خدا مرده ام. من با اين كار، خودم و خانواده ام را از تو و از مردم بي نياز مي كنم و من از آن لحظه مي ترسم كه در حال گناه باشم و مرگم فرا رسد و گر نه در حال كار مُردن، در حال عبادت مُردن است. به او گفتم: خدا تو را رحمت كند درست گفتي. من خواستم تو را موعظه كنم ولي تو مرا موعظه كردي. (وسايل الشيعه ج 12 ص 9 باب 4 ح 1 كتاب التجاره، ابواب مقدمه) اين مي رساند كه امام باقر(ع) نيز شخصا كار مي كردند.

امام صادق(ع) هم مانند امام باقر گرچه متولي و مسئول موقوفات پيامبر، علي و فاطمه عليهم السلام بود ولي با اين حال شخصا بيل به دست مي گرفت و كشاورزي مي كرد و گاهي هم از طريق مضاربه ثروت به دست مي آوردند. عبدالاعلي مي گويد: در اطراف مدينه، در يكي از راهها در هواي گرم تابستان امام صادق(ع) را ديدم و گفتم: فداي تو بشوم تو با اين مقام و عظمت چطور در اين روز گرم خود را به مشقت انداخته اي؟! امام فرمود: اي عبدالاعلي! آمدم كار بكنم و روزي حلال به دست آورم تا از مانند تو بي نياز گردم.(وسايل ج 12 ص 10 ح 2) ابو عمرو شيباني مي گويد: روزي امام صادق(ع) را در هواي گرم ديدم كه بيل گرفته؛ روپوش سفتي هم پوشيده بود، در باغ خود كار مي كرد و عرق مي ريخت، گفتم: فدايت شوم بيل را به من بده تا من به جاي تو كار كنم. امام فرمود: من دوست دارم كه انسان براي اداره زندگي خود ناراحتي گرماي آفتاب را بچشد. (همان، ص 23 ح 7 باب 9). ابو بصير مي گويد: از امام صادق(ع) شنيدم كه فرمود: من در برخي از باغاتم كار مي كنم و عرق مي ريزم با اينكه كساني هستند كه آن كار را انجام بدهند ولي من خودم آن كارها را مي كنم تا خداوند ببيند كه من در پي به دست آوردن روزي حلال هستم.(همان، ص23 ح 8). محمد بن عذافر به نقل از پدرش مي گويد: امام صادق(ع) مبلغ 1700 دينار به پدرم داد و گفت: با اين تجارت بكن و امام فرمود: من عاشق سود نيستم و فقط مي خواهم خداوند ببيند كه در پي كسب روزي حلال هستم. پدرم مي گويد: من با اين يكهزاروهفتصد دينار تجارت كردم و براي امام صادق(ع) يكصد دينار سود از تجارت آوردم و به آن حضرت گفتم: سهم سود شما يكصد دينار است. امام خوشحال شد و فرمود: آن را هم روي سرمايه من بگذار و تجارت بكن. پدرم با اين اموال امام صادق(ع) تجارت مي كرد و پدرم پس از چندي مُرد. از سوي امام صادق(ع) پيام آمد كه مبلغ 1800 دينار ما را به عمر بن يزيد تحويل بدهيد. (همان، ص 26 باب 11 ح اول)، اين مي رساند كه امام صادق(ع) به علاوه اينكه شخصا به كشاورزي مشغول مي شد، از راه مضاربه هم ثروت حلال كسب مي كرده است.

در مورد امام موسي بن جعفر(ع) هم علي بن ابي حمزه مي گويد: امام موسي بن جعفر در يكي از زمينهايش كار مي كرد و عرق مي ريخت. گفتم: فدايت شوم پس مردها كجا هستند؟ امام فرمود: اي علي! بهتر از من در زمينهاي خود شخصا كار كرده اند. گفتم: بهتر از تو چه كساني هستند؟ فرمود: پيامبر، حضرت علي و همه اجدادم و كار روي زمين، از سنتهاي پيامبران، اوصياي آنان و صالحان است. (همان، ص 23 ج 6، باب 9). بقيه ائمه هم به همين منوال كار مي كردند و از اين طريق روزي خود و خانواده شان را تامين مي كردند.

بنابراين يكي از منابع تأمين هزينه زندگي امامان معصوم، كار شخصي آنان مخصوصا بر روي زمين بوده و گاهي هم از طريق تجارت ثروت حلال به دست مي آورند. البته درآمدهاي زكات، خمس و انفال نيز در اختيار پيامبر(ص) و امام علي(ع) بوده و امامان نيز كه حكومت را در اختيار نداشته در آمدهاي خمس به آنان مي رسيد كه در جهت مصارف عمومي و تقويت مكتب اهل بيت(ع) از آن استفاده مي كردند. كه اين روش پسنديده هم چنان در ميان مراجع بزرگوار تقليد باقي ماند كه مستقل از حكومتها، درآمد جاري از سوي سهمي از اموال مردم داشتند و موجب شد مكتب اهل بيت و شيعيان فقير و سادات با اين حمايتهاي مالي در طول تاريخ به حيات خود ادامه دهند.

 

پاسخ: ابن قولويه در كتاب كامل الزيارات در باب بيست و ششم - گريستن تمام مخلوقات بر حضرت حسين بن على عليهماالسلام- به سندش از زراره نقل نموده كه امام صادق عليه السلام فرمودند: اى زراره آسمان تا چهل روز بر حسين بن على عليهماالسّلام خون باريد و زمين تا چهل روز تار و تاريك بود و خورشيد تا چهل روز گرفته و نورش سرخ بود .

در كتب اهل تسنن هم در اين زمينه مطالب فراواني نقل شده است مانند : .

برخورد ستارگان با يكديگر

<در تاريخ الإسلام ذهبي و تهذيب الكمال آمده است :«وقتي امام حسين كشته شد، تا هفت روز، وقتي به آسمان نگاه مي‌كرديم، آسمان را مانند لحاف رنگين و قرمز مي‌ديديم و ستارگان را مي‌ديديم كه گويا با همديگر برخورد مي‌كردند.» [1]

گريه كردن آسمان

ابن سيرين مي‌گويد:«بعد از يحيي بن زكريا، آسمان بر كسي گريه نكرد، جز بر حسين بن علي»( 2 ).

خون گريستن آسمان

«وقتي امام حسين كشته شد، آسمان خون گريه كرد.» [3].

سياه شدن آسمان و ديده شدن ستارگان در روز

«وقتي امام حسين كشته شد، آسمان سياه و تاريك شد و ستارگان آشكار شدند. .» [5]

سرخ شدن آسمان

«وقتي امام حسين كشته شد، تا 6 ماه آسمان به رنگ قرمز شد و وقتي به آسمان نگاه مي‌كرديم، مانند خون بود.» [6]

.جاري شدن خون از ديوار>

وقتي سر امام حسين را به كوفه آوردند و در دار الإماره قرار دادند «ديديم كه از ديوارهاي دار الإماره خون جاري مي‌شود.» [7]

وجود خون لخته در زير سنگ‌هاي بيت المقدس

«وقتي حسين بن علي (رضي الله عنه) كشته شد، هر سنگي را كه در منطقه بيت المقدس بلند مي‌كردند، خون لخته وجود داشت.» [8]

جالب اين است كه وقتي در مجلس وليد بن عبد الملك اين قضيه را نقل كردند، گفتند:

چه كسي از اين قضايا اطلاع دارد؟ گفتند: زهري. زهري را آوردند او گفت: بله، من يقين دارم و بررسي كردم كه بعد از شهادت حسين بن علي، در منطقه بيت المقدس، هر سنگي را كه برمي‌داشتند، در زير آن خون لخته شده‌اي وجود داشت. [9]در بعضي از منابع هم آمده است كه عبد الملك هم‌چنين قضيه‌اي را شنيده بود و خواست تحقيق بكند و يك نفر را به اطراف منطقه بيت المقدس، فلسطين فعلي فرستاد و از رأس الجالوت، از علماء بزرگ يهود سؤال كردند:آيا در زمان شهادت حسين بن علي در سال 61 هجري، در روز 10 و 11 محرم، اتفاقي در اينجا افتاده بود؟

رأس الجالوت گفت: در آن روز، هيچ سنگي برداشته نشد، مگر اين‌كه در زيرش خونه لخته‌اي وجود داشت. [10]

خورشيد گرفتگي

«وقتي حسين بن علي كشته شد، خورشيد گرفتگي شد و ستارگان در وسط روز در آسمان ظاهر شدند.» [11]

در صورت صحت اين روايات بايد گفت : گريه هر چيزي مناسب خود اوست . چنين نيست كه آسمان مانند ما چشم داشته باشد ولي از نظر قرآن همه موجودات شعور دارند و خدا را تسبيح مي گويند . در هر صورت ما چگونگي گريه آسمان و زمين را نمي فهميم .

>-------------------------------------------------------------------------

1-تهذيب الكمال في أسماء الرجال للمزي، ج6، ص433 ـ تاريخ الإسلام للذهبي، ج5، ص15 ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج14، ص227 ـ سير أعلام النبلاء للذهبي، ج3، ص312 ـ المعجم الكبير للطبراني، ج3، ص114

[2].سير أعلام النبلاء للذهبي، ج3، ص312 ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج14، ص225

[3].الثقات لإبن حبان، ج5، ص487 ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج14، ص227 ـ تهذيب الكمال في أسماء الرجال للمزي، ج6، ص433 ـ سير أعلام النبلاء للذهبي، ج3، ص312

[4].تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج14، ص228 ـ تهذيب الكمال في أسماء الرجال للمزي، ج6، ص433 ـ تاريخ الإسلام للذهبي، ج5، ص16

[5].تهذيب الكمال في أسماء الرجال للمزي، ج6، ص432 ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج14، ص226 ـ تهذيب التهذيب لإبن حجر العسقلاني، ج2، ص305

[6].تهذيب الكمال في أسماء الرجال للمزي، ج6، ص432 ـ سير أعلام النبلاء للذهبي، ج3، ص312 ـ تاريخ الإسلام للذهبي، ج5، ص15 ـ تفسير إبن كثير، ج4، ص154 ـ الدر المنثور لجلال الدين السيوطي، ج6، ص31 ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج14، ص227

[7].تهذيب الكمال في أسماء الرجال مزي، جلد 6، صفحه 434

تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج14، ص229

[8].مجمع الزوائد و منبع الفوائد للهيثمي، ج9، ص196 ـ المعجم الكبير للطبراني، ج3، ص113 ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج14 ص229 ـ تهذيب الكمال في أسماء الرجال للمزي، ج6، ص434 ـ سير أعلام النبلاء للذهبي، ج3، ص314 ـ تهذيب التهذيب لإبن حجر العسقلاني، ج2، ص305 ـ تاريخ الإسلام للذهبي، ج5، ص16 ـ البداية و النهاية لإبن كثير، ج8، ص219 ـ المناقب للموفق الخوارزمي، ص388

[9].تهذيب التهذيب لإبن حجر العسقلاني، ج2، ص305

[10].تاريخ الإسلام للذهبي، ج5، ص16 ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج14، ص230 ـ معرفة الصحابة لأبو نعيم الإصفهاني، ج2، ص662

[11].تلخيص الحبير لإبن حجر العسقلاني، ج5، ص84 ـ تهذيب الكمال في أسماء الرجال للمزي، ج6، ص433 ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج14، ص228 ـ مجمع الزوائد و منبع الفوائد للهيثمي، ج9، ص197 ـ السنن الكبري للبيهقي، ج3، ص337 ـ المعجم الكبير للطبراني، ج3، ص114

 

 پاسخ: وقتي اميرالمؤمنين (ع)، با بيعت عمومي به خلافت رسيد، حوادث آينده نشان داد كه به تقريب،هيچ يك از اركان خلافت در 35 سال گذشته، با آن حضرت توافق ندارند. نخست بايد از بني‌اميه نام برد كه در واقع خلافت آنها در دورۀ عثمان آغاز شده بود و نه فقط قصد نداشتند دست از امتيازات پيشين دست بردارند، بلكه معاوية بن ابي‌سفيان، والي شام از زمان عمر و عثمان، خود را به تخت خلافت نزديك مي‌ديد. افزون بر اينها، بايد عداوت آنان را با آن حضرت، از دورۀ ظهور اسلام و حيات پيامبر (ص) در ياد داشت. بني‌اميه، چنانكه ملاحظه خواهد شد، با زيركي تمام توانستند، خونخواهي عثمان را تنها اندكي پس از قتل او، موضوع اتحاد سياسي خود با ديگر مخالفان اميرالمؤمنين علي (ع)، يعني طلحه و زبير و عايشه قرار دهند، كه ايشان خود، به همدستي يا دست كم رضايت به قتل آن خليفه متهم بودند. دشواريهاي سختي كه در دورۀ خلافت امام علي (ع) پديد آمد و به 3 جنگ بزرگ در حوزۀ داخلي مسلمانان منجر گرديد، همگي از دورۀ خلافت عمر و عثمان و گسترش دامنۀ فتوحات و افزايش هنگفت درآمدهاي بزرگان اصحاب پيامبر (ص) سرچشمه مي‌گرفت و سر در انواع مطامع مخالفان داشت. البته مي بايد اين نكته را نيز در نظر داشت كه افزايش ثروت در شماري از اصحاب،مانند طلحه و زبير،آتش اشتياق آنان را براي رفاه مطلوب در جاهايي جز حجاز،با وجود شرايط نامناسب آن، فرو ننشانده بود و به همين سبب،آنها سوداي ولايت بر مناطقي چون عراق و يمن را در سر داشتند؛به ويژه كه در دوره عثمان نيز به سبب تسلط بني اميه،همچنان ناكام مانده بودند. از سوي ديگر، اميرالمؤمنين علي (ع) سخت در پي احياي سنت‌هاي پيامبر (ص) و كاهش و حذف امتيازات بود (مثلاً نك‍ : نهج‌البلاغه، خ16) و چنانكه در گفت و گويي با ابن‌عباس تصريح كرد (طبري، 4/440)، دليلي براي نرمخويي و مماشات با هيچ يك از مخالفان نمي‌ديد. چنانكه ملاحظه خواهد شد، مخالفان عمدۀ آن حضرت، گذشته از مُحَكِّمه يا خوارج، خلافت امام (ع) را با منافع خويش در تضاد كامل مي‌ديدند و حوادث دورۀ خلافت امام (ع) به خوبي نشان داد كه هيچ يك از آنان، در ادعاي تشكيل «شورا» براي تعيين خليفه از اين طريق، صادق نبودند و تنها براي القاء شبهه در مشروعيت خلافت آن حضرت، از «شورا» سخن به ميان مي‌آوردند.

روايات موجود، كه تمايلات عقيدتي گوناگون، از همان سده‌هاي نخست ق بدين سو، بر آنها سايه افكنده است، تصوير دقيق و روشني از شرايط مدينه، پس از قتل عثمان در ذي‌حجۀ 36 ق تا بيعت با امام علي (ع) به دست نمي‌دهند و به ويژه از حيث ترتيب و توالي حوادث، بسيار آشفته‌اند. بنا بر روايتي، امام علي (ع) هنگام قتل عثمان در بيرون مدينه بسر مي‌برد (بلاذري، 3/7؛ طبري، 4/423) و بزرگان از هواداران آن حضرت، مانند عمّار ياسر و مالك اشتر، همراه شمار ديگري از مردم، در بيرون شهر،خواستار بيعت با آن حضرت شدند (بلاذري، 3/7-8؛ طبري، همانجا). در اين ميان و شرايط آشفتۀ مدينه، طلحة بن عبيدالله كه كليدهاي بيت‌المال را هم به دست آورده بود، توانست نظر گروهي از مردم را براي كسب خلافت جلب كند (بلاذري، همانجا)، اما امام علي (ع) با آنكه سخت مورد اقبال عمومي بود، از پذيرش خلافت خودداري مي‌كرد و مي‌فرمود: اگر «وزير» باشم، بهتر از «امير» بودن است و سرانجام چون اصرارها فزوني گرفت، شايد در تعريض به ماجراي سقيفه و بيعت ابوبكر، گفت: بيعت با من «سري» نخواهد بود و همگان را به مسجد مدينه فراخواند (همو، 3/11). طلحه كه اكثريت بسيار ضعيفي با او همراه بودند، چون شرايط را چنين ديد، نخستين كسي بود كه در مسجد با آن حضرت دست بيعت داد (همو، 3/8). از گروه انصار، همگي با اميرالمؤمنين (ع) بيعت كردند (طبري، 4/421)، اما در ميان سرشناسان از اصحاب، چند تن مانند عبدالله بن عمر و سعد بن ابي وقاص و اسامة بن زيد (ه‍ م)، هر يك به بهانه‌هايي از بيعت خودداري كردند، اما امام كار ايشان را به خدا واگذار كرد (مفيد، الأرشاد، 1/243-244).

نخستين مسأله مهمي كه امير المؤمنين (ع) از آغاز خلافت بدان پرداخت،تغيير واليان و حاكمان منصوب از دوره خلافت عمر و به ويژه عثمان بود. از نظر امام (ع)،تغيير واليان،كه عثمان در واقع تاوان اعمال ايشان را پرداخت،بي اندازه اهميت داشت. امام (ع) در برابر توصيه هاي اشخاصي مانند مغيرة بن شُعبه و ابن عباس ـ كه البته آراء آن دو در زمينه ايقاء يا عزل واليان پيشين يكسان نبود ـ بر عزم خود مبني بر عزل واليان و حاكمان ادوار پيشين تأكيد كرد كه آنها هرگز واليان من نخواهند بود (نك: طبري،4/438- 441).

گر چه طلحه و زبير، جزو نخستين بيعت كنندگان با امام علي بودند (نك‍ : ابن‌سعد، 3/31؛ بلاذري، 3/7، 16؛ طبري، 3/427-428)، اما بعدها بارها تصريح كردند كه بيعت آنها اختياري يا قلبي نبوده است (بلاذري، 3/22؛ نيز نك‍ : ابن‌ابي الحديد، 1/232؛ براي كلام امام دربارۀ بيعت زبير، نك‍ : نهج‌البلاغة، خ 8). روايت‌هايي نيز كه در تأييد ادعادي بيعت غير اختياري آنها نقل شده (مثلاً نك‍ : بلاذري، 3/19؛ طبري، 4/429)، در مجموع نشان مي‌دهد كه آنها راهي براي انكار اصل بيعت نداشته‌اند.

نخستين حركت عليه اميرالمؤمنين علي (ع)، از سوي طلحه و زبير و با همراهي و پشتيباني مؤثر، عايشه همسر مشهور حضرت رسول (ص) ترتيب داده شد. طلحه و زبير آشكارا خواهان امتيازاتي بودند كه به نحوي مشاركت در خلافت تلقي مي‌شد، مانند ولايت بر دو شهر مهم و حاصلخيز عراق، يعني بصره و كوفه يا منطقۀ يمن،كه البته تا حدي مطامع آنها را تأمين مي‌كرد. با اينكه مغيرة بن شعبة به اميرالمؤمنين (ع) توصيه كرد تا اين خواسته‌ها را بپذيرد، امام نپذيرفت (بلاذري، 3/10، 18؛ طبري، 4/429). بسيار محتمل است كه طلحه و زبير به تحريك معاويه، موضوع ولايت بر كوفه و بصره را با امام (ع) مطرح كرده باشند، زيرا گفته‌اند مدت كوتاهي پس از خلافت امام علي (ع)، معاويه ــ كه در برابر بيعت با آن حضرت، وضعيت صبر وانتظار را تا زمان مناسب در نظر گرفته بود (نك‍ : دنبالۀ مقاله) ــ نامه‌يي به زبير نوشت و او را «اميرالمؤمنين» خواند و بر اهميت دستيابي به بصره و كوفه تأكيد كرد و هم در اين نامه، آن دو را به طرح خونخواهي عثمان خواند (ابن‌ابي الحديد، 1/231)، آن دو براي كسب اجازه از امام (ع) به بهانۀ حج عمره، نزد آن حضرت رفتند، اما امام در گفت و گو با ايشان از قصد آنها براي رفتن به بصره و كوفه سخن به ميان آورد، ولي آن دو تأكيد كردند كه تنها قصد عمره دارند (بلاذري، 3/22؛ نيز نك‍ : يعقوبي، 2/209؛ الأمامة و السياسة، 1/52). از آن سوي عايشه نيز از مدتي پيش از قتل عثمان، در مكه اقامت داشت و پس از شنيدن خبر بيعت مردم با امام علي (ع)، از بازگشت به مدينه خودداري كرده بود (بلاذري، 3/18؛ مفيد،الجمل، 162-163). رجال سرشناس بني‌اميه، مانند مروان بن حكم و سعيد بن عاص هم در مكه گردآمده بودند (بلاذري، 3/22-23) و همۀ مخالفان، در اقامتگاه عايشه در مكه جمع شدند تا براي آينده تصميم‌گيري كنند (همانجا؛ نيز نك‍ : طبري، 4/452). بعيد به نظر مي‌رسد كه تجمّع مخالفان در مكه، اتفاقي و بدون برنامه‌ريزي قبلي صورت گرفته باشد. چنين به نظر مي‌رسد كه مخالفان قصد داشتند، شهري را تصرف كنند و سپس اندك اندك بر دايرۀ متصرفات خويش بيفزايند. در جلسه مكه، مناطق گوناگون براي عزيمت مخالفان بررسي شد، اما آنها سرانجام بصره را انتخاب كردند. گزينش‌ جايي براي آغاز مرحلۀ تصرف، نمي‌توانست از شعار اصلي مخالفان براي ابراز مخالفت جدا باشد، زيرا،گر چه طلحه و زبير خود از متهمان به همدستي در قتل عثمان بودند و اين موضوع آشكارا و بارها بيان شد، بر اثر القاء و تحريك بني‌اميه، آنها هدف اصلي خود را از مخالفت با اميرالمؤمنين علي (ع)، خونخواهي عثمان اعلام كردند.

چنانكه مجموع روايات نشان مي‌دهند، طلحه و زبير و عايشه، در خطوط كلي مخالفت با امام علي (ع)، از همان مراحل آغاز، عوامل رجال بني‌اميه بوده‌اند و خود براي آينده، برنامۀ روشني نداشتند، به ويژه كه روابط طلحه و زبير به عنوان دو رهبر اصلي جريان مخالفت، بسيار متزلزل بود (نك‍‌ : دنبالۀ مقاله). حضور عايشه، همسر مشهور رسول خدا (ص) و دختر ابوبكر نخستين خليفه، در جمع مخالفان بر موقعيت ايشان مي‌افزود. البته او تنها به حضور در جمع ايشان اكتفا نكرد و بعدها در حوادث منتهي به جنگ جمل نقش مؤثري داشت. سرچشمۀ مخالفت او با اميرالمؤمنين (ع) تا حدي مبهم است و از سده‌هاي نخست، سبب دشمني وي را با آن حضرت، پيشنهاد امام علي (ع) به پيامبر (ص) مبني بر طلاق عايشه در ماجراي «افك» دانسته‌اند (ابن‌هشام، 3/345-346؛ واقدي، 2/430؛ مفيد،همان، 426؛ براي تفصيل نك‍ : ه‍ د عايشه)، اما در هيچ يك از جزئيات مربوط به سير حوادث تاريخي جمل، كوچكترين اشاره‌يي به ماجراي افك ديده نمي‌شود و وانگهي، صحت روايات «افك» جاي پرسش بسيار دارد. مخالفان پيش از حركت به سمت بصره، كوشيدند كسان ديگري را نيز با خود همراه كند، مانند ام‌سلمه همسر ديگر رسول خدا (ص) كه او نيز در مكه اقامت داشت، اما پاسخ ام‌سلمه نوميد كننده بود (بلاذري، 3/22؛ يعقوبي، 2/209-210). مخالفان سرانجام توانستند با ياري مالي بني‌اميه، لشكري از مكه به سمت بصره حركت دهند (بلاذري، 3/22-23؛ طبري، 4/452-454؛ مسعودي، 3/102) و از همان هنگام ورود اين شهر، كما بيش معلوم شد كه بصره به آساني به دست نخواهد آمد: خطابه‌هاي طلحه و زبير و عايشه براي مردم بصره، اعتراض سخت اهالي را برانگيخت، به ويژه ادعاي مخالفان مبني بر خونخواهي عثمان، بر اهالي شهر،كه كساني از ايشان نامه‌هاي طلحه را در تشويق به قتل خليفه ديده بودند، سخت گران آمد و پس از سخنان عايشه، ميان شماري از اهالي بر سر حقانيت طرفين نزاع درگرفت و چند تني كشته شدند (بلاذري، 3/25؛ طبري، 4/469-470). عايشه در خطابۀ خود، از بازگشت به «شورا» براي تعيين خليفه هم سخن به ميان آورد (بلاذري، همانجا)، اما طرح موضوع «شورا» براي القاء شبهه در مشروعيت خلافت امام علي (ع) بود و اصالتي نداشت، وگرنه بيعت اكثريت ضعيفي از مردم مدينه با طلحه پس از قتل عثمان، كه عايشه از شنيدن خبر آن در مكه شادمان شد (بلاذري، 3/18؛ ابن‌اعثم، 1/79؛ مفيد،همان، 162-163)، از طريق «شورا» صورت نگرفته بود. باري، مخالفان در شهر بصره با والي منصوب اميرالمؤمنين علي (ع) و ديگر هواداران آن حضرت، به توافق رسيدند كه دارالأماره و مسجد و بيت‌المال همچنان در دست او باشد و آنها نيز هر كجا خواستند اقامت كنند (خليفه، 1/201؛ بلاذري، 3/26؛ طبري، همانجا)، اما اين توافق با هدف تصرف شهر همخواني نداشت و به همين سبب، اندكي بعد، والي را به غفلت گرفتند و پس از شكنجه به زندان افكندند (بلاذري، همانجا؛ طبري، 4/468-469)، سپس بيت‌المال را در اختيار گرفتند (بلاذري، همانجا؛ يعقوبي، 3/103). بنا بر شماري از روايات، پس از تصرف بيت‌المال، ميان طلحه و زبير بر سر امامت صلات ــ كه نمادي سياسي نيز شمرده مي‌شد ــ اختلاف پيش آمد (ابن‌سعد، 5/54؛ بلاذري، 3/26-27؛ يعقوبي، 2/210-211). اختلاف بر سر اين موضوع، هنگام عزيمت به بصره هم پيش آمده بود كه به تدبير عايشه، سرانجام عبدالله بن زبير عهده‌دار نماز شد (طبري، 4/454-455، 474). اختلاف بر سر مهر نهادن بر بيت‌المال نيز (مفيد،همان، 284)، نشانۀ ديگري از تزلزل روابط ميان مخالفان بود. شايد براي رفع اين اختلافات، مخالفان با زبير به عنوان «امارت» بيعت كردند و عايشه تأكيد كرد كه بيعت با زبير نبايد بر اساس «خلافت» باشد (بلاذري، 3/28، 59، 60). عايشه در بصره نقش بيشتري بر عهده گرفت، از جمله به ابوموسي اشعري، عامل وقت كوفه، نامه نوشت تا مردم كوفه را از همراهي اميرالمؤمنين (ع) بر حذر دارد (مفيد،همان، 257)، در نامه به مردم مدينه، ضمن اشاره به حوادث پيش آمده، خواهان اطاعت ايشان شد (همان، 299-300) و در نامه‌اي كوتاه، حفصه دختر عمر و همسر پيامبر (ص) را به همراهي با مخالفان خواند، اما حفصه به اشارۀ برادرش از پيوستن به ايشان خودداري كرد (همان، 276-277؛ طبري، 4/451)

از آن سوي، امام علي (ع) پس از خروج مخالفان به سوي بصره، در اواخر ربيع الآخر 36 ق / اكتبر 656م همراه مرداني از اهل مدينه، از شهر خارج شد (خليفه، 1/203؛ طبري، 4/478). سپس در ربذه،پس از ديدار با عثمان بن حُنيف، والي شكنجه شدۀ بصره، هاشم بن عتبة را راهي كوفه كرد تا سپاهي گردآورد (بلاذري، 3./30؛ دينوري، 144). آنگاه خود به سوي كوفه به راه افتاد و در ميانۀ راه، فرزندش امام حسن (ع) يا يارانش مانند عمار ياسر، عبدالله بن عباس و محمد بن ابي‌بكر را براي گردآوري سپاه به سوي كوفه گسيل مي‌كرد (خليفه، 1/202؛ دينوري، 144-145؛ طبري، 4/499؛ نيز نك‍ : ابن‌سعد، 3/23؛ بلاذري، 3/29؛ يعقوبي، 2/211). در كوفه به ابوموسي اشعري،گر چه مردم را از «فتنه» بر حذر مي‌داشت (بلاذري، 3/14، 29، 31) اما با كوشش امام حسن (ع) و فرستادگان اميرالمؤمنين (ع)، سپاه عظيمي از همۀ قبايل و تيره‌هاي كوفه، گردآمد (خليفه، 2/203؛ بلاذري، 3/29؛ طبري، 4/500، 506؛ براي فهرستي از قبايل شركت كننده در سپاه امام (ع) از كوفه، نك‍ : بلاذري، 3/32؛ طبري، 4/500). امام (ع) پس از رسيدن به بصره، چند روزي در ناحيۀ زاويه در شمال شهر درنگ كرد و بارها از طريق فرستاده و پيغام كوشيد مخالفان را به ترك مخاصمه بخواند، اما اين اقدامات بي‌فايده بود، به ويژه كه رهبران مخالفان، درك درستي از شرايط نداشتند. مثلاً عايشه در گفت و گويي با ابن عباس، مدعي شد كه سرزمين‌هاي تحت تصرف ايشان، بسي بيشتر از امام علي (ع) است (مفيد،همان، ). هنگامي كه ابن عباس از سابقۀ امام علي (ع) در اسلام سخن گفت، عايشه در پاسخ، از رنج و كوشش طلحه در نبرد احد سخن به ميان آورد و سرانجام افزود: «با علي چيزهاي بسيار هست» (همانجا). امام نيز بارها و به مناسبت‌هاي گوناگون تا هنگام جنگ، نظر خويش را در باب آنچه مخالفان در سبب مخالفت خويش بر زبان مي‌آوردند، آشكار كرده بود (مثلاً نك‍ : نهج‌البلاغه، خطبه‌هاي 137، 169، 172).

سرانجام امام (ع) سپاه بياراست و كساني از يارانش را بر جناحهاي سپاه و پيادگان و سواران گماشت (بلاذري، 3/35) از آن سوي مخالفان نيز سپاه آراسته بودند و بنا بر توافق پيشين، فرماندهي با زبير بود و فرزندش عبدالله و مروان بن الحكم و طلحه و فرزندش نيز جناحهاي سپاه را در اختيار داشتند (مفيد،همان، 324-325). عايشه نيز سوار بر شتري كه كجاوۀ آن را براي محافظت از او سخت پوشانده بودند، در ميدان نبرد حاضر شد (زهري، 154؛ بلاذري، 3/36؛ مفيد،همان، 376-377).

امام حتي هنگام صف‌آرايي دو سپاه كوشيد مخالفان را از نبرد بر حذر دارد و پيغامهاي بسياري ميان دو طرف رد و بدل شد ( الأمامة و السياسة، 1/74-75؛ نيز نك‍ : مسعودي، 3/109). آن حضرت در گفت و گو با زبير، از جمله سخني از حضرت رسول (ص) را به او يادآوري فرمود، حاكي از اِخبار آن حضرت به نبرد ناحق زبير با امام علي (ع) كه زبير را سخت متأثر كرد (بلاذري، 3/49؛ 50؛ طبري، 4/501)، وگر چه آثار پشيماني در او ظاهر شد، اما عايشه و عبدالله فرزندش، او را به ادامۀ جنگ تشويق كردند (طبري، 4/501، 508-509). زبير برخلاف برخي روايات تأمل برانگيز (بلاذري، 3/49؛ دينوري، 147؛ يعقوبي، 2/212) نه فقط ميدان را رها نكرد، بلكه در لحظات نخست جنگ حضور داشت و از نبرد تن به تن او با عمار ياسر سخن به ميان آمده است (طبري، 4/512).

امام (ع) به سپاهيان خويش فرموده بود كه در آغاز جنگ پيشدستي نكنند و ايشان را از حمله بر زخميان و مثله كردن اجساد و ورود بي‌اجازه به خانه‌ها و دست‌اندازي بر اموال و هراساندن زنان سخت بر حذر داشته بود (بلاذري، 3/36)، اما سپاهيان مقابل، مردي را كه به فرمان امام (ع) مصحفي در دست گرفت و همگان را به كتاب خدا دعوت كرد، تيرباران كردند (همو، 3/36-37؛ طبري، 4/509، 511). گويا نبرد سخت به صورت تن به تن آغاز شد (مفيد،همان، 344، 350-351؛ نيز نك‍ : بلاذري، 3/41). طلحه يكي از نخستين كساني بود كه بر اثر اصابت تيرناشناسي از پاي درآمد (خليفه، 1/204؛ بلاذري، 3/30؛ طبري، 4/498). مروان بن الحكم، بعدها تيراندازي به طلحه را به خود نسبت داد (خليفه، 1/205؛ طبري، 4/509)، اما كاملاً محتمل است كه مروان براي توجيه همراهي خود با متهمان به قتل عثمان و براي خوشامد هواداران بني‌اميه، قتل طلحه را به خود نسبت داده باشد. زبير پس از آغاز نبرد (ابن‌سعد، 3/111) و به احتمال بسيار، پس از كشته‌شدن طلحه رو به گريز نهاد (بلاذري، 3/30)، اما در وادي اسباع ــ نزديك بصره و بر سر راه حجاز ــ به دست عمرو بن جرموز مجاشعي كشته شد (ابن‌سعد، 3/110-111؛ بلاذري، 3/30؛ طبري، 4/498-499، 510). با كشته شدن طلحه و فرار زبير، آثار شكست در سپاه بصره نمايان شد، گر چه نگهبانان شتر عايشه، همچنان پايداري بسياري نشان مي‌دادند (بلاذري، 3/38-45؛ مفيد،همان، 348-350). سرانجام به فرمان امام (ع)، كه خود سخت سرگرم نبرد بود (همان، 379)، شتر عايشه پي و سرنگون شد (خليفه، 1/213-214؛ طبري، 4/519؛ مفيد،همان، 374-375). امام (ع) بي‌درنگ پس از پايان نبرد، دستور داد تا از تعقيب گريختگان خودداري شود و هر كس سلاح بيفكند و در خانه بماند در امنيت باشد (بلاذري، 3/57؛ يعقوبي، 2/213؛ دينوري، 151). عايشه نيز پس از مدتي اقامت در بصره، به دستور اميرالمؤمنين (ع) با احترام و با گروهي محافظ به مدينه باز گردانده شد (بلاذري، 3/45؛ يعقوبي، همانجا؛ مفيد، 378 بب‍ )

اميرالمؤمنين علي (ع) از نخستين روزهاي خلافت، به مسألۀ معاويه اهميت خاصي مي‌داد، به همين سبب، ابن‌عباس را مأمور كرد تا به شام رود و به جاي معاويه، والي آن ديار باشد، ولي ابن‌عباس كه از عكس‌العمل معاويه بيمناك بود، نپذيرفت و رفتن به شام را به زمان استقرار كامل خلافت بر امام (ع) موكول كرد (بلاذري، 3/10). مغيرة بن شعبه در توصيه‌هاي خود به اميرالمؤمنين (ع) در آغاز خلافت، خواستار ابقاي معاويه بر شام شد (بلاذري، همانجا؛ طبري، 4/439)، اما امام (ع) در پاسخ، سوگند ياد كرد كه حتي دو روز هم معاويه را بر منصب پيشين خود تحمل نخواهد كرد و جز شمشير چيزي به او نخواهد بخشيد (همو، 4/440-441). امام (ع) نخست يكي از ياران خويش را همراه نامه‌يي، مبني بر موضوع قتل عثمان و بيت مردم با آن حضرت، نزد معاويه گسيل داشت و به او دستور داد همراه اشراف شام نزد ايشان درآيد، اما معاويه كه به هيچ روي قصد بيعت نداشت، در حركتي نمادين، نامه‌يي تنها حاوي نام خود و امام علي (ع) براي آن حضرت فرستاد (بلاذري، 3/12-13). موضوع مخالفت طلحه و زبير و عايشه با امام علي (ع) و تصرف بصره ــ كه ملاحظه شد، معاويه و ديگر رجال بني‌اميه نقش مؤثري در اشتعال آن داشتند ــ به معاويه فرصت داد تا همچنان به عنوان والي در شام بماند و براي آينده، برنامه‌ريزي كند. پس از شكست اصحاب جمل، اميرالمؤمنين (ع) از بصره به كوفه درآمد و قصد داشت براي بيعت ستاندن از معاوية بن ابي سفيان، فرستاده‌يي گسيل كند. جرير بن عبدالله بجلي،والي همدان از اواخر عهد عثمان، داوطلب چنين مأموريتي شد (نصر بن مزاحم، 27؛ يعقوبي، 2/214). گر چه مالك اشتر، جرير را مأمور مناسبي نمي‌دانست، اما سرانجام وي با نامه يي از امام (ع) خطاب به معاويه به شام رفت (زبير بن بكار، 620-622؛ ابن‌عساكر، 72/71). روشن نيست كه جرير تا چه اندازه براي انجام مأموريت خويش كوشش مي‌كرد، اما معاويه آشكارا وقت مي‌گذرانيد و سرانجام امام در نامه‌يي بر جرير، فرمان داد تا در اجراي مأموريت خويش شتاب كند (نصر بن مزاحم، 55؛ نيز نك‍ : نهج البلاغه، نامۀ 8). جرير پس از بازگشت از اين مأموريت بي‌حاصل، اقدامات معاويه را به امام گزارش داد (طبري، 4/562). بدين گونه، چاره‌يي جز نبرد با معاويه نماند و به همين سبب، امام (ع) با بزرگان اصحاب خويش در اين خصوص رايزني كرد. گروهي را نظر بر اين بود كه امام در كوفه بماند و سپاه گسيل كند و به نظر برخي ديگر، امام مي‌بايد خود فرماندهي سپاه را برعهده مي‌گرفت و امام نظر اخير را پذيرفت (همو، 4/563). از آن سوي، معاويه كه خود را در اين مبارزه، از نظرات سياستمدار ماهري مانند عمرو بن عاص بي‌نياز نمي‌ديد، او را براي مشورت، نزد خود خواند (نصر بن مزاحم، 34؛ بلاذري، 3/72) و او به معاويه پيوست (طبري، 4/560-561). چنانكه محققان به درستي گفته‌اند، اتّحاد معاويه و عمرو عاص، نيروي سياسي قابل توجّهي عليه خلافت امام علي(ع) پديد آورد (مادلونگ، ). معاويه، با راهنماييهاي مؤثر عمروعاص، توانست اندك اندك برنامۀ خود را از يك والي سركش در برابر اميرالمؤمنين علي (ع) به فردي خونخواه عثمان و سپس مدّعي خلافت تبديل كند.

به هر حال، امام علي با سپاهي عظيم، از كوفه به سوي شام به راه افتاد؛ از مدائن گذشت و قصد داشت در رقّه با عبور از پل فرات به سمت شام راه بسپرد (طبري، 4/565). در آنجا بود كه مشخص شد، معاويه و سپاهيان او در راه هستند (همو، 4/566)، زيرا معاويه نيز پس از دريافت حركت سپاه امام علي (ع) به سوي شام، به اشارۀ عمروعاص و اهتمام او در گردآوري سپاه، به سمت مسير سپاه امام به راه افتاد و همۀ كساني كه از امام (ع) به نحوي در هراس بودند، از همه بيشتر رجال بني اميه را نزد خود خواند (همو، 4/563). اميرالمؤمنين علي (ع) در اواخر ذي‌حجۀ 36ق به ناحيۀ صفين، بر ساحل غربي شمال فرات و نزديك رقّه رسيد (بلاذري، 3/82؛ طبري، 4/572)، اما سپاهيان معاويه زودتر رسيده بودند و چون شريعه را در اختيار داشتند، از دسترسي سپاه امام (ع) به آب جلوگيري كردند. نخستين نبرد بر سر دسترسي به شريعۀ آب روي داد و سپاهيان امام توانستند، شريعۀ فرات را از چنگ سپاه شام بدر آورند، اما امام علي (ع) به سپاه معاويه اجازه داد تا از آب استفاده كند (نصر بن مزاحم، 161، 162، 186؛ طبري، 4/572). امام (ع) پيش از هر اقدام نظامي، نخست فرستادگاني نزد معاويه گسيل داشت (بلاذري، 3/84) و معاويه در پاسخ فرستادگان آن حضرت، از تحويل قاتلان عثمان سخن گفت و اينكه مي‌بايد گزينش خليفه با «شورا» باشد (طبري، 5/5-6)، اما امام (ع) در پاسخ فرستادگان معاويه، ضمن اشاره به سوابق ناپسند ابوسفيان و معاويه در دوران دعوت اسلام، فرمود: ما شما را به كتاب خدا و سنّت پيامبر (ص) مي‌خوانيم و عثمان، نه «مظلوم» بود و نه «ظالم» (طبري، 5/8). دو سپاه، همۀ محرم 37ق را به آمادگي پرداختند (همو، 5/10) و چون ماه صفر فرا رسيد (بلاذري، همانجا)، امام (ع) آمادۀ نبرد شد، امّا همچنان از پيشدستي در آغاز نبرد خودداري داشت (همو، 5/10-11). سرانجام امام علي (ع) لشكر بياراست (همو، 5/12) و در چند روز نبردهاي بي‌حاصل به صورت تن به تن ادامه داشت (همو، 5/12-13). حتّي يكبار امام (ع)، معاويه را به نبرد تن به تن فراخواند، اما معاويه نپذيرفت (بلاذري، 3/85؛ طبري، 5/42). عمروعاص يكي از فرماندهان اصلي بود (نصر، 213، 226-227) و به امور سپاه مي‌پرداخت (همو، 203؛ طبري، 5/10). گفته شده است كه گروه كثيري از شاميان، با معاويه، تا پاي جان بيعت كرده بودند و به ويژه، شماري از اهالي دمشق، حفاظت از مقرّ خاصّ او را در ميدان جنگ بر عهده داشتند (همو، 5/15-16). در صفّين، گذشته از درگيريهاي نظامي، نزاعهاي عقيدتي ميان اعضاي دو سپاه آشكار بود. مثلاً عمروعاص درفش سياهي برافراشت و آن را به رسول خدا (ص) نسبت داد (نصر بن مزاحم، 215) و در مقابل در سپاه امام (ع) بر سابقۀ سوء او در دوران پيامبر (ص) تأكيد مي‌شد (همو، 321، 340). يا يكي از اصحاب امام (ع)، نبرد با معاويه را با جنگ با مشركان در دورۀ پيامبر مقايسه مي‌كرد و اين جنگ را، نبرد دوباره با همان مشركان سابق مي‌دانست (طبري، 5/16). با شهادت عمّار ياسر صحابي مشهور پيامبر و امام علي (ع) در ميدان نبرد، سپاه شام در وضعيّت دشواري قرار گرفت، زيرا به سرعت حديثي از پيامبر (ص) نقل شد مبني بر اينكه قاتلان عمّار، «فئۀ باغيه» هستند (همو، 5/41؛ نيز نك‍ : نصر بن مزاحم،341- 342؛ بلاذري، 3/ 92 بب )، اما از تأثير انتشار اين حديث بر سپاه معاويه به طور دقيق اطّلاعي در دست نيست، به ويژه به سبب تبليغات گستردۀ معاويه در شام، به نحوي كه يك مرد شامي در صفّين در گفت‌و‌گو با يكي از اصحاب امام (ع)، به صراحت نماز گزاردن آن حضرت را انكار كرد (طبري، 5/44). به هر حال، در شب 12 صفر سال 37ق كه بعدها به «ليلة الهرير» شهرت يافت، نبرد به سختي ادامه داشت و به نظر مي‌رسيد، كار معاويه رو به پايان باشد (بلاذري، 3/95، 98؛ طبري، 5/47). عمرو عاص كه پيروزي سپاه امام (ع) را نزديك مي‌ديد، در اقدامي شگفت‌انگيز و چنانكه بعدها خود گفت، در وقت مناسب، به معاويه پيشنهاد داد تا مصاحف را به عنوان «حكم» ميان دو سپاه برافرازند (نصر بن مزاحم، 476-477؛ بلاذري، 3/98، 103؛ طبري، 5/48). او بي‌گمان، از پيامدهاي چنين اقدامي در دو سپاه،كه شمار بسياري از ايشان را طبقۀ «قُرّاء» تشكيل مي‌دادند (مثلاً نك‍ : همو، 5/44) آگاهي داشت. هم چنين،معاويه، پيش از برافراشتن مصاحف و هنگامي كه شكست را نزديك مي‌ديد، برادرش عُتبة بن ابي سفيان را با پيشنهاد ترك مخاصمه،نزد اشعث بن قيس كندي،از بزرگان سپاه عراق،كه روابط چندان مناسبي هم با امام (ع) نداشت (براي تفصيل،نك: ه‍ د اشعث بن قيس)، فرستاد (نصر بن مزاحم، 408-409). اكنون جزئيات چنداني از گفت‌و‌گوي اشعث با برادر معاويه در دست نيست، امّا حاصل اين ديدار، احتمالاً در همان «ليلة الهرير» كه نزديك بود كار بر معاويه يكسره شود، پديدار گرديد، چه اينكه اشعث در ميان ياران خود از قبيلۀ پرنفوذ كِنده بپا خاست و ضمن خطابه‌يي، خواستار ترك جنگ و خونريزي شد و با رسيدن خبر خطابۀ او، معاويه دستور داد تا قرآنها را فراز نيزه كنند (همو، 480-481؛ دينوري، 188-189). البته حمل و طرح مصحف، كاملاً بي‌سابقه نبود، چنانكه در جنگ جمل هم پيش از آغاز نبرد، مردي به فرمان امام علي (ع) مصحفي به دست گرفت و همگان را بدان خواند (بلاذري، 3/36-37؛ طبري، 4/509، 511). اميرالمؤمنين در صفّين، خود در پاسخ به اعتراض «قرّاء» تصريح كرد كه معاويه و عمروعاص، در برافراشتن مصاحف، رفتار مشابه آن حضرت را در برابر اصحاب جمل تقليد كرده‌اند، جز آنكه هدف آنها، حيله‌گري است (بلاذري، 3/98)؛ در نمونۀ ديگري، در همان نبرد جمل، قاضي بصره، كعب بن سور ازدي، كه به اصرار عايشه به صف مخالفان پيوست (مفيد،همان 322)، مصحفي به دست گرفت يا بر گردن آويخت و در ميدان نبرد حاضر شد و مردم را با سوگند، از ريختن خون يكديگر برحذر مي‌داشت (خليفه،1/204 ؛ ابن سعد، 7/64؛ بسوي، 3/312؛ طبري، 4/498)

به هر حال، اين اقدام نتيجۀ مورد نظر معاويه و عمروعاص را در پي آورد و كساني كه بسياري از ايشان بعدها در شمار «محكمّه» يا خوارج درآمدند، خواستار ترك جنگ شدند و هر چند اميرالمؤمنين (ع) تأكيد كرد كه معاويه و عمروعاص اهل قرآن و دين نيستند، نپذيرفتند و با زبان تهديد، به امام (ع) اصرار كردند تا هر چه زودتر فرمان بازگشت مالك اشتر را در نزديكي مقرّ معاويه صادر كند (بلاذري، 3/98؛ طبري، 5/48-49). مالك اشتر در گفت و گو با «قُرّاء» تأكيد كرد كه تا پيروزي فاصلۀ چنداني نمانده است، ولي آنها نپذيرفتند (همو، 5/51). البته جالب است كه موافقان ترك مخاصمه، فقط «قُرّاء» نبودند، بلكه اشعث بن قيس و شماري از كِنْديان نيز با ايشان همراهي مي‌كردند (نصر بن مزاحم، 482-484)، سرانجام هنگامي كه بسياري از سپاهيان امام (ع) از ادامۀ جنگ خودداري كردند، امام (ع) اشعث بن قيس را نزد معاويه گسيل داشت تا از هدف برافراشتن مصاحف پرس‌و‌جو كند. معاويه در پاسخ گفت: بايد مردي از سوي شما و مردي از جانب ما «حَكَم» باشند و آنچه را كه رأي ايشان بر آن قرار گرفت، اجرا كنيم (بلاذري، 3/98؛ نيز نك‍ : طبري، 5/51). هنگام انتخاب «حَكَم»، اشعث بن قيس و كِنْدي‌ها، همراه «قُرّاء» با گزينش مالك اشتر يا ابن عباس به عنوان «حكم» اهل عراق سخت مخالفت كردند و بر انتخاب ابوموسي اشعري ــ كه اساس از همراهي با امام علي (ع) سرباز زده بود ــ پاي فشردند (نصر بن مزاحم، 499-500؛ طبري، 5/51-52). «قرّاء» اهل شام نيز عمروعاص را به عنوان «حكم» برگزيدند (همانجا).

هنگام نگارش معاهدۀ حكميّت، عمروعاص با ثبت نام امام (ع) به عنوان «اميرالمؤمنين» مخالفت كرد (نصر بن مزاحم، 508-509؛ طبري، همانجا) و موافقت امام با حذف اين لقب، در تأسي به سيرۀ پيامبر (ص) هنگام نگارش معاهده با مشركان در ماجراي صلح حُديبيّه، آزردگي شماري از اصحاب آن حضرت را در پي آورد (دينوري، 194؛ طبري، 5/52-53؛ نيز نك: دنباله مقاله). عبارات متن معاهدۀ حكميّت (نك‍ : بلاذري، 3/108؛ طبري، همانجا)، بسيار كلّي است و تنها تأكيد شده است كه دو طرف، مي‌بايد به حُكم خداوند ــ كه دو نفر حَكَم آن را در كتاب خدا و سنّت رسول (ص) جستجو خواهند كرد ــ گردن نهند. آنگاه شماري از بزرگان دو سپاه بر اين معاهده گواهي نهادند (بلاذري، 3/109). در معاهده، اعلام رأي دو حكم، پايان ماه رمضان همان سال تعيين شد، امّا آن دو براي اعلام رأي خود، مي‌توانستند بر سر تاريخ زودتر يا ديرتري توافق كنند (بلاذري، همانجا؛ طبري، 5/54). وقتي اشعث بن قيس متن معاهدۀ حكميّت را بر حاضران از سپاه امام (ع) عرضه كرد، مردي از بني تميم، عروة بن اديّه ــ كه بعدها از سران «محكمّه» شد ــ با شمشير بر او هجوم آورد و به «حكميّت» در دين خدا اعتراض كرد. اين عبارت او كه: «لا حُكْمَ الّا للّه» بعدها، شعار مشهور محكمه شد (بلاذري، 3/110؛ دينوري، 197؛ طبري، 5/55).

بدين گونه، نبرد صفّين پايان يافت و امام اندكي بعد، از آنجا به سوي كوفه به راه افتاد (بلاذري، 3/111؛ طبري، 5/60)، امّا اعتراض‌هاي جماعت محكمّه از همان صفيّن فزوني گرفت، تا آنجا كه شمار كثيري از ايشان در سپاه امام علي (ع)، حدود 12 هزار نفر، به كوفه نيامدند و در جايي به نام «حروراء» در نواحي كوفه،اقامت گُزيدند (بلاذري، 3/ 112- 114، 129؛ طبري، 5/ 63). در برابر شماري از «حَروريّه» كه پذيرش تحكيم را موجب شرك مي‌دانستند و خواهان توبۀ امام (ع) بودند (بلاذري، 3/115)، بسياري از شيعيان اميرالمؤمنين (ع)، بر استواري در بيعت با آن حضرت در همه احوال تأكيد مي‌كردند (طبري، 5/64).

از آن سوي، در رمضان 38ق معاويه با گروهي، از دمشق به دومة الجَندل آمد، امام علي (ع)، ابن عباس را گسيل داشت (بلاذري، 3/120-121). نتيجۀ جلسۀ حكميّت تا حدّي روشن بود، زيرا ابوموسي اشعري دل با امام علي (ع) نداشت و عمروعاص تا حدّ ممكن در اين جلسه،در جلب نظر او كوشيد (نصر بن مزاحم، 554؛ بلاذري، 3/124). در جلسۀ حكميت در ناحيۀ اَذرح (ه‍ م)، در شعبان يا ربيع‌الاول 38ق، عمرو از ابوموسي تأييد گرفت كه عثمان به ناحق كشته شده و معاويه خونخواه به حقّ اوست، سپس آن دو به تعيين آيندۀ خلافت پرداختند: ابوموسي از عبداللّه بن عمر براي منصب خلافت نام بُرد و عمرو از عبداللّه فرزند خويش (نصر بن مزاحم، 542؛ بلاذري، همانجا؛ طبري، 5/68)،اما هنگام اعلام رأي،عمرو عاص، معاويه را به خلافت برگُزيد و چون ابوموسي دانست كه فريب خورده، كار ميان آن دو به ناسزاگويي كشيد (نصر بن مزاحم، 546؛ بلاذري، 2/124-125؛ طبري، 5/71). بدين گونه، معاويه از فردي خوانخواه عثمان، به مدّعي خلافت تبديل شد؛ چنانكه پس از ماجراي حكميّت در شام با او به عنوان خلافت بيعت كردند (بلاذري، 3/126).

در عراق، روز به روز مشكل محكمّه يا حروريّه بيشتر مي‌شد: امام (ع) در چند نوبت، برخي از اصحاب خود، مانند ابن عبّاس و صعصعة بن صوحان را به نزد ايشان گسيل داشت، تا به طور مسالمت جويانه دست از مخالفت بردارند (طبري، 5/64-65، 73). حتّي يكبار خود به نزد آنها رفت و كوشيد در باب برافراشته شدن قرآن و هشدارهاي خود در اين زمينه و نيز موضوع حكميّت و حذف عنوان «اميرالمؤمنين» توضيح دهد، امّا محكمه خواهان توبۀ امام بودند و از بازگشت به جنگ با معاويه سخن مي‌گفتند،و امام (ع) معاهده حكميت را به ايشان يادآوري كرد (بلاذري، 3/122-123، 127-128، 131، 133؛ طبري، 5/65، 72). سرانجام شماري از آنان، به دعوت امام (ع) به كوفه بازگشتند و با آنكه امام (ع) با آنان همچون ديگر مسلمانان رفتار مي‌كرد و مي‌فرمود تا زماني كه دست به شمشير نبرده‌اند، با آنان كاري نخواهد داشت، ولي برخي از محكمّه در مسجد و حتّي در ميانۀ خطابۀ اميرالمؤمنين (ع)، به آن حضرت تعريض مي‌كردند (بلاذري، همانجا؛ طبري، 5/72-73). سرانجام، شماري از تندروترين ايشان، به ناحيۀ نهروان عراق،نزديك مدائن رفتند و در شوال 37ق با عبداللّه بن وهب راسبي بيعت كردند (بلاذري، 3/134، 137؛ طبري، 5/75).

پس از ماجراي حكميّت، امام (ع) در خطابه‌يي در كوفه، رأي دو حكم را ردّ كرد و همگان را بار ديگر به جهاد خواند. سپس در كنار كوفه، در نُخيله اردو زد و شمار كثيري از مناطق گوناگون،بار ديگر به آن حضرت پيوستند (بلاذري، 3/140-142؛ طبري، 5/78-79). امام حتّي در نامه‌يي به محكمّه، از ردّ رأي دو حَكم سخن گفت و آنها را به قتال با معاويه دعوت كرد، امّا آنها بار ديگر نپذيرفتند و شركت خود را در اين سپاه، به گواهي امام (ع) به كُفر خود و سپس توبه، منوط كردند (بلاذري، 3/135؛ طبري، 5/78). اقدام محكمه در نهروان در قتل ابن خَبّاب و خانوادۀ او، نشان داد كه آنها تنها به ابراز عقيدۀ مخالف بسنده نخواهند كرد (بلاذري، 3/141، 142، 144؛ طبري، 5/81). چون امام (ع) با سپاه انبوهي، از كوفه به عزم شام، به سوي مدائن راه افتاد، كساني از اعضاء سپاه، به آن حضرت اصرار كردند تا پيش از عزيمت به شام، كار را بر محكمّه در نهروان يكسره كند (همو، 5/82). بنابراين، امام (ع) به سوي نهروان رفت و در آنجا بار ديگر ايشان را نصيحت كرد و امان داد و به طاعت خويش خواند (بلاذري، 3/145-146؛ طبري، 5/85). با جُدايي شماري از محكمّه از ديگران، البته بدون اينكه نظرات امام (ع) را بپذيرند، عبداللّه بن وهب راسبي،با شمار كمتري باقي ماند (بلاذري، همانجا؛ طبري، 5/86). امام (ع) بنابر سنّت معهود خود، به ياران خويش سپرد تا آنها دست به سلاح نبرده‌اند، نبرد را آغاز نكنند، امّا آنان يكباره بر سپاه امام (ع) هجوم آوردند و سپاه عراق، تيغ در ميانشان نهاد (بلاذري، 3/146-147؛ طبري، همانجا).

سپس امام (ع) همگان را از همان نهروان به جهاد با شاميان خواند، ولي اشعث بن قيس كندي، خستگي سپاه را بهانه كرد و ديگر مردمان را نيز از همراهي امام (ع) باز داشت (بلاذري، 3/153؛ طبري، 5/89). گفتني است كه معاويه پس از ماجراي حكميّت و قتال سپاه امام (ع) با محكمّه، با برخي بزرگان و سرشناسان عراق، مانند اشعث بن قيس مكاتبه داشت و آنها را به بخشش مالهاي هنگفت فريفته بود (بلاذري، 3/156). با اين همه، معاويه خود، با رسيدن خبر عزيمت امام (ع) به سوي شام، بار ديگر با سپاهي به صفّين رفت و مدّتي در آنجا ماند (همو، 3/157).

اميرالمؤمنين (ع) خود به نُخَيله بازگشت، امّا سپاه عراق در كوفه ماند و از دعوتهاي مكرّر امام (ع) براي شركت در جهاد، استقبال نشد (همو، 3/154). از آن سوي، معاويه كه نيك مي‌دانست امام (ع) از تصميم به نبرد با او دست برنخواهد داشت، كوشيد با ايجاد درگيريهاي پراكنده در نواحي عراق، از تشكيل سپاه منسجمي براي مقابله با خود،جلوگيري كند، به همين سبب، دوره‌يي از نبردهاي غالباً بي‌حاصل و پراكنده آغاز شد كه در روايت‌هاي تاريخي از آن‌ها، با عنوان عمومي «غارات» ياد مي‌شود (مثلاً نك‍ : ابراهيم بن محمد ثقفي، سراسر كتاب). كساني چون ضحّاك بن قيس فهري (بلاذري، 3/197؛ طبري، 5/135)، سفيان بن عوف (همو، 134)، نعمان بن بشير انصاري (بلاذري، 31/205-207؛ طبري، 5/133)، عبداللّه بن مَسعدۀ فزاري (همو، 5/134-135)، بُسر بن ابي ارطاة (بلاذري، 31/211؛ طبري، 5/138 به بعد؛ نيز نك: ه د بسر بن ابي ارطاة)، زهير بن مكحول (بلاذري، 3/223)، مسلم بن عقبۀ مُرّي (3/225)، حارث بن نمر تنوخي (همو، 3/227)، از سوي معاويه مأموريت ‌يافتند تا پي در پي، مناطق گوناگون شمال و جنوب عراق، مانند انبار و مدائن و تيماء و دومة الجندل و سواحل فرات را تا حدّ ممكن ناامن كنند؛ و گرچه سپاهيان اعزامي امام (ع) در جنگ و گريز با اين فرماندهان و سپاهشان موفق بودند، امّا معاويه از اين راه، نخست سپاه امام (ع) را در نواحي گوناگون مشغول مي‌كرد و از سوي ديگر، با ايجاد ناامني‌هاي مكرّر، خلافت را از هم گسيخته جلوه مي‌داد. معاويه حتّي، يزيد بن شجرۀ رهاوي را براي اقامۀ حج به مكّه فرستاد و يكي از اصحاب امام (ع) خود داوطلب مقابله با او شد، ولي يزيد بدون درگيري از مكّه گريخت (همو، 3/219-221). معاويه هم چنين، ابن حضرمي (ه‍ م) را براي جلب نظر قبايل، به ويژه ازدي‌ها به بصره فرستاد. در اين زمان، والي بصره ابن عباس در شهر حضور نداشت و زياد بن ابيه جانشين او، ناچار شد از بيم كينه‌توزيهاي قبيلگي به خانۀ صبرة بن شيمان، بزرگ قبيلۀ ازد پناه ببرد (ابراهيم بن محمد ثقفي، 259، 267). سرانجام، امام (ع) جارية بن قدامۀ سعدي (ه‍ م) را به بصره گسيل فرمود و با حمايت قبيلۀ ازد، زياد دوباره به دارالأماره بازگشت (همو، 280-281).

از ديگر مناطق اسلامي،مصر بود كه در دورۀ خلافت امام علي (ع)، جز مدّت كوتاهي، در اختيار آن حضرت در نيامد. اميرالمؤمنين (ع) اندكي پس از خلافت، يكي از ياران خود، قيس بن سعد بن عباده را كه مردي زيرك و كاروان بود، بر ولايت مصر گماشت (بلاذري، 3/ 161). قيس به مصر آمد و مردم را به بيعت با امام (ع) خواند و همگي پذيرفتند، جز ناحيۀ نه چندان مهمّي كه عثماني بودند و از بيعت خودداري كردند و قيس با هوشمندي تمام،با آنان مدارا كرد (طبري، 4/547؛ نيز نك‍ : بلاذري، 3/ 162). در مدّت نبرد جمل، قيس همچنان در مصر بود، امّا پس از آنكه امام (ع) عزم كرد تا با معاويه پيكار كند، معاويه از جانب مصر، آسوده خاطر نبود و احتمال مي‌داد كه قيس بن سعد از آن سوي بر وي هجوم بَرَد (طبري، 4/550). به همين سبب، نخست بنابر روشي كه معمولاً داشت، باب مكاتبه با قيس را به منظور فريفتن او گشود، امّا چون كاري از پيش نبرد (همو، 4/550-551)، در حيله‌يي كه با عمروعاص درچيد، توانست قيس بن سعد را از منصب ولايت بر مصر براند و امام (ع) محمّد بن ابي‌بكر را به جاي او به آن سامان گسيل داشت (همو، 4/552-553؛ نيز نك: بلاذري،3/ 163). با آنكه قيس بن سعد، در باب اوضاع مصر، محمّد بن ابي‌بكر را به خوبي راهنمايي كرد، امّا محمّد بلافاصله با اهالي جايي كه از بيعت با امام (ع) خودداري كرده بودند، در جنگ شد و شكست خورد (همو، 5/94). امام (ع) كه محمّد بن ابي بكر را جواني كم تجربه مي‌دانست، مالك بن اشتر نخعي را خواست و امارت مصر بدو سپرد و محمّد بن ابي‌بكر با وجود اينكه آشكارا آزرده خاطر شده بود، در پاسخ به نامۀ امام (ع) در همين باب، بر مراتب اطاعت خويش تأكيد كرد (همو، 5/96-97). از آن سوي، به معاويه خبر رسيد كه امام (ع)، مالك اشتر را بر مصر گماشته است و چون نيك مي‌دانست كه مقابله با مالك بسي دشوارتر از محمّد بن ابي‌بكر است، يكي از بزرگان مصر را فريفت و او مالك را در راه مصر، زهر كُشنده خورانيد (همو، 5/95-96؛ نيز نك: بلاذري،3/ 168). پس از ماجراي حكميّت،معاويه سخت در پي تصرف مصر بود (همو، 3/169؛ طبري، 5/97)، به همين سبب، عمروعاص را كه نه فقط مصر در دورۀ عمر به دست او فتح شد، بلكه سالياني بر آن ديار حكم رانده بود (نك‍ : ه‍ د، عمرو بن عاص)، به مصر گسيل داشت. معاويه و عمروعاص، نخست در نامه‌هايي به محمّد بن ابي‌بكر، با زبان تهديد از او خواستند تا كار مصر را بديشان وانهد (طبري، 5/101-102؛ نيز نك‍ : بلاذري، همانجا)، اما محمّد نامه‌هاي معاويه و عمروعاص را همراه نامه‌يي از خود براي امام (ع) فرستاد و امام او را به مقابله با سپاه عمروعاص تشويق كرد (همانجاها)، اما محمّد سرانجام در برابر عمروعاص به سختي شكست خورد و به دست يكي از هواداران سر سخت عثمان و معاويه، به صورت شكنجه آميزي به قتل رسيد و امام بر فقدان او بسي غمگين شد (بلاذري، 3/171-172؛ طبري، 5/103-105).

به سبب تمركز روايات تاريخي بر حوادث عراق و شام و مصر در دورۀ خلافت امام علي (ع) از نواحي ايران آگاهي‌هاي بسيار اندكي در دست است. مي‌دانيم كه در 36ق مرزبان مرو به نزد امام (ع) آمد و آن حضرت در نامه‌يي، صلح با دهقانها و بزرگان مرو را پذيرفت، اما احتمالاً با وقوع اختلافات در مركز خلافت، براي مخالفان در آن نواحي مجالي پيش آمد و آنان توانستند اختيار ابر شهر (= نيشابور) را در دست بگيرند. بعيد نيست كه خيزش در تخت گاه خراسان، در اين دوره در يكي دو نوبت صورت گرفته باشد، زيرا از دو 3 تن به عنوان مأموران امام (ع) براي توافق با اهالي در مآخذ ياد شده است (همو، 4/557، 5/64، 92؛ نيز نك‍ : خليفه، 1/200). هم چنين در سال 39ق اهالي فارس و كرمان واليان خود را از شهر راندند و از پرداخت خراج خودداري كردند. امام (ع) ولايت بر فارس را به زياد بن ابيه سپرد و او آن نواحي را آرام كرد (بلاذري، 5/ 199؛ طبري، 5/137).

اميرالمؤمنين علي (ع) پس از بازگشت از نهروان،نخست در نُخَيله درنگ كرد،اما سپاهيان آن حضرت به شهر بازگشتند و شمار اصحاب باقي مانده با ايشان،به سيصد تن نيز نمي رسيد؛ بنابراين، ايشان نيز به كوفه درآمد و اصرارهاي امام (ع) براي ادامه جهاد عليه شاميان،بي پاسخ ماند ( بلاذري،3/ 153- 155)،تا آنكه در بامداد چند شب گذشته از نيمه سال 40ق/ ژانويه 661 م،در مسجد كوفه،شخصي به نام عبدالرحمن بن مُلجم مرادي،با شمشير زهرآلود،بر سر امام (ع) ضربت زد و آن حضرت دو روز بعد بر اثر آن،به شهادت رسيد. ماجرايي كه به شهادت امام علي (ع) انجاميد و راه را براي معاويه براي اشغال كرسي خلافت،بسيار هموارتر كرد،يكي از مرموزترين توطئه ها بود و همچنان رازهاي بسياري از آن در پس پرده مانده است. آنچه در روايات مشهور در باب توطئه قتل امام (ع)،در باب تعهد 3 تن از بازماندگان محكمه نهروان،در مكه براي قتل همزمان امام علي (ع) و معاويه و عمرو عاص آمده است (بلاذري،3/ 249؛ طبري، 5/143- 144 ) ،به هيچ روي تاب نقد علمي ندارد و روايات حاكي از اقدام مشابه دو تن ديگر در سوء قصد ناكام به جان معاويه در شام و عمرو عاص در مصر نيز،به داستان بيشتر شباهت دارد (براي تفصيل،نك: ه د بُرَك). بنابر آگاهي هايي،ابن ملجم مرادي،كه نسب او به تيره هاي تُجيب و مراد از قبيله بزرگ مذحج مي رسيد (نك: كلبي، 1/ 366)،با قبيله كِنده هم به نحوي نسبت قبيلگي داشت (مثلاً نك:طبري،5/144) و پس از ورود به كوفه،در خانه اشعث بن قيس كندي منزل گُزيد (ابن فقيه همداني،252؛ نيز نك: يعقوبي،2/ 251 ). از سوي ديگر، مجموعه رواياتي،اشعث بن قيس را با اين توطئه مربوط مي كند،از آن جمله، گفته اند كه اشعث يكبار امام را به قتل ناگهاني،تهديد كرده (ابوالفرج اصفهاني، 34؛ ابن عديم، 4/ 1914؛ ذهبي، 2/ 40- 41)؛ يا از قصد ابن ملجم با آن حضرت سخن گفته بود (مبرد،3/ 1117 )؛ يا اندك زماني پيش از ورود امام (ع) به مسجد كوفه،به ابن ملجم هشدار داد تا پيش از دميدن صبح، در مقصود خويش شتاب كند (ابن سعد، 3/ 36؛ بلاذري، 3/254 ؛ ابوالفرج،همانجا؛ مسعودي،3/ 165- 166). پس از ضربت خوردن امام (ع) نيز،اشعث فرزند خود را گسيل داشت تا از احوال امام (ع) آگاهي كسب كند و از گفته او به فرزندش پيداست كه مي دانست آن حضرت بر اثر ضربت به سر،زنده نخواهد ماند (بلاذري،3/256). حضور چند همدست با ابن ملجم در اين اقدام (نك: همو،3/ 254؛ طبري،5/ 145)،نشان مي دهد كه توطئه كنندگان و مجريان،مي خواسته اند كاملاً به هدف خود در قتل امام (ع) برسند. جالب است كه بيش از يك سده بعد،منصور عباسي هم در خطابه يي،توطئه قتل امام (ع) را به اصحاب آن حضرت نسبت داد (همو، 8/93). بنابر روايات موجود،ابن ملجم با شعار محكمه «لا حكم الا لله» تيغ بر سر امام (ع) فرود آورد (بلاذري، 3/ 253؛ طبري، 5/ 145 به نقل از محمد حنفيه) و با آنكه يكي از اباضيان معاصر،تعلق ابن ملجم به خوارج را با گردآوري استنادهايي انكار كرده است (سليمان بن داود، 193 به بعد)،اما دست كم يكي از بازماندگان محكمه نهروان،كه با استفاده از بخشش امام (ع)،در آن واقعه،جان به در بُرد و بعدها از سران ايشان شد،اندك زماني پس از قتل امام (ع)،نه فقط ابن ملجم را «برادر مرادي» خواند و ديگر همراهان او نيز به لب به حمد و ستايش گشودند (نك: طبري، 5/ 173)، بلكه در آثار نظم و نثر گروههاي خوارج در طول سده هاي نخست هجري نيز، مدح و ستايش ابن ملجم ديده مي شود (ابوقحطان، 1/ 114؛ سالم بن حمد حارثي، 41- 42؛ نيز نك: عباس، 35،قطعه 5، 38،قطعه 7 و 8، 147،قطعه 163).

 

پاسخ: علل كوتاهي كوفيان در دفاع از نهضت امام حسين(ع): هميشه براي تحليل‏گران تاريخ نهضت امام حسين(ع)† اين سؤال مطرح بوده است كه كوفيان چگونه مردماني بودند كه با شور و شوق فراوان، تنها ظرف مدّت كوتاهي، نامه‌هاي حماسي و پرشور فراواني، در دعوت از امام حسين† نگاشتند و حدود بيست‌هزار نفر با شوق فراوان با مسلم بن‌عقيل نمايندة آن حضرت، بيعت كردند و حدود چهارهزار نفر در حركت براي محاصرة قصر عبيدالله بن‌زياد (به منظور آزادي هاني بن‌عُرْوَه)، مسلم را همراهي كردند.[1] اما تنها پس از چند ساعت، همگي از اطراف مسلم پراكنده شدند و او را يكّه و تنها و غريب، در كوچه‏هاي كوفه در حالي كه‏ حيران و سرگردان و شگفت‌زده از اين مردم بي‏وفا بود، رها ساختند.[2] نيز بعد از آن امام حسين (ع) را ياري نكردند؟

در پاسخ اين پرسش بايد گفت: گرچه هنوز ناگشوده‏هاي فراواني در اين زمينه وجود دارد، امّا مي‏توان به طور اجمال علل عمدة اين رويگرداني را در چند عامل خلاصه كرد:

يك سلسله ويژگي‌هاي منفي روحي و رواني.

ساختار ناهمگون اجتماعي

ساختار اقتصادي

پيشاپيش بايد توجّه داشت كه اوّلاً ويژگي‌هاي منفي ياد شده (كه تفصيل آنها ذيلاً ملاحظه مي‌شود) از آنِ همة كوفيان نبود، بلكه غالباً چنين بودند. امّا چون در عمل، خود را در اين شهر بروز ‌داد، منتسب به همة مردم اين شهر شد.

ثانياً اين ويژگي‌ها تنها خود را در مقاطعي خاص بروز مي‌داده و چه بسا در زمان‌هاي ديگر در ميان كوفيان به اين صفت برخورد نكنيم. در هرحال مهم‌ترين علل روي‌گرداني را به قرار زير مي‌توانيم بشماريم:

1 ـ ويژگي‌هاي منفي روحي و رواني‏

الف) غلبة خستگي از جنگ و عافيت‌طلبي

هستة اوّلية جمعيّت كوفه را مردماني تشكيل مي‌دادند كه براي جنگ با امپراتوري قدرتمند ايران از شبه جزيرة عربستان به سوي مرزهاي ايران سرازير شده بودند.[3] همچنين اين شهر نخست به صورت پادگان و مركز نظامي تأسيس شد و مجاهدان را در خود جاي داد. آنها با ابتدايي‌ترين سلاح‌ها در مقابل سپاه تا دندان مسلّح ايران با شجاعت تمام جنگيدند و در معركه‌هايي همانند قادسيه، نهاوند و جلولا سپاهيان ايراني را شكست دادند و سرانجام اين امپراتوري قدرتمند را به ورطة سقوط كشانيدند. حضرت‌ علي† در هنگام حركت به سمت بصره، وقتي كوفيان در «ذي‌قار» به او پيوستند، به آنها خوشامد گفته و شجاعت آنان را در شكستن شوكت سپاه ساساني ياد‌آور شد.[4] كوفيان در جنگ‌ جمل و صفين تا پيش از جريان حكميّت، و نيز جنگ نهروان، شجاعانه به ياري آن حضرت آمده و موفقيّت‌هايي را براي آن حضرت و سرافرازي‌هايي را براي عراقيان فراهم آوردند. ايمان و حميّت‌ ديني آنها چنان بود كه آن‌ حضرت قبل از جنگ جمل، علّت كمك خواستن خود از كوفيان را ايمان آنان كه در محبّت و دوستي آنان با خدا و رسولش جلوه‌گر شده عنوان فرمود.[5]

امّا جنگ‏هاي سه‏گانة حضرت علي‏† كه شهداء و مجروحان زيادي به دنبال داشت، به ويژه آن كه سپاه آن حضرت‏† مجبور به رويارويي با خويشان و نزديكان و افراد قبيلة‌ خود شده بودند، نوعي خستگي از جنگ را بر كوفيان مستولي كرد به گونه‏اي كه عنصر شجاعت كم‌كم از دست رفت و سستي و عافيت‌طلبي جاي سلحشوري را گرفت، به همين علّت، در مقابل غارت‌ها و شبيخون‌هاي شاميان به مناطق مختلف قلمرو حكومت علي† در سال سي و نه، سستي كردند و همين امر باعث توبيخ و شِكوة حضرت علي† نسبت به آنان شد به گونه‌اي كه آنان را به كفتارها و سوسمارهايي تشبيه كرد كه هنگام احساس خطر به لانه‌هاي خود مي‌خزند!.[6] اين خستگي از جنگ، پس از شهادت علي† نيز ادامه‏ يافت، به گونه‏اي كه هنگامي كه امام حسن‏† براي بسيج سپاه، جهت رويارويي با معاويه، سخنراني آتشين در مسجد ايراد كرد و مردم را به اردوگاه نُخَيْله فراخواند، به زحمت از سپاه چند ده هزار نفري صفين، تعداد چهارهزار نفر در اين اردوگاه جمع شدند،[7] تا جايي كه امام‏ خود در «مدائن» به اين‏ تفاوت كمّي و كيفي ميان سپاه خود با سپاه حضرت علي‏† در صفين (قبل از جريان حكميّت) اشاره كرده در تحليل اين دگرگوني فرمود:

در وقتي كه به جنگ صفين روانه مي‏شديد، دين خود را بر منافع دنيا مقدّم مي‏داشتيد، ولي امروز منافع خود را بر دين خود مقدّم مي‏داريد.[8] و در پايان همين سخنراني هنگامي كه امام‏ پيشنهاد معاويه مبني بر صلح با ذلّت يا جنگيدن با عزّت را با كوفيان در ميان گذارد، مردم از هر طرف با فرياد «البُقْية البُقْية» (ما مي‏خواهيم زنده بمانيم) عافيت‏طلبي را ترجيح دادند.[9] اين وضع اسف‌بار يك بار ديگر پس از استقرار عبيدالله در كوفه نمايان گرديد و كوفيان از خود سستي نشان دادند. در واقع آن روز كوفيان، هم زمامدار عادل و حكومت حقّ را مي‌خواستند و هم راحتي و حفظ منافعشان را، و اين امكان‌پذير نبود؛ لذا هر چندگاه يكبار، پرچم حقّ را بلند مي‌كردند امّا وقتي منافعشان به خطر مي‌افتاد آن را رها مي‌ساختند.

ب) دنياطلبي‏

از سالها پيش، به ويژه در دوران خلافت خليفة سوّم، بر اثر سوء سياست خلفا، ارزش‌هاي معنوي به تدريج رو به فراموشي رفت و مردم به دنيا‌طلبي گرايش پيدا كردند. به گونه‌اي كه اين وضع، براي حكومت علي† كه در صدد بازگرداندن ارزش‌هاي معنوي بود، مشكلات بسياري فراهم كرد. راز اين كه بخش قابل توجّهي از خطبه‌هاي امام در نهج‌البلاغه در نكوهش دنياپرستي است، همين امر مي‌باشد زيرا بسياري از مردم به ويژه خواص، به كام دنيا‌داري و دنيا‌پرستي فرو رفته بودند. اين وضع در دهه‌هاي بعدي به ويژه در حكومت بيست سالة معاويه، بدتر شد، به گونه‌اي كه امام حسين† آن را وجه غالب گرايش مردم عصر خود معرفي كرده مي‌فرمايد:

«مردم بندگان دنيايند و دين، ليسه‏اي است كه بر زبان آن‏ها جاري است، تا زماني كه معيشت آن‏ها برقرار باشد، ديندارند، امّا هرگاه در امتحان افتند، متديّنان اندك خواهند بود».[10]

از اين گذشته از همان آغاز جنگ‏هاي مسلمانان با ايرانيان، گروه‏هايي از قبايل مختلف عرب به طمع گردآوري غنايم، همراه سپاه مسلمانان راه افتادند.[11] طبعاً اين‏ عدّه كه پس از بنيان شهر كوفه در آن ساكن گشته بودند، اين روحيّه را حفظ كرده و بر ديگران نيز تأثير گذاشته بودند. وجود اين خصيصه در كوفيان باعث شده بود تا آنان روحيّة «نان به نرخ روز خوردن» را داشته باشند و از هر جريان و حكومتي كه حدس مي‏زدند دنياي آنان را تأمين مي‏كند، طرفداري نمايند. حوادث مختلف تاريخي اين شهر مؤيد اين مدّعاست. از اين رو گرچه بيان گذشتة امام حسين† عامّ است امّا بيشتر با كوفيان منطبق است.

در قضية بيعت گرفتن مسلم از كوفيان، اين وضع به خوبي نمايان گرديد؛ زيرا پس از آنكه تعدادي از افراد مخلص پيشقدم شده و با مسلم بيعت كردند، دنيا‌طلبان كه به عللي چون ضعف حكومت مركزي، جواني يزيد، ضعف امارت نُعمان بن‌بَشير، پيروزي را از آن مسلِم مي‏دانستند، مصلحت خود را در پيروي از فضاي حاكم ديده گروه‏ گروه به او پيوستند. حتّي پس از ورود عبيدالله به كوفه و تلاش او در سركوبي نهضت، باز هم عدة فراواني اميد پيروزي داشتند و لذا سپاهي چهارهزار نفري را در كنار مسلم در محاصرة قصر عبيدالله بن‌زياد تشكيل دادند.[12] امّا پس از آنكه با تبليغات وسيع ابن‌زياد و اطرافيان او مبني بر تهديد دنياي آنان و نشر شايعة حركت سپاه شام روبرو شدند، مسلم را رها كرده و هر يك به سوراخي خزيدند.[13]

آنان همان گروهي هستند كه امام صادق‏† در باره‏شان مي‏فرمايد: «برضدّ او (امام حسين†)كساني، هم دست شدند كه دنيا آنان را فريفت و بهرة خود را به قيمت ناچيز و پستي معامله‏ كردند و آخرتشان را به بهاي ناچيز فروختند و تكبّر و گردن‌فرازي ورزيدند و اسير هواي نفس خود شدند».[14]

ج) نظام ناپذيري‏

قبلا گفته شد كه ساكنان اوّليّة كوفه مجاهداني بودند كه براي جنگ با امپراتوري ايران از عربستان به سوي ايران حركت كرده بودند. و چون مردم جزيرة عربستان غالباً قبايل باديه‌نشين بودند، پس در واقع بيشتر ساكنان عرب كوفه را در دهه‌هاي بعد، مردماني تشكيل مي‏دادند كه قبلاً در ميان قبايل خود، در صحراها و بيابان‏ها زندگي مي‌كردند و بدويّت عربي بر آن‏ها حكمفرما بود و اينك در كوفه اوّلين بار بود كه شهرنشيني را تجربه مي‏كردند.[15]

از طرف ديگر يكي از ويژگي‏هاي اين صحرانشينان و كوچ‌نشينان، آزادي بدون حدّ و مرزي بود كه در صحرا و بيابان داشتند كه اين صفت باعث مي‏شد تا در مقابل قوانين يك نظام منسجم، تاب تحمّل كمتري داشته باشند و از اين جهت درست نقطة مقابل شاميان بودند كه قرن‏ها از شهرنشيني آن‏ها مي‏گذشت و لذا در مقابل حكومت، مردمي مطيع و رام بودند.* اين ويژگي كوفيان باعث مي‏شد تا آنان دائماً با اميران و واليان خود در نزاع و نافرماني باشند. و همين صفت باعث شده بود تا در طول تاريخ اين شهر، كج‌مداران آنان با اميران و فرماندهان خود نازسازگاري كنند.

شايد بتوان گفت: حضور فراوان صحابه و قُرّاء در كوفه، يكي از عوامل تشديد‌كنندة اين خُلق و خوي بود، زيرا آنان خود را در مقابل حكومت، مجتهد و صاحب نظر به حساب مي‏آوردند و تا آن هنگام كه مي‏توانستند و بر جان خود بيم نداشتند، در مقابل حكومت قد عَلَم مي‏كردند كه نمونة بارز آن را در جنگ صفين مشاهده مي‏كنيم و نيز در منابع، به اين نكته بر‌خورديم كه جمع كثيري از خوارج نهروان را قُرّاء و حافظان قرآن معرفي كرده‏اند.[16]

بدين جهت بايد گفت چنين جامعه‏اي، اميري عادل و ضابطه‌مند را برنمي‏تابد، در اين جامعه با اين‌گونه اميران نافرماني شده و در مقابل آنها به معارضه برمي‏خيزند و از فرمان‏هاي آنها اطاعت نمي‏كنند. در اين جامعه تنها اميري مي‏تواند به راحتي خواسته‏هاي خود را به پيش ببرد و به عنوان اميري موفّق معرفي شود، كه با استبداد و ديكتاتوري به قلع و قمع و سركوب آنان اقدام كند.

د) پيروي از احساسات‏

اين خصيصه را مي‏توانيم با مطالعة مقاطع مختلف حيات كوفيان مشاهده كنيم، در بسياري از جريان‏هاي تاريخي، شاهد آنيم كه كوفيان تحت تأثير احساسات، تحريك شده به وسيله سخنراني سخنرانان يا هر عامل ديگر، وارد كاري مي‌شوند، امّا پس از فروكش كردن احساسات، از عزم خود برگشته و از ادامة آن كار منصرف مي‏شوند.

طبعاً هرگاه دشمن مي‏توانست از ابزار تحريك‌كنندة احساسات استفاده كند، قادر بر آن بود كه موج را به سمت خود هدايت كند، نمونة آشكار آن را در جنگ صفين هنگام برافراشتن قرآن بر سرنيزه‏ها شاهديم.[17] همچنين اگر طرف مقابل مي‏توانست به نحوي آبي سرد بر اين احساسات پرشور و پرجوش و خروش بريزد، به راحتي توان پراكندن اين نيروي پرشور را كه در جبهة حقّ اجتماع كرده بودند، در خود احساس مي‏كرد، كه نمونه‌هاي واضح آن را در جريان محاصرة قصر حكومتي عبيدالله به وسيلة قبيلة مَذْحِج در اعتراض به دستگيري‌ هاني بن‌عُرْوَه ملاحظه مي‌كنيم كه تنها با يك سخن مبهمِ شُرَيْح قاضي، به سرعت پراكنده شدند و نيز در تبليغات ابن‌زياد شاهديم كه به راحتي توانست با سرد كردن احساسات مردم به وسيلة تبليغات خود، آن‏ها را از اطراف مسلم پراكنده سازد.[18] و اندكي‏ بعد توانست همين احساسات را به سمت خود هدايت كرده و نيرويي عظيم را در مقابله با امام حسين† رهسپار كربلا سازد.

ه‍. فريبكاري و غَدْر

در طول تاريخ كوفه، به عباراتي از شخصيّت‏هاي بزرگ برخورد مي‏كنيم كه اين خوي كوفيان را متذكّر شده‏اند، به عنوان مثال حضرت‌علي‏† اهل عراق را گروهي فريبكار معرفي مي‏كند.[19] و عبدالله بن‌عباس در هنگام گفتگو با امام حسين† به عنوان خيرخواهي مي‏گويد: «عراقيان (كوفه و بصره) گروهي فريبكارند، پس مبادا به آن‏ها نزديك شوي».[20]

امام حسين† نيز در آخرين ساعات حيات خود (پس از شهادت حرّ) مي‏گويد: «خدايا اهل عراق (كوفه) مرا فريب دادند و خدعه كردند».[21]

مسلم بن‌عقيل نيز خود را گرفتار همين خوي كوفيان مي‏بيند و در مكالمة خود با طوعه، زن با ايماني كه در لحظات سرگرداني مسلم در كوچه‏هاي كوفه، او را پناه داده مي‏گويد:«من مسلم بن‌عقيل هستم كه اين گروه به من دروغ گفته (يا مرا تكذيب كرده) و مرا فريب دادند».[22]

و در آخرين لحظات حيات خود، كوفيان را چنين نفرين مي‏كند: «خدايا تو خود ميان ما و گروهي كه ما را فريب دادند و تكذيب كردند و آنگاه ما را خوار كرده و كشتند، حكم فرما».[23]

2. ساختار اجتماعي‏ قبيلگي

براي شناخت چگونگي تأثير عوامل اجتماعي، نياز به شناخت بافت اجتماعي كوفه در آن زمان داريم:

با آنكه كوفه در آن هنگام به صورت يك شهر در آمده بود، امّا هنوز بافت قبيلگي را از دست نداده بود و قبايل مختلف يماني و عدناني (جنوبي و شمالي) كه از جزيرةالعرب به آن كوچيده بودند، در نقاط مختلف شهر به صورت محلّات جداگانه به سر مي‏بردند، چنانكه با مطالعه دقيق منابع تاريخي، مي‏توان محل استقرار آن‏ها را به صورت تقريبي در نقشه كوفه مشخص كرد.[24]

پس از تأسيس شهر كوفه، سعد بن‌ابي‌وَقّاص، نظام اسباع را برقرار كرد. در اين نظام، كلّ جمعيّت عرب كوفه به هفت قسمت تقسيم شد، در هر قسمت با استفاده از نظر كارشناسي نسب‌شناسانِ عرب مانند سعيد بن‌نمران و مَشْعَلة بن‌نُعَيْم، قبايل و تيره‏هاي نزديك به هم، در يك نقطه جاي گرفتند و سعد براي هر سُبْع، فرمانده و رهبري تعيين كرد.[25] (فرمانده و رهبر، غير از رئيس هر قبيله و برتر از او بود).

اين نظام در دوران عمر و عثمان و نيز حكومت حضرت علي‏† باقي بود. در اين نظام، نصب و عزل رؤساي اسباع به دست حكومت بود كه معمولاً از ميان افرادي كه داراي نفوذ و موقعيّت ويژه در ميان قبايل و تيره‏هاي تشكيل دهنده سُبْع بودند، برگزيده مي‏شدند.

وظيفة اصلي آنان در هنگام جنگ، رهبري واحدهاي تحت امر خود در جنگ بود. در هنگام جنگ، فرماندهان قسمت‏هاي مختلف سپاه، همانند ميمنه، ميسره و قلب به وسيله رؤساي اسباع، با افراد قبايل ارتباط برقرار مي‏كردند. در هنگام صلح نيز، ادارة امور قبايل و نيز داوري بين افراد قبيله و يا قبايل تحت نظر هنگام پيش آمدن مرافعات اجتماعي، به عهدة رؤساي اسباع بود، چنانكه وظيفة اصلي خودشان يعني ارتباط بين حكومت مركزي و افراد قبايل را هميشه مدّ نظر داشتند.[26]

يكي از مهم‏ترين وظايف آنان در اين دوران، تحويل گرفتن عطا و مقرّري نقدي و كالايي از بيت‌المال و تقسيم آن بين افراد قبايل خود بود.[27] در هنگام بروز بحران‏هاي سياسي در داخل شهر، وظيفة كنترل قبايل به عهدة اينان بود، به طور كلّي مي‏توان گفت: مسئوليّت كلية فعاليّت‏هاي سياسي افراد در مقابل حكومت را به عهده داشتند، از اين رو آنان سعي مي‏كردند حتّي‌الامكان در محدودة مسئوليّت خود آرامش را برقرار نمايند تا حكومت را از خود راضي ساخته و موجبات بقاي منصب خود را فراهم آورند.

نظام اسباع تا زمان حكومت زياد بن‌ابيه در سال چهل و نه يا پنجاه قمري برقرار بود، امّا او به منظور كنترل بيشتر بر شهر و جلوگيري از اتّحاد قبايل هم خون برضدّ وي و تضعيف بعضي از قبايل، آن را تغيير داده و به نظام ارباع تبديل كرد، يعني كلّ قبايل كوفه را به چهار قسمت تقسيم كرد، و براي هر رُبْع، رئيسي كه از هواداران حكومت اُموي بود، نصب كرد.[28] طبعاً در نظام ارباع، رؤساي آنان همان اختيارات و مسئوليّت‌هاي رؤساي اسباع را داشتند. اين نظام در زمان مورد بحث ما يعني حكومت ابن‌زياد بر كوفه نيز باقي بود و او از رهگذر فشار بر رؤساي ارباع توانست آنان را كاملاً تحت تسلّط خود در آورد.

منصب ديگري كه در بافت اجتماعي كوفه در آن زمان داراي اهميّت فراوان بود و حكومت اُموي به خوبي از آن بهره‏برداري كرد، منصب «عرافه» بود كه به متولّي آن «عِريف» مي‏گفتند.

با شكل‏گيري نظام اسباع و پس از آن نظام ارباع، عِريف تحت نظر رئيس سُبْع يا رُبْع به انجام وظايف خود مي‏پرداخت. در اين دوره با توجّه به كمرنگ‏تر شدن فتوحات، وظايف او بيشتر درون شهري و اداري بود تا برون شهري و نظامي. به طور كلّي وظايف زير را براي هر عِريف برشمرده‏اند:

1. گرفتن عطا از رؤساي اسباع يا ارباع و تقسيم آن بين افراد؛

2. تنظيم اسامي افراد گيرنده عطا اعم از زن و مرد و فرزند، و مواظبت بر ثبت نام افراد تازه متولّد شده و نيز محو نام مردگان؛

3. مراقبت تام در برقراري امنيّت در حوزه عرافت خود؛

4. معرفي افراد مخالف حكومت؛

5. تشويق و تشجيع مردم براي شركت در جنگ. جنگ‏هاي اين دوره عمدتاً جنگ‏هاي داخلي بين مسلمانان بود.[29]

گفتني است كه وظايف سه‌گانه اخير، در زمان حكومت زياد بن‌ابيه به عريفان واگذار شد، زيرا زياد اهميّت فراواني به عريفان مي‏داد، چنانكه برخلاف دوره‏هاي قبل، او مستقيماً به نصب عريفان مي‏پرداخت.[30] به نظر مي‏رسد عريفان در اين زمان در مقابل او و نه رئيس رُبْع، جوابگو بودند. عبيدالله بن‌‌زياد نيز به خوبي به اهميّت اين منصب و نقش آن در تحوّلات و بحران‏هاي اجتماعي آگاه بود و از اين رو هنگام ورود به كوفه ـ چنانكه گذشت ـ در اوّلين اقدام اساسي خود، عريفان را احضار كرده و با توبيخ و تهديد، از آنان خواست تا افراد غريب و بيگانة حوزه‏هاي عرافت خود را كه خيال مي‏كرد، شورش به وسيله آنان صورت مي‏گيرد، معرفي نمايند و نيز اسامي موافقان و مخالفان حكومت يزيد را در حوزة عرافت خود براي او بنويسند و سپس به آن‏ها گفت:

«هر كس چنين كرد با او كاري ندارم، امّا هر عريفي كه چنين نكند، بايد مسئوليت عرافت خود را به عهده گيرد و ضمانت دهد كه هيچ مخالفت و شورشي برضدّ ما، در عرافت او نباشد و اگر چنين ضمانتي نداد، خون و مال او بر ما حلال است. و اگر در ميان عرافتي، شخصي از مخالفان اميرالمؤمنين (يزيد) يافت شود كه عريف او نامش را براي ما ننوشته باشد، او را بر در خانة عريف مي‏آويزيم و آن حوزة عرافت را از عطا و حقوق محروم مي‏كنيم».[31]

اين اقدام عبيدالله در استفاده از عريفان كه به علّت آشنايي نزديك آنان با افراد تحت نظرشان، به خوبي مي‏توانستند آنان را كنترل كنند، بسيار مؤثر افتاد به گونه‏اي كه مي‏توان آن را يكي از مهم‏ترين علل موفقيّت ابن‌زياد در فرونشاندن شور و احساسات كوفيان و تسلّط بر اوضاع كوفه به حساب آورد.

3. ساختار اقتصادي‏

در هنگام بررسي ساختار اقتصادي كوفه بايد توجّه داشته باشيم كه در آن زمان حكومت كوفه از نظر درآمد در وضعيّت بسيار مناسبي قرار داشت، زيرا خراج مناطق و شهرهاي ايران همانند قزوين، زنجان، طبرستان، آذربايجان، ري، كابل، سيستان، قُومَس، نهاوند و انبار كه به وسيلة كوفيان فتح شده بود، و زير نظر والي كوفه اداره مي‏شد،[32] مستقيماً به كوفه مي‏رسيد. بنابراين مي‏توان چنين تصوّر كرد كه حاكم كوفه از قدرت مانور فراواني در امور اقتصادي برخوردار بوده است و اين قدرت هنگامي به اوج خود مي‏رسيد كه يك حاكم به تنهايي به حكومت دو شهر بزرگ كوفه و بصره منصوب شود كه در اين هنگام ولايت بر اين دو شهر به معناي حكومت بر كلّ ايران و سرزمين‏هاي اطراف بود كه به وسيلة مردمان اين دو شهر گشوده شده بود.

عبيدالله بن‌زياد يكي از معدود فرمانداراني بود كه بر هر دو شهر و به عبارت ديگر بر كلّ عراق حكومت داشت و بيت‏المال عظيمي را در اختيار خود گرفته بود به گونه‏اي كه مقدار كلّ درآمد او از خراج را در سال 60 ق، يكصد و سي پنج ميليون درهم برآورد كرده‏اند[33] كه تقريباً چهل درصد آن متعلّق به‏ خراج سرزمين‏هاي تابع كوفه بوده است. تازه اين تنها درآمد حكومت از خراج بود، در حالي كه حكومت، منابع مهم مالي ديگري همچون صدقه (زكات)، جزيه، غنايم جنگي، ماليات بر تجّار نيز داشت كه رقم قابل توجّهي را در ميان درآمدهاي حكومت تشكيل مي‏دادند.

در زمان مورد بحث ما، عمده درآمد مردم عرب كوفه، مقدار عطا، يا رزقي بود كه در مقابل تعهّد خود براي حضور در ميدان‏هاي جنگ در هنگام لزوم، از حكومت دريافت مي‏كردند و از اين طريق كاملاً به حكومت وابسته شده بودند، زيرا مردم عرب از يك سو با كارهاي كشاورزي و صنعت كه عمده منبع درآمد موالي را تشكيل مي‏داد، آشنايي نداشتند و از سوي ديگر اشتغال به اين امور را كسر شأن خود مي‏دانستند.[34]

عطا، مقدار پرداخت نقدي بود كه از سوي حكومت كوفه، سالانه، يكجا و يا در چند قسط به مردم پرداخت مي‏شد، و ارزاق، مقرّري كالايي ماهيانه بود كه شامل غذاهاي محلّي مردم مانند گندم، روغن، خرما و سركه مي‏شد.[35] نظام عطا و ارزاق به وسيله عمر بن‌خطاب‏ پايه‏گذاري شد، بدين ترتيب كه عمر براي برپاداشتن يك لشكر هميشه آماده، و به منظور جلوگيري از اشتغال مجاهدان به كاري ديگر، به وسيلة اين نظام، تأمين هزينه‏هاي زندگي آن‏ها را برعهدة حكومت گذاشت و معيارهاي خاصي همانند صحابي بودن، شرافت خانوادگي، تعداد شركت در جنگ‏ها را در پرداخت در نظر گرفت.

حضرت‌علي† پس از رسيدن به حكومت، اصل اين نظام را تصويب كرد، امّا ويژگي‏ها و ملاك‏هاي عمر را الغا كرده و آن را به طور مساوي بين مسلمانان تقسيم كرد كه همين امر اعتراضات فراوان اشراف و اعراب را در پي‏داشت.[36]

در زمان حكومت امويان، دوباره نظام طبقاتي عطا برقرار گرديد، امّا اين بار به جاي ملاك‏هاي عمر، ملاك‏هايي همچون ميزان تقرّب به دستگاه اُموي و مقدار سرسپردگي به حكومت، مدّ نظر قرار گرفت.[37]

در اين زمان حكومت از وابستگي شديد مردم به اين نظام، به عنوان مهم‏ترين نقطه ضعف مردم بهره‌برداري مي‏كرد و به انحاي مختلف، مخالفان سياسي خود را تهديد به قطع عطا كرده و احياناً عطاي آن‏ها را قطع مي‏نمود. چنانكه ديديم عبيدالله بن‌زياد در اوّلين ديدار خود با عريفان، آنان را تهديد به قطع عطا كرد.

و نيز هنگامي كه مسلم بن‌عقيل به همراه سپاه خود قصر عبيدالله را محاصره كرد و او را با همراهانش در قصرحكومتي تحت فشار شديد قرار داد، يكي از شگردهاي موفّق عبيدالله در ناكام گذاشتن اين اقدام مسلم، فريب و اميدوار كردن مردم و اطرافيان مسلم به افزايش مقدار عطا در صورت پراكنده شدن و نيز تهديد به قطع عطا در صورت ادامة شورش بود، كه اين شگرد به سرعت تأثير كرده و باعث پراكنده شدن سريع اطرافيان مسلم گرديد.[38] چنانكه با همين‏ شيوه، عبيدالله توانست لشكر عظيمي را برضدّ امام حسين† تدارك ببيند كه تعداد زيادي از آن‏ها دل‏هايشان با امام بود.

افزون بر اين، از نصوص تاريخي چنين برمي‏آيد كه حكومت اُموي، علاوه بر استفادة ابزاري از بيت‏المال در قالب پرداخت عطا و تهديد به قطع آن، از پرداختن رشوه‏هاي كلان به اشراف و بزرگان عرب نيز به عنوان عاملي تسريع‌كننده در جلب رضايت آنان، استفاده مي‌كرد، چنانكه مُجَمِّع بن‌عبدالله عائِذي در هنگام پيوستن به امام حسين† در مسير كربلا، گزارش حال اشراف كوفه را براي امام‏ چنين بيان مي‏كرد:

«امّا اشْرافُ النّاسِ فَقَد اُعْظِمَتْ رَشْوَتُهُم وَ مُلِئَتْ غَرَائِرُهُم يُسْتَمَالُ وُدُّهُم وَ يُسْتَخْلَصُ بِهِ نَصِيحَتُهُم فَهُم اَلْبٌ وَاحِدٌ عَلَيْك».[39]

«امّا اشراف كوفه، رشوه‏هاي‏ كلاني به آن‏ها پرداخت شده است، حكومت جوال‏هاي آنان را پر نموده تا مودّت آنان را به سوي خود جلب كند و خيرخواهي آنان را براي خود تضمين كند و آن‏ها يكپارچه برضدّ تو هستند».

علل فوق را مي‌توان از مهمترين مسائل عدم ياري امام حسين عليه‌السلام دانست.

............................................................................

[1]. طبري، تاريخ الامم والملوك، ج5، ص369 و 368.

[2]. طبري، تاريخ الامم والملوك، ج5، ص371 - 369.

[3]. براي اطّلاع از قبايل مختلف شركت كننده در جنگ قادسيه و تعداد نفرات آنها ر.ك: هشام جُعَيْط، كوفه پيدايش شهر اسلامي، ترجمة ابوالحسن سروقد مقدم، ص41 ـ 40.

[4]. طبري، تاريخ الامم والملوك، ج4، ص487.

[5]. طبري، تاريخ الامم والملوك، ج4، ص477.

[6]. طبري، تاريخ الامم والملوك، ج5، ص134 ـ 133، حضرت علي† در بيانات خود به اين مطلب، چنين اشاره مي‏فرمايد:...كَأنِّي أنظُرُ إِلَيْكُمْ تَكِشُّونَ كَشِيشَ الضِّبَابِ لَا تَأخُذُونَ حَقّاً وَ لَاتَمْنَعُونَ ضَيماً... (نهج‌البلاغه، تحقيق صبحي صالح، خطبه 123).

[7]. قطب‌الدّين راوندي، الخرائج و الجرائح، ج2، ص574.

[8]. ابن‌اثير، اُسْدُ‌الْغابَة في معرفة الصَّحابة، ج1، ص491.

[9]. ابن‌اثير، الكامل في التاريخ، ج2، ص447.

[10]. ابن‌شعبة حرّاني مي‌نويسد: حضرت در مسيرش به سمت كربلا اين سخن را فرموده‌اند. (تُحَف‌العقول، ص245).

[11]. هشام جُعَيْط،كوفه پيدايش شهر اسلامي، ص129.

[12]. طبري، تاريخ الامم والملوك، ج5، ص369.

[13]. طبري، تاريخ الامم والملوك، ج5، ص371ـ 370.

[14]. ابوجعفر محمّد بن‌الحسن الطوسي، تهذيب الاحكام، ج‏6، ص126.

[15]. ر.ك: هشام جُعَيْط، كوفه پيدايش شهر اسلامي، ص81 ـ 80.

*. از اين جهت، شاميان درست در نقطة مقابل قرار داشتند. گرچه جمعيّت شام نيز، بيشتر از غيربوميان مهاجر تشكيل مي‌شد، امّا معاويه، با سابقة چهار دهه تسلّط بر شام، از طريق اعمال سياست‌هاي گوناگون توانسته بود آنان را به مردمي كاملاً مطيع و آرام تبديل كند.

[16]. مسعودي، مُرُوجُ‌الذَّهَب، ج2، ص405.

[17]. طبري، تاريخ الامم والملوك، ج5، ص48.

[18]. طبري، تاريخ الامم والملوك، ج5، ص371 و 370.

[19].... انَّهُم قَوم خُدُع... (ابن‌عساكر، ترجمة الامام علي بن‌ابي‏طالب‏† من تاريخ مَدِينة دِمَشق، ج3، ص199).

[20]. طبري، تاريخ الامم والملوك، ج5، ص383.

[21]. ابن‌سعد، ترجمة الحسين† و مقتله، فصلنامة تراثنا، ش10، ص181.

[22]. طبري، تاريخ الامم والملوك، ج5، ص371.

[23]. مسعودي، مُرُوجُ‌الذَّهَب، ج3، ص69.

[24]. براي اطّلاع بيشتر ر.ك: لويي ماسينيون، خُطَطُ الكوفة و شرح خَرِيطَتِها، ترجمة عربي به قلم: تقي‌محمّد مصعبي.

[25]. طبري، تاريخ الامم والملوك،ج4، ص48.

[26]. محمّدحسين زبيدي، الحياة الاجتماعية و الاقتصادية في الكوفة، ص48.

[27]. ابن‌عساكر، ترجمة علي بن‌ابي‌طالب† من تاريخ مَدِينة دِمَشق،ج3، ص180.

[28]. طبري، تاريخ الامم والملوك، ج4، ص48.

[29]. محمّدحسين زبيدي، الحياة الاجتماعية و الاقتصادية في الكوفة في القرن الاوّل الهجري، ص52 ـ 51.

[30]. خالد جاسم جنابي، تنظيمات الجيش العربي الاسلامي في العصر الاموي، ص224 ـ 223.

[31]. طبري، تاريخ الامم والملوك، ج5، ص359؛ ابوعلي مِسْكَوَيْه، تَجَارِبُ الامَم و تَعَاقُبُ الْهِمَم، ج2، ص43.

[32]. فاروق عمر فوزي، تاريخ العراق في عصور الخلافة العربية الاسلامية، ص22 – 21.

[33]. ابوالقاسم اجتهادي، بررسي وضع مالي و ماليه مسلمين از آغاز تا پايان دوران اموي، ص239.

[34]. محمّدحسين زبيدي، الحياة الاجتماعية و الاقتصادية في الكوفة في القرن الاوّل الهجري، ص82 ـ 81.

[35]. ابوالقاسم اجتهادي، بررسي وضع مالي و ماليه مسلمين از آغاز تا پايان دوران اموي، ص269.

[36]. نهج‌البلاغه، تحقيق صبحي صالح، خطبة126.

[37]. خالد جاسم جنابي، تنظيمات الجيش العربي الاسلامي في العصر الاموي، ص92.

[38]. طبري، تاريخ الامم والملوك، ج5، ص370.

[39]. طبري، تاريخ الامم والملوك، ج5، ص405.

 

پاسخ:

شناخت تاريخ صحيح يكي از دغدغه هاي اصلي علم تاريخ است و در آن رابطه تلاش هاي فراواني صورت گرفته و كتب زيادي به رشته تحرير درآمده است. در مجموع مي توان گفت: از بعضي رويدادهاي تاريخي قطعاً نمي توان پرده برداري كرد. اما در مورد خيلي از وقايع امكان پرده برداري و كشف نقاط مبهم وجود دارد. علت اختلاف روايات و نقل قولها، اختلاف افراد و بتبع آن اختلاف عقايد و مذاهب و ارزشهاي افراد است. و در جواب به قسمت سوم سؤال بايد گفت: بله به منابع مي شود اعتماد كرد اما نه به هر منبعي و نه به هر نويسنده اي، بلكه در مرحله اول، منبع و نويسنده آن بايد تا حدي براي ما آشنا باشد و ثانياً مطالب كتاب با مطالب كتب ديگر هم مقايسه شود. در اين صورت است كه اعتمادي نسبي براي ما حاصل مي شود.
رفع ابهام از نقاط مبهم: تاريخ از علوم اَسنادي است. يعني ابزار كار مورخ سند است، مورخ با توجه به اسناد مختلف، واقعيات را از آن اسناد بيرون مي كشد. و با توجه به تمامي نقل قولها و نقد و بررسي آنها از آن واقعه پرده برداري مي كند. در اين رابطه «عبدالحسين زرين كوب» مي نويسد: «مورخ هر چند در شناخت گذشته توفيق قطعي ندارد. اما آنجا كه وي از طريق نقد اسناد و آثار گذشته، نفوذ مي كند غالباً (جز در مواردي كه به سبب فقدان اسناد كافي تعليل واقعيت تاريخي غير ممكن است ) مي تواند بين جزئيات حوادث رابطه علت و معلولي كشف يا برقرار كند. »(1) با بررسي دقيق و همه جانبه مي توان از خيلي از نقاط مبهم پرده برداري كرد. «والش» مي نويسد: «بايد همه مدارك و شواهد را همراه مراجع مربوط به آن مشمول بررسي دقيق و موشكافانه قرار داد و حقايق را از آنها استخراج كرد.»(2)
ابوريحان بيروني معتقد است: با قياس بين منابع مختلف مي توان بر حقيقت امر آگاه شد.
ايشان مي نويسد: «اگر قياس عقلي در تمييز حق از باطل مدخليتي نداشته باشد، پس ديگر چگونه ممكن خواهد بود كه شخص جوينده طمع نمايد كه از حقيقت امر آگاه گردد.»(3) به علاوه اطلاعات تاريخي و باستان شناسي كه همواره در دنيا كشف مي شود مي تواند تا حد زيادي پرده از نقاط مبهم بردارد و ما را به واقعيت تاريخي برساند. اصولاً برخي معتقدند كه حقيقت تاريخي هيچ گاه پنهان نمي ماند. و بالاخره روزي خود را آشكار خواهد كرد. و پرده از روي نقاط مبهم آن كنار خواهد رفت. البته در پاره اي موارد به واسطه عدم ثبت واقعه به علل و انگيزه هاي مختلف، كشف واقع امكان پذير نيست. آقاي زرين كوب مي نويسد: «پاره اي موارد نيز هست كه درباره جزئي از يك واقعه سند و خبري در كار نيست و سكوت مآخذ مورخ را با نوعي خلأ مواجه مي كند كه عبارت باشد از آنچه در آن باب، نص نيست. »(4)
بنابراين رسيدن به يك واقعيت تاريخي، امكان پذير مي باشد و «براي رسيدن به واقعيت بايد جستجو كنيم.»(5) با بررسي دقيق اسنادي كه به آنها اطميناني نسبي پيدا كرده ايم مي توان اين كار را صورت داد.
علّت اختلاف منابع: همان طور كه در ابتداي بحث بيان شد، اختلاف افراد و ارزشها و عقايد خاص آنان علت اختلاف منابع است در اين رابطه «اچ كار» مي نويسد: «واقعيات تاريخ هرگز خالص به دست ما نمي رسد. واقعيات تاريخ همواره از ذهن وقايع نگار ترشح مي كند. بنابراين هر وقت كتاب تاريخي را بدست مي گيريم توجهمان ابتدا بايد معطوف مورخي باشد كه آن را نوشته نه امور مندرج در آن» هيچ نويسنده اي، بدون انديشه و مذهب و فكر نيست «تاريخ نگار غالباً‌ واقعيت را از ديدگاه خاص مي نگرد.»(6)
بنابراين «اگر به حوادث تك تك و جدا نگريسته شود، راه براي مغالطه و سفسطه باز مي شود. و چهره حقيقت ها در ترسيم «واقعه نگار» دگرگون مي گردد.»(7) لذا وجود عقايد و ارزشهاي اجتماعي و اخلاقي و ديني و... است كه مورخان بعضاً مطالب را گزينشي نقل مي كنند. و اين امر سبب اختلاف آنها مي شود.
اعتماد به منابع. شهيد مطهري (ره) در اين رابطه مي نويسد: «در اين زمينه نظريه هاي افراطي و تفريطي وجود دارد. براي بعضي كه ملّا لغتي هستند همين قدر كه كتابي را پيدا كنند كه مثلاً 700 سال پيش نوشته شده يا در فلان جا چاپ شده، اين ديگر برايشان وحي منزل است. و يك عده اساساً به كلي تاريخ را بي ارزش مي دانند از باب اينكه مي گويند: «انسان هيچ وقت نمي تواند خودش را از تعصّبات و جانبداريها و... تخليه كند.»(8) ايشان عدمِ اعتمادِ محض به كتابهاي تاريخي را رد مي كند و مي نويسد: هميشه انسانها اين جور نيستند. گاهي اوقات افرادي آنچنان پايبند وجدان خود هستند كه عاري از اغراض و تعصبات و منافع خود، وقايع را آنچنان كه هست مي نويسند.(9) ما در منابع يك سري داده هايي داريم اما صحت يا سقم اين داده ها را نمي دانيم. براي بدست آوردن درستي يا نادرستي اين داده ها بايد منابع ديگر را نيز بررسي كرد و اين سؤال ها را از خودمان بپرسيم: آيا منابع ديگر اين روايت را گفته اند؟ آيا كسي كه اين خبر را مي دهد مورد اعتماد است؟ بررسي اين عوامل سبب اعتماد به خيلي از روايات مي گردد. «شهيد مطهري» مي نويسد: «بعضي وقايع هست كه اساساً در يك حدّش دروغ بردار نيست. قضايايي كه در سطح عموم واقع مي شود، اصلاً امكان تحريف آنها وجود ندارد. يعني قضيه به صورت تواتر نقل مي شود كه ديگر اصلاً قابل اينكه غرض افراد در آن دخالت كرده باشد نيست. شما در همين تاريخ هاي اسلامي مي بينيد، مسائل مشترك زياد وجود دارد. حتي مسائلي كه به نفع يك فرقه معين است، در عين حال در كتابهاي هر دو فرقه نوشته شده است... ما الان چقدر وقايع داريم كه به نفع تشيع است و در كتب اهل تسنن هست؟»(10) شهيد مطهري قائل است كه واقعيت تاريخي قابل كتمان نيست و اين خود يك اصل تاريخي است كه نمونه هاي خيلي زيادي دارد.(11) ايشان مي نويسد:
«اغراض و تعصبات براي عموم بشر حكم يك امر عرضي را دارد. بعضي اغراض مثل پرده هايي كه مي آيد جلوي حقيقت را مي گيرد و بعد كنار مي رود. يعني حقيقت چهره خودش را تمام يا پاره اي را خود به خود آشكار مي كند. به قول يك فرنگي «همگان را براي هميشه نمي شود فريب داد.»(12) نتيجه: به منابع تاريخي مي توان اعتماد كرد اما اولاً اين اعتماد به صورت محض نبايد باشد ثانياً: بايد با بررسي منابع و نقد آنها و جمع بندي ميان اطلاعات بدست آمده قضيه مورد بررسي را روشن ساخت و به آن نوشته اعتمادي نسبي پيدا كرد.

 پاورقی:

1. زرين كوب، عبدالحسين، تاريخ در ترازو، تهران: اميركبير، چاپ چهارم، 1375، ص 116.
2. والش، دبليو. اچ. مقدمه اي بر فلسفه تاريخ، ترجمه ضياءالدين علائي، تهران: اميركبير، چاپ اول، 1363، ص 92.
3. بيروني، ابوريحان، آثار الباقيه، ترجمه اكبر داناسرشت، تهران: اميركبير، چاپ سوم، 1363، ص 31.
4. زرين كوب، پيشين، ص 114.
5. اچ كار، تاريخ چيست، ترجمه حسن كامشاد، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، چاپ پنجم، 1378، ص 50.
6. زرين كوب، پيشين، ص 117.
7. گروهي از دانشجويان ايراني مقيم آلمان، تحريف تاريخ، قم: دفتر تبليغات حوزه علميه قم، ص 8.
8. مطهري، مرتضي، فلسفه تاريخ، تهران: انتشارات صدرا، چاپ دهم، 1378، جلد 1، ص 13 «يك عده اجير و در استخدام قدرتهاي وقت بوده اند و تاريخ را به نفع قدرت وقت نوشته اند. افرادي ديگر هم بوده اند كه اجير نبوده اند اما به عقيده اي وابسته بودند... عده اي به خاطر همين مسائل به كلي از تاريخ بريده اند.» همان، ص 124.
9. همان، ص 128.
10. همان، ص 127.
11. همان، ص 14.
12. همان، ص 129.